جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

من هم اکنون کشیک میباشد !!!! مریضا رو آن لاین مداوا میکنیم !!!!

مداوا استعاره از ..... !!!!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

د آخه مگه من با تو شوخی دارم !!!!!

صبح اول صبحی زنگولیده مشخصات یه مریض انسفالوپاتی کبدی رو میده که فعلا تو کماست و آی سیو بستریه . میگه چی میشه ؟؟؟ گفتم خب میمیره !!!!!
شبش زنگولیده با افه میگه حالش خوب شده از کما در اومده دارن میبرنش بخش !!!! اگه تلفن تصویری بود زبونشم برام در می آورد !!!! خب مگه من بخیلم !!!! خب خوب بشه !!! اینقدری که از ضایع شدن من حال کرد از خوب شدن مریضش نه !!!! نتیجه ی اخلاقی اینکه نصفه شبی زنگولید گفت یارو مرد !!!!!!

................................................................................................................................

حاشیه : کفر منو در آوردن همچین حال میکنم طرف مرده !!!!! جاتون خالی !!!!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

.... سر راند بودیم و داشتم مریضم رو معرفی میکردم که که موبایلم لرزید ! تا استاد روشو کرد اون ور یه نیمچه نگاهی کردم دیدم مهشید اس ام اس زده که رتبه ی فوق لیسانسم 16 شد ! خدا میدونه بقیه ی راند رو چه جوری تحمل کردم و تا رفتن سر اون یکی مریض پریدم بیرون بهش زنگ زدم ...........

به جای مهشید من سر جام نمیتونستم وایستم ! دلم میخواست به همه بگم ! به هم گروهی ها به مریضا حتی به استاد !!! همه ی بچه ها شوکه بودن که این چرا ذوق زده شده !!!! از نگاهای چپ چپشون فهمیدم که اصلا درکم نمی کنن ! می خواستم برا همه اونایی که تو لیستم بودن بفرستم !!! داد بزنم : .... هی ببینید.... اینی که رتبش 16 شده رفیق روزای بچگی منه ...دوست خوب منه . همونیه که 20 سال باهم بودیم .... با اینکه 10 ساله از هم دوریم ! دلم میخواد همه بدونن . بدونن که تو دل کوچیک من دوستای بزرگی هستن که با هر لحظه شاد بودنشون روزها شاد میشم و با یه لحظه غمشون یک دنیا ناراحت .

مهشید عزیزم

 

برای من همیشه بهترینی

و امیدوارم همیشه و هر جا که هستی بازم بهترین باشی حتی اگه از من دور باشی !

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شکایت مریضم امروز این بود :

این آقای دکتر حرفای منو گوش نمی ده ! هر روز با جوجه هاش میاد بالا سر ما یه چیزایی میگه که ما نمیفهمیم !!!!!

.... منظور از جوجه ماها بودیم ! یه سری جوجه اکسترن !!!

نوشته شده در جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 ما هاخیلی زود یاد میگیریم بد باشیم !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ببارید ای ابر های بهاری !!!

که لاله ۵ شنبه یه حال اساسی به امتحان اعصابش میده !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی به من اهل کجا هستم !!!!

مامان و بابا تبریزی

خودم متولد کرج !!!! ۱۳ سال زندگی تو کرج

۱۰ سال زندگی تبریز !

مکافاتی شده این اصالت برا من !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از بچه ها به اون یکی از بچه ها !!! گفت :

... وای تو چه جوری میتونی پیشنهاد امیر حسین رو رد کنی ! امیر حسین کفشاش نایکه !!!!

نوشته شده در جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اینکه بخوای جواب کامنت یکی رو تو همون کامنتای خودت بدی مثل اینه که جواب نامه ی یه دوست رو بنویسی و بذاری تو پاکت نامه ی خودش و بعد بذاری تو کمدت !!!!
نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

۹ اردیبهشت ۸۴ بود !

امروز فهمیدم !

اولین روز  بلاگم !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

برای گذشتن

           از این رود

            رنگین کمانی باید بود.........

                                      م.آزاد

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

...... ملاقات چیان محترم !
لطفا وقت ملاقات تمام شده است . هر چه سریعتر بیمارستان را ترک شوید !

........................................................................................................

با لهجه ی افتضاح !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مریضم ازم پرسید من دارم میمیرم ؟

گفتم نه حاج آقا پس ما اینجا چه کاره ایم ؟

یه لبخند رضایت بخشی زد و راحت خوابید.

صبح که اومدم گفتن دیشب مرد !

.................................................................................................................

حالم داره به هم میخوره از این رشته ی لعنتی.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بابا جون مادرتون منو تعقیب نکنید ! حالا من این همه با صداقت مینویسم ولی دلیل نمی شه راه بافتید تو بخشا در به در دنبال لاله ای که وبلاگ هم مینویسه !!!!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از این راننده ی محترمی که عنایت فرمودن و صاف اومدن زدن به ماشین من که تو کوچه پارک بود  نهایت تشکر رو دارم !

حداقل یه نامه مینوشتی  که متاسفم !!!!  هر چند ! کاملا مشخصه که نیستی !!!

............................................................................................................................

پ.ن : زجر آور ترین تصادف ممکنه !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یه عمر  با هادی به نرگس خندیدیم که تو گرافی دهنش اثری از دندون عقل نبود !!!

و کلی به ریشه ی دندون عقلی که تو گرافی مون بود نازیدیم !!!!

حالا دو سه روزه نرگس از درد دندون عقلی که تو گرافی ازش اثری نبود ولی داره در میاد شاکیه !!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هادی اینا دارن میرن اردو !!! تقسیم بندی کردن هر کی یه چیزی بیاره !

یکی جوجه بیاره برای جوجه کباب

یکی نوشابه و چایی

یکی وسایل صبحانه

و اون یکی موکت برای نشستن !!!!!

...............................................................................................................

چه عادلانه !!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تو یه خیابون قشنگ...

تو یه لحظه ی خوب...

بین دوستانی که مدتها منتظر دیدنشون بودم...

یکی از جملاتی که همیشه ورد زبونم بود از ذهنم گذشت....

من تبریز بمون نیستم....

بعدش قیافه ی مامان اومد جلو چشمم که همیشه بعد از این جمله ی من سکوت میکرد و چیزی نمیگفت....

لعنتی آنتن نمیده....

این لحظه ایه که دوست داشتم بهش برسم....

لحظه ای که تنها باشم....

دور از خونه باشم....

احساس مسئولیت نسبت به خانوادم نداشته باشم....

لعنتی آنتن نمیده....

یاد عکسای توی گوشیم افتادم....

لعنتی....

از همه ی اونایی که دوستشون دارم عکس داشتم به جز مامان....

کاش کسی با من نبود تا به جای لبخندهای مصنوعی زار زار به حال خودم و این همه پلیدی گریه میکردم....

لعنتی آنتن نمیده.....

.....................................................................................................................................

مامانم... تبریز رو دوست دارم چون تو اونجایی....

مامانم...دیگه نمیگم من تبریز بمون نیستم.....

مامانم...تا آخر عمرم هر جا که باشی باهات میمونم....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سر نهار نرگس گفت که از بچگی خیلی کله شق بوده ! و برای اثبات این موضوع مجبور شد اعتراف کنه که کلاس چهارم که بوده سر کلاس داشته کتاب داستان میخونده که یهو معلم میاد بالا سرش و میبینه و کتاب رو که امانتی هم بوده ازش میگیره !‌ منتها نرگس نمیره معذرت خواهی کنه و کتاب رو پس بگیره !!!!! 

در مقابل مامان یه کم چشاشو گرد کرد یعنی چرا تا حالا به من نگفته بودی ؟!!

منم که همیشه از موضوع پرت ! اومدم ماست مالی کنم گفتم اتفاقا منم کلاس سوم که بودم یه بار دو سه پاراگراف از مشقم رو پریده بودم معلم پرسید :  پروندی؟  گفتم نه !!!! گفت کتاب رو میذازم جلو خط به خط میخونما !!!! از ترسم گفتم آره آره !!!!! بعدشم از کلاس تا آخر زنگ پرتم کرد بیرون !!!

مامان دیگه واقعا شاکی شده بود گفت شما ها چرا تا حالا اینا رو نگفته بودید ؟ با این مغز معیوبم اومدم بازم ماست مالی کنم گفتم خودتون یاد داده بودید از وسطاش بپرم !!! گفت نابغه !!! من گفته بودم یه جمله بپر دو جمله بپر ! نگفتم که دو سه پاراگراف رد کن !!!!

.................................................................................................................................

توصیه ی این پست برای  مادران خلاف کار !

لطفا راه کار صحیح خلاف رو به فرزندانتون یاد بدید ! یا حداقل خودتون به طور کامل روی خلافهای دلبندانتون نظارت داشته باشی تا این همه ضایع نشن !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


داشتم فکر میکردم روز آخری این رزیدنت چه مهربون شده ! دیشب هم کشیک بود و چشما پف کرده و خلاصه قیافه مظلوم !!! امتحان رو دادیم و خوش و خرم داشتم برمیگشتم خونه که بچه ها زنگ زدن گفتن رزیدنت میگه آف نت نذاشتی ! برگرد !!! یادم نبود ذات پلید آدما خستگی ناپذیره !!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز صبح وقتی وارد بیمارستان شدم دیدم به لطف استرسی که از اولین روز ورود به بیمارستان کشیدیم ( تو بخش غدد !!! ) متوجه جوونه زدن درختا نشدم ! الان اومدیم روماتو از اول بخش هم مریض رو تختم نخوابیده ! خیلی هم علافیم منتها اصلا حال نمیده ! انگار آدم هر چی استرسش بیشتر باشه روزاش راحت تر شب میشه ! فکر میکردم روزای بدی داشتم ولی حالا میبینم صد هزار تا دکتر بهرامی که بتونه همه ی انترن ها و رزیدنتها و استاجر ها رو با هم متحد کنه که به هم کمک کنن.... با هم شرح حال بگیرن.... به هم توضیح بدن..... سر راند به هم تقلب برسونن !!! ..... می ارزه به یه رزیدنت داخلی عقده ای که بیاد از رو نوتت کپی کنه و بعد پته ات رو جلوی استاد بریزه رو آب  !!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اکسترن محترم ( که من باشم !‌) توسط رزیدنت محترم ( همونی که دختر ملت رو فرستاد اون ور !‌) به جرم اینکه به احترامشون دولا راست نشده و سلام عرض نکرده تنبیه شد که تا ساعت یک توی بخش خبردار واسته و یه لحظه هم نشینه !!!

در عوض اکسترن محترم تمام مدت خبر دار با لبخند رضایتی بر لب و قیافه ای بی تفاوت ( که یعنی ما ککمان هم نمیگزد !‌) سر پا ایستاد و در دلش صد ها هزار فحش خواهر و مادری به وی داد !!!!!!

...................................................................................................................................

نکته ی اخلاقی اینکه هیچ وقت از کسی احترام گدایی نکنید ! به جاش طوری برخورد کنید که خود به خود مورد احترام قرار گیرید ! نقطه سر خط !!!

نوشته شده در دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از اکسترنای جنرال خواست دلداریم بده گفت بابا خودتو چرا عذاب میدی؟ مرگ حقه .

یادم رفت بپرسم برای یه دختر ۲۰ ساله هم مرگ حقه ؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

جناب رزیدنت محترم !!!

خیلی دلم میخواست داد بزنم بگم اینقدر ریلکس نباش ! ما هممون رنگ و رومون پریده بود ولی تو بیخیال یه گوشه واستاده بودی و دستور میدادی ! اونم به کی ! به یه اکسترن که تا حالا انتوبه کردن یا احیا کردن رو ندیده..... خانوم دکتر دستکش دستت کن !!! خانوم دکتر ماساژ بده.... خانوم دکتر ..... بقیه شو نشنیدم چون مریض مرد . مریض مرد در حالیکه من تمام وجودم میلرزید و تو داشتی با موبایلت ور میرفتی ! مریض مرد در حالیکه من پی دستورات تو از این اتاق به اون اتاق میدویدم به خیال اینکه نمی ذاری مریض حالش بدتر از این بشه و تو مثل یه تماشاگر از دور نظاره میکردی. مریض مرد در حالیکه من هم باهاش تا دم مرگ رفتم و تو با پرستارا گپ میزدی... گپ نمیزدی شرمم میشه بگم لاس میزدی .....

جناب رزیدنت محترم .... مریضت فقط ۲۰ سالش بود . ۳ سال از من کوچیکتر.... جناب رزیدنت شاید تو امشب خیلی راحت بخوابی ولی من امشب به جای تو که مقصر مرگش بودی .................خواهم مرد.........................

نوشته شده در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody