جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

۱. قال استاذ : اگر به طور حرفه ای سرما بخورید تا آخر عمرتان دست کم 36 بار سرما خواهید خورد !!!!

۲. هی پسر ! هممون مشهور شده بودیم ! هکمون کرده بودن !

۳. فرهنگستان زبان گفت به اس ام اس بگید پیامک !!!! 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دستم

درهایی را باز میکند

که دلم نمی خواهد......

چرا چراغ را روشن کردید ؟

من پیش پایم را نمی دیدم و

                                         خوش بودم .....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما وبلاگمان را با همین شنگول منگول بازی  و رنگا وارنگی و شکلک هایش دوست میداریم و هر قدر هم کامنت بدهید که بچگانه است گوش نمیدهیم!  حرفیه ؟
نوشته شده در شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

قبل از اينكه اين پست طويل رو بنگارم يه كم از حال و احوال بگم ! من الان تو اتاق مامانم اينا ولو شدم و كامپيوترم رو پهن كردم رو زمين !‌ و مثل اين بدبخت بيچاره ها كيبورد رو پامه و پاهامم كه دراز كردم و موس هم رو زمينه !!‌ وبلاگ نويسي مدرن !!!

................................................................................................................................

قصه هاي جوجه و اتاقش !!!!

يه وقتايي يادمه خيلي آرمان گرا شده بودم ! ميگفتم خونه به اين بزرگي به چه درد ميخوره وقتي ما 5 نفر ميتونيم تو يه اتاقش بخوابيم ؟!!! فكر كنم خدا به بهترين نحو تنبيه كرد منو ! خودمونيما ! تنبيه هاي خدا هم كم جنبه ي آموزشي نداره ! دو سه شب كه مجبور شدم تو اتاق مامان اينا بخوابم فهميدم چه بلايي سرم اومده ! تو اتاق خودم هر وقت ميخواستم ميخوابيدم ! هر وقت ميخواستم آهنگ ميگوشيدم فيلم ميديدم درس نمي خوندم !!! نصفه شبي پاميشدم كتاب داستان ميخوندم نقاشي ميكشيدم وبلاگ ميتركوندم !!! آه ! اتاقم ! اتاق عزيزم ! تو اين خونه تنها جايي كه برام خيلي عزيزه !!!

.................................................................................................................................

من و رفيق !

رفيق داشت تجسم ميكرد كه بعد از 7-8 سال دوستي عشقولانه با يه پسري ! يه روز پسره با يه دختري چيك تو چيك بياد و در مقابل چشماي از حدقه در اومده ي تو بگه : معرفي ميكنم : رفيق ... بهترين دوست دوران دانشگاه من ... نيلوفر نامزدم !!!! و بعدشم رو به نیلوفر بگه این رفیق خیلی دختر خوبیه ! فقط نمی دونم چرا این همه سال تنها مونده ازدواج نکرده !!!!!!

نوشته شده در شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

از ما میشنوید بترکید ولی خانه تان را رنگ نزنید !!! اگه گفتید بالاخره اتاقم چه رنگی شد ؟!!!
نوشته شده در جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بالاخره استرس هم آمد ! اونم سر امتحان وقتی سوالارو دیدم.... !!!
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

چرا ما را دم امتحان هم استرس وارد نمیشود ایندفعه ؟؟؟!!! چی گفتم من ! جدا از دیروز منتظرم دم امتحان به تته پته بافتم ولی مثل اینکه اوضاعمان ایندفعه اینقدر اسف بار است که استرس هم بر ما فائق نمی آید !  باشد که سر امتحان دچار استرس فرکچر نشویم !
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

اومدیم دم امتحانی یه فالی بگیریم !!! ... اگر آن ترک شیرازی .... وا !‌مگه شیراز ترک هم داره ؟ لابد داره دیگه ! فالتو بخون ! ... بدست آرد دل ما را ....  همینمون مونده بود ترک شیرازی دل منو به دست بیاره ! ... به خال هندویش .... واه واه ! ترک شیرازی با خال هندی !!! ....بخشم سمرقند و بخارا را ..... اوهو ! سمرقند و بخارام کجا بود ؟!!! اگه اینا رو داشتم که دیگه ترک شیرازی میخواستم چه کار !!! ها ! جمع کن تو هم با این فال گرفتنت !!!!
نوشته شده در شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مرگ به ما مربوط نمی شود !

زیرا تا زمانیکه ما وجود داریم مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ می آید ما دیگر وجود نداریم !

نیچه

نوشته شده در شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

رفيق پشت تلفن داشت جوك تعريف ميكرد برا من كه يهو باباش گفت يه جوك جديد ! و شروع كرد به تعريف ! مامان رفيق گفت اه اينكه خيلي قديميه ! تو دفتر خاطرات رفيق دوران دبيرستانش خونده بودمش !!! رفيق يه كم شاخ شد ! پرسيد شما هر روز دفتر منو ميخونديد ؟ داداشش گفت نه من نگه ميداشتم آخر هفته يه جا ميخوندم !!!! جفتمونم خشكمون زد ! برا اينكه علاوه بر چرت و پرتاي خودمون هر از گاهي دفترامونو عوض ميكرديم و اون برا من مينوشت من برا اون ! هي رفيق ! آبرومون رفت !!!

نوشته شده در جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

يكي ديگه از همكلاسي ها هم از دور مسابقات خارج شد !!!! بدفرم بخت كلاس باز شده ! ميخوام ببينم كي تا آخر دوام مياره !!!

قصه هاي من واتاقم !

در واقع قصه اي نيست كه قابل تعريف باشد آنچه در اين ميان مرا دست به تايپ نموده ملالي نيست جز دوري شما ! نه نه خط بزن ! ملالي نيست جز امتحان ! ما را ملالي نيست به جز ارتوپدي ! رسما ما رو گرفتن !‌ يه بار تو بخش امتحان داديم حالا هم كه جناب استاد محترم 8 جلسه اومدن و ما را به باد فحش و تحقير گرفتند و برفتند !‌ ادب هم بعضي وقتا بد نيست !‌ برگرديم به احوالات اتاق خودم !‌ همانگونه كه احتمالا مستحضر نيستيد اين اتاق 4 ديواري اي بيش نيست !‌ البته سه ديوارش ديوار است و يه ديوارش پنجره ! پنجره اي كه مرا به افق هاي روشن آينده... ببخشيد بازم رومانتيك شدم !!! اين پنجره باز ميشود به همه جا ! كلي آپارتمان با پس زمينه ي كوه ! كوههاي سرخ فام عون ابن علي !!! حالا اينم چندان ربطي به جريان نداشت ! اين اتاق سه ديواره ي من نياز مرا به ييلاق و قشلاق نموندن كاملا رفع نموده ! و عنقريب است كه نقاش سر برسد و بگويد چه رنگي بزنم و من سالهاي سال است كه معتقدم روزي خودم ديوار اتاقم را رنگ خواهم زد ! ديوار ها را رنگ خواهم زد ! جور ديگر خواهم ديد ...! جاي سهراب خالي ! با هم رنگ ميزديم !!! حالا سهراب هم به كنار من بين آبي و صورتي و نارنجي موندم !!! دست آخر ميگم هر ديوار رو يه رنگ بزنه ! عجب جيگري مي شود ! با عرض پوزش مجدد ! برگرديم به اتاق خودمان و ميز خودمان كه انبوه كتب روي آن مرا هر دم نگران ميكند !!! و من سر به بيابان ميگذارم .... ساعت 3.30 شد و من همچنان چرت ميگويم و دريغ از يه كلمه ارتوپدي كه خونده باشم !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مامانم ! من همون جنيني هستم كه 9 ماه تمام مثل يه انگل تمام كلسيم بدنت رو سر كشيدم ...لگد زدم ...

مامانم ! من همون نوزادي هستم كه شب تا صبح نذاشتم بخوابي ...

مامانم ! من همون كوچولوي 5 ساله اي هستم كه وقتي به اندازه ي يه بستني پول داشتي براي من گرفتيش و خودت ....

مامانم ! همون كوچولويي كه لب پله ها تو رو ديد كه با يه بستني تو دستت پات سر خورد و 4 تا پله رو با كمر اومدي پايين و تا چند ماه درد كشيدي ....

مامانم ! من همون بچه مدرسه اي هستم كه دستم و مدادم رو تو دستت ميگرفتي و خط به خط با من مشق مينوشتي ...

مامانم ! من همون بچه كنكوري هستم كه شبا با من بيدار ميموندي تا درس بخونم ...

مامانم ! من همون دانشجويي هستم كه با رضايت ميگفتي پزشكي قبول شده ...

مامانم ! مامان خوشگلم .... تمام لحظات من برات درد بوده . 23 سال و 9 ماه تمام عذابت دادم .

نمي دونم چرا هنوزم دستم رو با همون گرمي و مهر مي گيري ... نمي دونم چرا ازم كينه به دل نمي گيري ... نمي دونم چرا ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما جوسازی نمی کنیم ولی پدری را تصور کنید که دخترش را به قصد کشت میزند تا کارت هوشمند سوختش را بگیرد !!!! 

( این پست کاملا تخیلی بوده و هیچ ارزش معنوی و ... ندارد !!! و در راستای درخواست پدرمان مبنی بر اعطای کارت هوشمند سوختمان به ایشان نوشته شده است !!!  )

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

فقط پای سحر به اینجا باز نشده بود که به سلامتی اونم باز شد !!! از این به بعد پروفیلاکسی هم تعطیل !!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من ... آلرژی فصلی... سردرد....

من ... بخش پوست ... بیکاری علافی بی برنامه گی ...

من ... امتحان ....کتابخونه ... اعتراض رزیدنتا دم بورد ...

من ... سردرگمی آینده ...

من ... زبان ... تحمل چرت و پرت استاد ...

من ... تنهایی ... ریحان کشیک شب ...

من ... ساعت ۹.۳۰ شب ... خسته... پیاده ...

من ... غم و غصه ی بی بنزینی و بی ماشینی و ....

من ... بی فردا ....

من ... پزشک سر در گم آینده ی این مملکت ....

نوشته شده در پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ترجیح میدید دروغ بشنوید یا حقیقت تلخ ؟؟
نوشته شده در دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

............ هفته ي بعد ميام خونه ............

اس ام اسي كه منو از جا پروند ! مياد خونه مياد خونه !‌ رفيق مياد خونه ! روز اول كه زنگ ميزنه ميگه خستمه ! من كلي فحشش ميدم !‌ اونم جوابمو ميده !‌ بعد حرفاي خاله زنكي ... بعدش كلي خنده ... فردا صبحش بريم دوچرخه سواري ... فرداش بريم مغازه ها رو بتركونيم ... كوه هم بريم ... شاهگلي ساعت 5 صبح ...آخ كادوي تولدشو نبستم !!! واي من چقدر درس دارم كه قبل از اومدن رفيق بايد بخونم !

 ............................................................................................................................

عجب شيريني خوروني شده ها !‌ طلسم كلاس شكسته ! اين ماه دو تا عروس و يه دوماد تحويل جامعه داديم !!!! همچين يهو اتفاق ميافته آدم نمي فهمه كي به كي شد ! بيخود و بي جهت !!! از اونجايي كه هميشه آخر از همه خبرا به من ميرسه جهت پروفيلاكسي هر روز قبل از سلام دادن يه نگاه به انگشت سحر مياندازم بعد ... !

نوشته شده در دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هی بچه ها ! به نظرتون تلافی کردن دل آدمو خنک میکنه ؟ 
نوشته شده در دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کاش منم مثل همگروهی هام بودم و وقتی این بخش تموم شد هورا میکشیدم....

یه ماه بودن با  آدمایی که هیچ وظیفه ای در قبال آموزش من نداشتن ولی ....

خانوم دکتر فاضلی... نرسای بخش آقایون فیضی و عبداللهی خانومها پورامین عامری نورحسن ...

نوشته شده در دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

روز آخر.....

کشیک آخر.....

مریض آخر .....

ان جی آخر......

بالا آورد مریض رومون !!!!  اینو دیگه نمی تونم آخر .... !!!

نوشته شده در یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دو تا جوجه تر از من اومده بودن اورژانس !‌ سال دو بودن . بعد از اینکه دختره حالش بهتر شد شروع کردن به سوال پیچی ! که سال چندی و الان حقوق میدن بهت و ... گفتم نه ولی انترنی میدن !‌  گفتن چند ؟ گفتم به ما که نمی دن ولی سراسری ها فکر کنم حدود ۱۰۰ -۱۲۰ بگیرن . پسره چشاش برقی زد گفت رو هم میشه ۲۴۰ تومن ! من خندیدم و گفتم با ۲۴۰ تومن چی کار میتونید کنید آخه !!! فکرم رفت پیش اجاره ی خونه و مخارج و .... و البته نفهمیدم چه نقشه هایی که تو دلشون نمی کشیدن ....

چقدر قشنگه وقتی عشق هست ولی پول نیست ....

نوشته شده در یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سه تا مريض گازگرفتگي آوردن . همراهشون يه نفر بود . موقع ترخيص علاوه بر اين 4 نفر 21 نفر ديگه هم اضافه شده بودن !!! خدا رو شكر كه موقع مراجعه اينا همراهشون نبودن . تصور كنيد سر هر مريض بد حالي كه نياز به اقدامات فوري داره 7 نفر باشه و بدتر از اون اينكه 14 تا چشم زل زده باشن به شما !!!! ياد اون برگي افتادم كه رو در اورژانس زدن كه همراه هر مريض فقط 1 نفر حق ورود داره ! به قول خانوم دكتر يه 2 بغلش جا افتاده بوده !!!!

 

فردا ..... آخرين كشيك اورژانس......

فردا ..... آخرين روز جوجه در اورژانس ......

فردا..... جوجه غمناك .........

نوشته شده در شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

.... انترن سوخته .... لطفا به بخش سوخته ی کودکان !!!!

نوشته شده در جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody