جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

من برای آشتی کنون میرم شیرینی میگیرم مامان جان سبزی !!!  البته این سبزی گرفتن مامان جان جنبه ی تنبیهی هم داره !!!! تا من باشم دیگه ..... !
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

به جان خودم این قند زدن به بیمار دیابتی که ریحان میگه دیگه کار من نیست !!!!  منکه میام صادقانه اعتراف میکنم خودم ! ولی این یکی دیگه کار من نیست !!!!

ای ریحان .... !!! (‌ جای خالی رو خود ریحان با فحش مناسب خودش پر میکنه !!! ) من داشتن هر گونه ارتباطی رو با تو انکار میکنم !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خانومه اومده به من میگه پسرمو آوردم پیوند مغز کنید !!!! گفتم جانم ؟؟؟ پیوند مغز برا چی ؟ گفت مغزش یه کم کوچیکه !!!! گفتم خب حالا شما مغزشو گیر بیار من خودم شخصا اقدام میکنم !!!!  ملت چه انتظاراتی از دکترا دارنا !!!!
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

فکر میکردم همه چی رو فراموش کردم.... ولی امروز وقتی گرد و خاکشو گرفتم و کتاب نت رو باز کردم و گذاشتم جلوم... و تو نت ها غرق شدم .... نتهایی که یکی یکی از انگشتم روی کلاویه ها سر میخورد و آهنگایی که منو یاد ایام قدیم می انداخت .... فهمیدم پزشکی اون چیزی نبوده که من دنبالش بودم ... خیلی دیر .... خیلی دور ....  حتی دیگه نقطه ها هم نمی تونن نهایت افسوس منو نشون بدن .....
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اگه ميدونستم روزنامه نگاران محترم شرق اينقدر مطلب كم ميارن كه ميان از وبلاگ ملت و خاطرات شخصيشون استفاده كه نه... سوء استفاده ميكنن سطح نوشته هامو بالاتر ميبردم !!! از همراهان با فرهنگي مينوشتم كه مي گيرن انترني رو كه تو اورژانس داره مريضشونو احيا ميكنه تا حد مرگ ميزنن !!!! اگه ميدونستم نوشته هاي يه در ميون من اينقدر مهمه از فقر جامعه مينوشتم... از بيسوادي ... بيكاري ... بدبختي بيچارگي .... اگه ميدونستم نوشته هام اينقدر مهم شده .... !!! افسوس كه خيلي دير فهميدم !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

همراهان مريض محو من و من محو سرندي پيتي !!!

خيلي وقت بود تلويزيون اينقدر منو جذب نكرده بود ! كم مونده بود وسط اورژانس صندلي بيارم جلوي تلويزيون و ...

ياد روزاي تعطيلي كه از خونه تكون نميخورديم كه كارتون داره به خير .

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مامانم !  تو رو خدا  سلیقه ی منو مسخره نکن ...
نوشته شده در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یه دو ساعت از اورژانس جیم زدیم دیدیم همچین اندیکاسیون داره بریم ولیعصر یه بستنی بزنیم تو رگ ! از ماشین که پیاده شدیم به مرجان گفتم :‌ مرجان این مریض تو نبود ؟  مرجان یه نگاه به آقاهه کرد گفت نه بابا . اون اینجا چی کار میکنه ؟!!! بعد سحر گفت ولی خودشه ها ! حالا هی از من و سحر اصرار از مرجان انکار ! آخر سر وقتی آقاهه ۴ چشمی زل زده بود به ماها و چشاش ۸ تا شده بود مرجان قبول کرد که خودشه ! حالا اینکه چه جوری مریضی که یه ربع پیش با دل درد خفن اومده بود و یه لحظه تو جاش بند نمیشد بدو بدو با خانومش اومده بود ولیعصر بماند !!!!
نوشته شده در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امتحانای هادی تموم شد یاد امتحانای نهایی خودم افتادم !

امتحان شیمی سال آخر ما سراسری بود . منتها اینقدر آسون بود که همه هول شده بودیم ! یه سوال داده بودن  نام یه حشره کش ! اینقدر معلوماتم فوران کرده بود نوشتم  : تی . ان . تی !!!!  بعدش که به معلمم گفتم کلی خندید گفت خب حشره رو هم میتونه بکشه !!!!!

نوشته شده در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خانوم دکتر گفت یه دونه لازیکس هم بزنید . تا رفت اون ور پرستار نیشخند زد و دوتا آمپول کشید ! بعد شیفت خانوم دکتر که تموم شد پرستاره شروع کرد که ما تا ۳۰۰ میزنیم و خانوم دکتر بیخود میترسه و عوارض نمی ده و ... و بعد رسید به اینکه این هیچی نمی فهمه و آدم که با سهمیه برسه اینجا همینجوری میشه و .... !

فرداش خانوم دکتر اومد که شما دیدید که تا ۳۰۰ زد ؟ ما موندیم که چی کار کنیم ؟بگیم ؟‌ نگیم ؟ گفت من گزارشش رو پر کردم که طبق دستور من عمل نکرده و بعدش هم رفت .

من کاری ندارم که کی چی کار کرد . فقط میدونم که اون پرستاره کلی پشت سر خانوم دکتر که هیچ کاریش نداشت بد گفت ولی دکتر ....  

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خودش شروع كرد از علي حرف زدن ! علي ال علي بل ! گفتم خوبه ديگه طرف دندون پزشكه و مشكل دنوني نداري ديگه ! گفت اون علي رو نمي گم كه ! اين يكي علي ! منم هاج و واج كه مگه چند تا علي داري تو ؟!!!! گفت اه اونو ول كردم ! گفتم چرا ؟ گفت اون علي خوب خرج نمي كرد ! اين يكي خيلي مايه ميذاره برام !!!!!!!!!!

خدايا !!! كجاي دنياييم ما ؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ديدگاه اول ... بيمار آقاي 50 ساله اي بود كه با درد مختصر سوپراپوبيك اومده بود و هيچ شكايت ديگه اي هم نداشت ! با كلي مكافات براي اينكه برگه شرح حالش پر بشه متقاعدش كردم كه سوزش ادرار هم داره !!! يه سونو درخواست كرديم به خيال اينكه هيچيش نيست ! آخر وقت جوابشو كه آورد .... چاره اي نبود . با احتمال خيلي زياد كنسر خفن پروستات ارجاعش داديم به درمانگاه !

ديدگاه دوم ...

قبل از ورود به اورژانس : آقاي 50 ساله بدون هيچ سابقه ي قبلي بيماري تا امروز صبح

بعد از خروج از اورژانس :‌آقاي 50 ساله با كنسر پيشرفته ي پروستات از امروز ظهر

ديدگاه سوم ... مرگ چقدر راحت دور و بر ما داره قدم ميزنه و ما چقدر راحت فراموشش كرده ايم .

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در راستاي اينكه وبلاگمان مطالب آموزشي هم داشته باشد !!! يكسري مطالب اورژانسي در آن ميگنجانيم !!!! باشد كه باب ميل رفقا باشد !

وقتي يك نفر با خونريزي از بيني مي پرد در اورژانس چه كنيم !!!

اول اینکه فشارشو بگیرید !‌ اگه فشارش بالا بود اونو درمان کنید ! یادتون باشه  کسی که فشارش بالاست رو لازم نیست خونریزیشو بند بیارید !!! اول فشارشو در یابید !

دوم اینکه اگه فشارش بالا نبود همچین مرتب یه دستمال بهش بدید جلوی خونریزی رو بگیره !!!! اگه اثر نکرد یه دونه ترنس آمین (‌احتمالا ترانگزامیک اسید ) بزنید حالش بیاد سر جاش !‌ بعدش هم برید تو کتابا دنبال اینکه مکانیسم اثرش چی بوده !!!!

کار سوم رو وقتی انجام میدید که بیمار مراجعات پی در پی داره و البته فشارش هم بالا نیست و علت دیگه ای هم یافت نمی شود !!! از مریض محترمانه درخواست میکنید که حتی الامکان چند روزی انگشت تو دماغش نکنه !!! د نکن آقا !‌ در بیار اون انگشتو از اون تو !!!! رحم به خودت نمی کنی حداقل رحم به اکسترن محترم اورژانس  کن که هی داره برات برگ شرح حال پر میکنه !!!

آموزش امروز ما به پایان رسید امیدوارم استفاده بهینه کرده باشید !!! قبل از ترک وبلاگ لطفا انگشتتون رو از دماغتون در بیارید ! ‌تا مطمئن شم مفید واقع شده !!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سنگو زدیم به شیشه

یانگوم برنده میشه !!!!!

نوشته شده در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من نمی دونم روز جمعه ای چه عجله ای دارن ملت !!! خب غذا رو بذار آروم آروم از اول صبح بپزه دیگه !!! از صبح که من کشیکم !!‌ (‌لطفا دقت کنید !! من هنوزم کشیکم !!!‌)  ۴ تا خانوم آوردن اورژانس که با زودپز سوختن !!!!  چه زود پز پزونیه امروز !!!!
نوشته شده در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این هادی منو اغفال کرد ! من اهل این کارا نبودم که ! این منو اغفال کرد !

هادی در دومین نبوغ خود جهت ضایع کنون فروشندگان محترم پیشنهاد داد که کنترل تلویزیون رو ببریم تو یه لوازم صوتی تصویری ببینیم واقعا رو همه نوع تلویزیون کار میکنه یا نه ! این شد که دو تایی پریدیم سر کوچه پشت ویترین فروشگاهه و هادی هی کانال ها رو عوض کرد ! هی صدا زیاد کرد کم کرد ! تا صاحب مغازه هاج و واج کلشو آورد بیرون ببینه چه بلایی سر تلویزیوناش داره میاد ؟؟؟ منتها از اونجایی که قیافه ی ما دو تا خیلی با شخصیت بود !!! فحشمون نداد ! و ما پیروزمندانه برگشتیم خونه !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هادی برا کم کردن روی فروشنده ی ساعت من که کلی ضمانت ضد آب بودنشو کرده بود ۲۴ ساعت تمام ساعت منو تو وان حموم زیر خروارها آب !!!!  حبس نمود ! و بعدش روی خودش هم کم نشد و ۲۴ ساعت دیگر آن را تمدید نمود !!!!
نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

حالا هی به سوال من بخندید !!! بالاخره که تو امتحان اومد !!! منتها یه کم اخلاقی تر !!!!

سوال : اولین پزشکی که پیوند قلب را انجام داد اهل کجا بود ؟

جواب رو خودتون بگید !

ولی خداییش من سر امتحان همش  دنبال مانکنه بودم !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

...دکتر بارنارد اولین پزشکی بود که پیوند قلب را با موفقیت انجام داد .... وی اهل آفریقای جنوبی بود... و سرانجام با یک مانکن ازدواج کرد و تمام حیثیت حرفه ای خود را بر باد داد !

..................................................................................................................................

سوال : دکتر بارنارد با چی کسی ازدواج کرد ؟

گزینه ۱ . با یک خانوم دکتر                      گزینه ۲. با یک پرستار

گزینه ۳. با یک مانکن                               گزینه ی ۴.هیچکدام

سوال : ترانه ی زیر در مورد زن کدام پزشک صدق میکند؟

...این دختره یه مانکنه  ..... چه خوشگله و چه خوشگله .....نگاش نکن مال منه !!!

۱.دکتر بارنارد                  ۲.بقراط                    ۳.سقراط                   ۴.هر سه !!!!!

سوال : در ترانه ی فوق منظور از مال منه چه کسی میباشد ؟

گزینه ها مشابه سوال بالا میباشند !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بانوی اول انبار خمیر لوبیا !!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این همراهان مریض همچین چپ چپ مرا نگریستن که من فکر نمودم شاخ میدارم !!!!

پرستار محترم همچین با ابهت به منی که زیر تابلوی پزشک اورژانس نشسته بودم و همچین شیرین شیرین !!!!!!!!!! داشتم لواشک می خوردم (البته لواشکش ترش بود !‌) جلو چشمان تشنه ی پزشک همراهمان مریض گفت :خانوم دکتر ؟؟؟‌(‌همچین که همه بشنون !!!‌) بخیه اینو میزنید ؟!!!!!  منم که تشنه ی بخیه ! لواشک در دهان !!! گفتم ها !!!! پریدم بالا سر مریض !!! از این سر پاشو دوختم تا اون سر !!!!! حساب بخیه اش از دستم خارج شد دیگه !!!!  شانس آوردم دست از پا خطا نکردم وگرنه با اون لواشکی که من داشتم میخوردم و با اون چشای قلمبه ی همراها......

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آگهی : تزریقات... پانسمان....بخیه... برداشت بخیه.... تعمیر خودرو ... توسط پزشک مجرب !!!!

قبل از اینکه به من اجازه بدن بخیه بزنم گفتن باید اول بخیه برداری !!! یه پسر کوچولو آورده بودن که بخیه شو بردارم. بعد از اینکه تموم شد موقع رفتن جیغ و داد و هوار که من نمیام ! با خانوم دکتر کار دارم !!!! منم گفتم جل الخالق ! صد تا انسان بالغ نمی فهمن من دکترم یه بچه جغله ببین چه خوب تشخیص میده ها !!!! لابد میخواد موهامو بکشه یا صورتمو چنگ بزنه که چرا دردم اومد !!! رفتم گفتم چیه ؟ گفت ماشینمم خوب کن !!! حالا ماشین کو دیدیم یه جرثقیل پلاستیکیه که درش کنده شده !!!! با کلی تدابیر پزشکی و غیر پزشکی ماشینشم درست کردم تا راضی شد بره !!!!

بعدش مجوز بخیه دادن بهم ! سه تا !

نوشته شده در شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مرجان بالا سر مریض به شوخی رو به من گفت خب خانوم دکتر !‌ دستورات براشون چی میفرمایید ؟

من : دو تا کوبیده با یه گوجه ی اضافی !

سحر : برگ بهتره ها !

مرجان :‌آره منم برگ رو دوست دارم .

من :‌ ولی هیچی کوبیده نمیشه . این تبریزی ها هم که همشون عشق برگن !

سحر : کوبیده های کبیری هم بد نیستا !

من : اون دفعه رفتیم کبیری برگ گرفتیم یا کوبیده ؟

سحر : کوبیدش تموم شده بود برگ گرفتیم .

من : این دفعه کوبیده نداشته باشه من نمیاما !

مرجان :‌ کی رفته بودین ؟

سحر : بعد از امتحان خون !

من :‌جات خالی سحر نذر کرده بود حسابی تیغش زدیم ! این دفعه نوبت المیراست . نمره اول اعصاب شدا !

مرجان : المیرا که لواشک گرفت براتون !

من : با لواشک فاطیه تومان چیخماز !!! ( ترجمه ی سلیس ! با لواشک برای فاطی شلوار در نمی آید !!!! ترجمه ی غیر سلیس !!! یعنی ما با لواشک راضی نمیشیم !!!!‌)

سحر :‌آره من فقط کوبیده ی کبیری !!!!

من :‌منم کوبیده با گوجی اضافی !!!!

سحر : هیس !!!! بچه ها بالا سر مریضیما !!!!

.................................................................................................................

مریض و همراهش :

نوشته شده در شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ای ول ای ول ! داش لاله رو ای ول ! ای ول ای ول ! داش لاله رو ای ول !

چه میکنه لاله !!!!!

رکورد خرخونی در 10 روز ( البته نیمروز !!! )

با افتخار کسب نمره ی 16.5 در اعصاب !!!!

شیره ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!

هیپ هیپ هورا ! هیپ هیپ هورا ! هیپ هیپ هورا !

نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پرستار محترم - خانوم دکتر ؟!!! ببخشیدا این بخیه رو شما برمیدارین ؟؟؟ ...........من - چشم !

پرستار محترم - خانوم دکتر ؟!!! زحمته این آمپول وریدی رو هم میزنید ؟............من - باشه .

پرستار محترم - خانوم دکتر ؟!!! آین آمپول عضلانی رو هم بزنید دیگه ...............من - .... ( سر تکون میدم ! )

پرستار محترم - خانوم دکتر ؟!!! زخم این مریضو با سرم شستشو بشور !!!!............من - جانم ؟؟؟؟

این پرستاران محترم رسما اسگل گیر آوردن منو !!!

نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

رفتم به این پرستاران محترم میگم یه رگ فوری از این مریض بگیرید همچین با تمسخر گفتن خانوم دکتر اگه بلدید خودتون بگیرید !!!! منم دوزاریم همچین کم شبیه سینی نیست گفتم باشه !!! یکی نی بگه د آخه تو برانول زدن بلدی ؟؟؟ رفتم وسایل آوردم بالا سر مریض دیدم به !!!! مثل اینکه جمیع پرستاران بالا سرمریض آماده ان که ضایع شدن من حین برانول زدن رو ببینن !!!! تازه فهمیدم که لبخنداشون همچین خیلی شباهت به نیشخند داره !!!! منم نامردی نکردم یه لبخند تحویلشون دادم که نفهمن در شرف ضایع شدنم !!! هی خواستم از این طرح : ا جوجو رو نگا !!! استفاده کنم تا سرشونو میچرخونن جیم بزنم دیدم نخیر ! همچین عین کرکس تشنه ی خون منن !!!! یه نگا به مریض بیچاره ! یه نگا به رگش ! یا الله ! صاف رفت تو رگش !!!!! یه بشکنی زدم !!! و زیر لب گفتم ای ی ی ی ول !!! منتها یه کم خیلی بلند بود ظاهرا !!!! سرمو بلند کردم دیدم بالا سر مریض پرنده پر نمی زنه !!!! یاد یه شبی افتادم که میخواستم دوبله پارک کنم و 6 تا آقای محترم به این گندگی !!! با نیش باز واستاده بودن تا ضایع شدن منو ببینن ! جا برا ماشین من کوچیک بود ولی سر رو کم کنی همچین پارک کردم که بعدش نمی تونستم درش بیارم !!!! ولی مهم این بود که تو اون لحظه سه نشده بودم !!!!

نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خانوم دکتری که مسئول ما جوجه هاست تو اورژانس اومد بالا سر مریض پرسید خب چی کارا کردید براش ؟ ما چهار تا جوجه همچین با افتخار گفتیم : یه رانیتیدین عضلانی زدیم با یه متوکلوپرامید وریدی . گفت آهان ! رانیتیدین عضلانی متوکلوپرامید وریدی ؟ گفتیم : ها ! به نشانه ی تاکید جلوی مریض سری تکون داد و گفت آفرین آفرین . بیاین بیرون کارتون دارم ! اومدیم بیرون گفت رانیتیدین عضلانی متوکلوپرامید وریدی ؟؟؟ گفتیم ها ! گفت آفرین دقیقا برعکس زدید !!!!!!

نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

۱۲ ساعت سر پا بودن ! فقط میتونم بگم محشر بود !

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من نمیدونم کدوم احمقی بوده که گفته از اشتباهاتون درس بگیرید ! میبخشیدا ولی واقعا اندیکاسیون فحش داره !

دلیلش هم اینه که من یه اشتباه بزرگی تو زندگیم کردم بعد اومدم ازش عبرت گرفتم ! نتیجه اش این شد که دومین اشتباه بزرگ زندگیم هم رخ داد !

حالا فقط میتونم بگم ما منتظر سومیش هستیم !!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آخ جون ! جنرال هم تموم شد ! از فردا اورژانس با کشیکای یه روز در میون 12 ساعته ! جانمی جان ! پدری در بیارن ازمون !

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتی پدر صبح تا شب در خانه باشد نتیجه اش این میشود که تمام مدت یا خانواده ی کارگر اخراجی اش زنگ میزنن التماس و گریه و زاری یا فک و فامیل آقایی که چکش برگشت خورده !

عقده ای شدم تلفن زنگ بزنه و با پدر جان کاری نداشته باشن !!!

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با یه سری از بچه ها از سر راند جیم زده بودیم و تو کلاس داشتیم به نیش همه اونایی که الان سر پا بودن میخندیدیم ! نمی دونم کی بحث

ABG رو باز کرد که سحر گفت از آدمایی که دستشون مثل دست من تپله کی میتونه ABG بگیره ؟ من نبضشو گرفتم خیلی پر میزد گفتم اتفاقا خیلی راحته میخوای امتحان کنیم ! گفت آره ! خلاصه شوخی شوخی من رفتم سرنگ هپارینه کردم و اومدم ! به خیال اینکه الان جا میزنه !!! ولی انگار نه انگار ! بچه ها گفتن خیلی درد داره ها ! منم مثلا از رو نمیرفتم ! سحر هم از من بدتر ! هی گفتم سحر میگیرما ! گفت بگیر ! حتی تا لحظه ای که سر سوزن تو پوستش نرفته بود انتظار داشتم جا بزنه !! ولی نزد ! همچین ABG توپ سه سوتی هم ازش گرفتم که حتی دردش نیومد !!! بچه ها هنوزم فکر میکردن ما داریم شوخی میکنیم !!!! اینجوریاس دیگه ! وقتی نه من از رو برم نه سحر ! بعدش موندیم دست خونش . بردیم نتیجشو گرفتیم !
نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کلمو از اتاق آوردم بیرون یکی از آقایون همکلاسی محترم گفت :

چطوری جوجه اکسترن ؟؟؟؟

ای خدا !!!! من در این وبلاگ رو تخته میکنم !

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آیا حق داریم اینقدر برای ملاقات بیماری امروز و فردا کنیم که مجبور بشیم تو مراسم دفن و کفنش شرکت کنیم ؟

آیا حق داریم اینقدر برای کار اشتباهی که کردیم صبر کنیم تا شب روز بشه و کینه تو دلمون رشد کنه که دیگه فردایی برای معذرت خواهی نمونه ؟

آیا حق داریم اینقدر نگیم دوستت دارم تا دست اونی که دوستش داریم تو دست کس دیگه ای ببینیم ؟

آیا حق داریم اینقدربه دیدن دوستی که مدتهاست ازت دور بوده نریم تا لحظه ای که بدرقه اش میکنیم اشک تو چشمامون حلقه بزنه ؟

آیا حق داریم اینقدر از خدا به خاطر هر چه که داریم تشکر نکنیم تا لحظه ای که ازمون بگیردش ؟

آیا حق داریم اینقدر اشک نریزیم تا سنگ بشیم ؟

آیا حق داریم اینقدر به دیگران بی اعتنایی کنیم که ارمون خسته بشن ؟

جوابش خیلی ساده است !

بله حق داریم ! وگرنه هر روز این همه دل نمی شکستیم .

نوشته شده در پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 یه کتاب شعر افتاد دستم طبق عادت گفتم بذار یه فال بگیرم !

          

           گل من پرنده ای باش و به باد باغ بگذر

           مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین .

               گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی

                که نه سرو میشناسد

                        نه چمن سراغ دارد؟

                  نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

                     نه به دست باد مستی خط آبی پیامی .

            نه بنفشه ای

                           نه جویی .

                           نه نسیم گفتگویی .

          نه کبوتران پیغام

          نه باغهای روشن !

                            ...منم این گیاه تنها

                           به گلی امید بسته .

                           همه شاخه ها شکسته .

                                  به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم .

                                         در آن سیاه منزل

                                               به هزار وعده ماندیم

                                                     به یک فریب خفتیم ...

                                                                                                    م . آراد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody