جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

استاد محترم کم مونده بود انترن رو بگیره بزنه که چرا  برای یه مرد بالای ۵۰ سال که ۵ ساله دیابت داره و فشارخون بالا هم نداره و اومده مطبت تست ورزش درخواست نمیکنی ؟؟؟؟

خدا رحم کرد که تونستم جلوی خودم رو بگیرم و نگم : د آخه چرا چرت میگی ؟ تو خودت چند بار پدر منو فرستادی تست ورزش ؟؟؟

ولی همچین هنوز گیر کرده تو گلوم .....

نوشته شده در جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من به رسم پایان هر بخش یه سری تشکرات به عمل بیارم !!!
اول از جناب دکتر بهرامی که افتخار دادن و دو بار اومدن سر راند و همه رو شستشو دادن !!! خداییش خیلی خوب توضیح میدادن منتها من از بس استرس داشتم هیچی نمی فهمیدم !!!

دوم از جناب دکتر مبصری که خیلی هوای ما رو داشت و همش هر چی اشتباه میگفتیم فقط بهمون میخندید !!!!

سوم جناب دکتر آقامحمدزاده خانوم دکتر نیافر و  دکتر علی عسگرزاده .

خلاصه اینکه این بخشم تمومید و من بازم افسوس روزای گذشته رو میخورم.... افسوس روزایی که دعا میکردم زود بگذزه و من از این بخش لعنتی خلاص شم......

نوشته شده در جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ای مردم شریف تبریز !!! منو تعقیب نکنید !!!
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

می گن برا بدست آوردن هر چیزی نهایت سعیت رو بکن ولی اگه نشد بیشتر از این اصرار نکن !

من نمیگم که ! گفتن ما هم نوشتیم !

...................................................................................................................................

نمره : آفرین دختر گلم !!! صفر شدی !

...................................................................................................................................

حالا من خودم شخصا میگم برا بدست آوردن هر چیزی نهایت سعیتو بکن اگه نشد خود به خود خسته میشی !

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

به لطف تب خال دردناکی که از ترس امتحان زدم مسیر دقیق عصب ۵ رو فهمیدم !!!!
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بخش غددمونم تمومید و من مثل همه ی بخشا آخر سر دلم برای روزای ترس و اضطرابش تنگ میشه !!!!

حاشیه : از ترس دکتر بهرامی امروز تبخال زدم !!!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خدای بزرگ میفرماید :

....... ای فرزند آدم !!!!

                    آدم باش !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

می گن اگه چیزی از خدا خواستی و بهت داد رحمته .... اگه خواستی و بهت نداد حکمته !

..........................................................................................................

پ.ن : خود سانسوری !

نوشته شده در شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پریروز.......

دکتر مبصری : اکسترن تخت 3 کیه ؟

من : منم !

دکتر : شرح حالشو بخون .....

من : بیمار آقای 31 ساله ........ با تشخیص احنمالی کوشینگ.......

دکتر .... کلی سوال و یه سری جوابای مربوط و نامربوط از جانب من ..... و در آخر به آب کشیده شدن من !

......................................................................................................................

دیروز.......

دکتر بهرامی : اکسترن تخت 4 ؟

من ( با حالت تته پته واسترس و سرگیجه و سردرد و تهوع و دلدرد و تنگی نفس و احساس پر ادراری ! در جمع 20 نفر اکسترن و انترن و رزیدنت و فلوی غدد ) : منم !

دکتر : بیمارتو معرفی کن .

من : بیمار خانوم 62 ساله ........ با تشخیص دیابت نوع 2.......

دکتر ..... یه سری سوال اساسی و یه سری جواب اساسی تر از جانب من .

دکتر : تیروییدشو معاینه کردی ؟

من : بله اقای دکتر . تو مشاهده تیرویید دیده نمی شد تو لمس قوام و اندازه ی نورمال داشت یه توده ی 1* 1 با فوام سفت و کاملا متحرک حدودا تو خط وسط متمایل به راست داشتن !

دکتر : ندولشو نشون بده .

من : ایناهاش !
دکتر : این تو خط وسطه ؟ این تو خط وسطه ؟ این سمت راسته !!!!!!!!!!!

من ...... شوکه ! ....من هاج و واج ..... من شسته شد دوباره !!!! من پهن شد دوباره !

.......................................................................................................................

امروز ........

فلوی محترم غدد : اکسترن تخت 4 ؟

من : بله ؟

فلوی محترم غدد : چرانت نذاشتی برا مریضت ؟

من : گذاشتم اقای دکتر . ایناهاش !

فلوی محترم غدد : بخون ببینیم چی نوشتی !

من : ........... ( مگه خودت بیسوادی ؟؟؟ بخون دیگه ! )

فلوی محترم غدد رو به رزیدنت محترم ! : تو دستورات بنویس .... آموزش نحوه ی تزریق انسولین به بیمار و همراهش توسط اکسترن محترم !!!!

من : .... ( بیشین بینیم بابا ! ) ...... و جیم زدن از بخش به طور نامحسوس !

......و به اب کشیده شدن من توسط باران !!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از همکلاسی ها به مناسبت ازدواجش شیرینی آورده بود سر کلاس . بعد از رفتن استاد مراسم شیرینی خورون و بزن و بکوبی راه انداخته بودیم که یهو حراست وارد شد ! خانوما آقایون میشه بگید اینجا چه خبره ؟؟؟ یکی از آقایون که بدفرم حاضر جوابه گفت به مناسبت سالگرد تاسیس انرژی هسته ای جشن گرفتیم !!!! ما هم همه به نشانه ی تصدیق سرامون چرخید طرف  هسته های گیلاس روی شیرینی ای که خورده بودیم !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوستش داري دوستت ندارد کسي که تو را دوست دارد . تو دوستش نداري اما کسي که تو دوستش داري و او هم دوستت دارد به رسم و آيين زندگاني به هم نمي رسند و اين رنج است و زنگي يعني اين........

 دکتر علي شريعتي

پ.ن : دنیا رو بد نساختن ما اونو بد ساختیم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکسال پیش در چنین روزی..... فرداش جوجوی من به دنیا اومد!!! ..... پسر دایی جیگرم ..... سامان ...... تولدت مبارک .

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دختر عزیزم لاله جان

کاهش ۲۵ درصدی قبض تلفن این ماه را مدیون امتحان داشتن تو و نبودت در خانه میباشیم !!!!  یادمان باشد این ۲۵ درصد را بکنیم ۵۰ درصد و برای قبض موبایل این ماهت کنار بگذاریم !!!!

                                                           قربانت : پدر

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من و رفیق هیچ وجه مشترکی نداشتیم ! هنوزم که هنوزه نداریم . منتها رفیق از بهترین رفقای منه . هر بار که میاد کلی با خودش شادی میاره و وقتی میره من غصه مند میشم . رفیق تو دوران دبیرستان عاشق ریاضی بود و من زیست ! یه بار تو امتحان زیست به جای شیپور استاش نوشته بود شیپور نپر !!!! بار اول از معلم پرسید نمره ها از پونزدهه ؟ معلم گفت نه از 20 ! امتحان دوم پرسید نمره ها از دهه ؟ معلم گفت نه از 20 ! بار سوم گفت از پنجه ؟ معلم گفت : نه از 20 !!!!

..................................................................................................................................................................................

رفیق افتاد تو خط مهندسی و من پزشکی . رفیق رفت تهران و من موندم تبریز .

..................................................................................................................................................................................

رفیق رو با خودم بردم کلاس فیزیولوزی قلب . استاد محترم داشت رابطه ی فشارخون با قطر رگ و ... رو میگفت .....

.....صورت فرمول اینه : طول رگ ضربدر جریان خون ....... مخرجش قطر رگ ضربدر چی ؟ رفیق پرید وسط گفت ضربدر 2 ! استاد شاخ شد ! گفت: ها ؟ چند ؟ 2 ؟ کی گفت این 2 رو ؟ 2 رو از کجا اوردی ؟ !!!! رفیق پاشد گفت والا ما همه ی فرمول هامون ضربدر 2 داره !!!!

..................................................................................................................................................................................

رفیق عصبانی بود . داشت غر غر میکرد . طبق معمول از مدرسه پیاده می اومدیم و تو راه بستنی میخوردیم . رفیق مدادش افتاده بود رو زمین و یه آقایی گفت خانوم مدادت افتاد ! رفیق فکر کرد طرف متلک پرونده نیمه ی بستنی شو پرت کرد تو صورت آقای محترم و گفت تو یکی دیگه خفه شو ! منم هاج و واج که این چرا اینجوری میکنه ! یه کم که جلو تر رفتیم و من جریان رو بهش گفتم برگشت پشت رو نگاه کرد.... آقای محترم همینجوری هاج و واج واستاده بود با یه نیمه بستنی سالار قرمز اب شده روی پیرهن آبی کم رنگش !!!!

..................................................................................................................................................................................

من و رفیق قبل امتحان فکر میکردیم میافتیم . امتحان برنامه نویسی کامپیوتر بود و وسطای ترم معلم عوض شده بود و ما هم هیچی بارمون نبود ! بعد امتحان که دیدیم اوضاع چندان هم بد نشده گفتیم پیاده برگردیم و تو راه هم یه بستنی بزنیم ! من که خیلی ذوق مرگ بودم تمام جزوه هامو ریز ریز کردم و تو هوا پخش کردم ! فرود اومدن تیکه کاغذا رو زمین همان و بلند شدن داد مغازه دار همان ! آخه همین پیش پای ما جلو مغازشو جارو زده بود ! هنوزم جارو دستش بود ! یه لحظه صدای رفیقو شنیدم که داد زد لاله بدو ! در حال دویدن که پشت رو نگاه کردم دیدم مغازه دار با جاروش دنبالمونه !!!! تا خونه دویدیم و وقتی رسیدیم خونه تو اتاق من جفتمونم ولو شدیم از خنده !!! دست آخر من 18 شدم و رفیق 18.5 .

..................................................................................................................................................................................

نوشته شده در جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من دیگه هیچ انگیزه ای برا بلاگ نویسی ندارم !!!!

تا وقتی که دکتر بهرامی یه حال اساسی به اکسترن ها بدن !

نوشته شده در جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

برگشتیما !!!! چه زود گذشت این تعطیلات ! یاد همه ی قسم هایی میافتم که به جون هر کس و ناکسی خورده بودم که تو تعطیلات درس میخونم !!!!
نوشته شده در جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody