جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

بابا طی آخرین بیانیه ی خود خطاب به نرگس گفت :

تو سرطان ناخن میگیری آخرش !

نگی که به من نگفتیا !!!!

...................................................................................................................

پ. ن : نرگس دم به دقیقه لاک میزنه فرداش با استون پاک میکنه یه رنگ دیگه میزنه !!!!

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

- من عاشقت شدم !!!!

- بخندم ؟؟؟

.............................................................................

خداییش جمله مزخرف تر از این نشنیدم !

بخندید !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من دارم پله های ترقی رو یکی یکی...

پایین میرم !

 

.......................................................................................................

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بدفرم حالمون گرفته شده بود ! من و سحر باهم ! سال اول بودیم و درس بافت شناسی

جز دروس اصلی و پیش نیاز بود . از طرفی هم استاد با بابای سحر دوست بود و منم

به واسطه ی مزه پرونی های توی کلاس میشناخت ! بر خلاف خرخونی هایی که کرده

بودیم دود بود که از کله مون سر جلسه بلند میشد !

بعد از امتحان هم لام تا کام حرف نزدیم تا رسیدیم سر پارک ماندانا جایی که از مسیر خونه هامون از هم جدا میشد !

به پیشنهاد من روی یکی از نیمکتا نشستیم تا حالمون بیاد سر جاش و با این قیافه ها نریم خونه !!!

یه کم نگذشته بود که متوجه خلوت بودن پارک و نگاهای چپ و چول ملت شدیم !!! هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودیم

که سحر گفت لاله یه بو هایی نمیاد ؟؟؟

منم یه نفس عمیق کشیدم و .... وع ! بوی پهن !!!!

بعله دیگه مردم مگه با دیدن دو تا قیافه ی دپرس وسط یه پارک که تازه کود داده شده چه عکس العملی غیر از این میتونن نشون بدن ؟؟؟

..............................................................................................................................

دقیقا همین وضعیت دود بلند شدن رو سر بافت عملی داشتیم که به کل جوابای من و سحر با بقیه فرق داشت !

دو حالت بیشتر نداشت یا لامهای ما با مال بقیه متفاوت بود یا اینکه بازهم گند کاری و آفتابه و ....!!!!

خلاصه نمره ها در اومد ! بافت نظری جفتمونم 12 شده بودیم ! حالا مونده بو نمره ی عملی که با نظری

جمع بشه و یا بندازه یا بکشه بالا و پاسمون کنه !!!

موقع نمره های عملی قیافه ی همه ی اونایی که سر جوابای شوت من و سحر کلی خندیده بودن دیدنی بود !

نمره ی اول کلاس من با 17 و نمره ی دوم سحر با 16.5 !!!

خلاصه نمره ی عملی نظری رو هم کشید بالا و با نمرات عالی !!! ( ۱۵-۱۶ ) پاس شدیم !!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در کوچه های درس راهگذاریم هنوز

وین راه دراز می سپاریم هنوز

از اول ثبت نام سالها میگذرد

ما واحد پاس نکرده داریم هنوز !!!
.......................................................................

روز دانشجو مبارک !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی هست که مطمئنم همیشه نوشته های منو می خونه ولی هیچ وقت نظر نمی ده !

منم می ذارم به حساب اینکه خوشش نمیاد !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ظاهر قضیه :

مرد نسبتا میانسالی که وارد درمانگاه شد با شکایت گرفتگی صدا .

بعد از معاینات یک سری آزمایشات درخواست شد.

پزشک با لبخند گفت این داروها رو مصرف کن و یک ماه حتما بعد با یک همراه ( نه تنها ) بیا ببینمت.

مرد با نگرانی پرسید من سابقا آواز می خوندم بعد از مصرف این دارو ها صدام برمیگرده ؟ می تونم یه زمزمه هایی کنم؟

پزشک با لبخند گفت : ان شا الله .

.......................................................................................................................

باطن قضیه :

بعد از رفتن بیمار پزشک رو به دانشجویان گفت :

این مرد مبتلا به سرطان حنجره بود که نهایتا تا سه ماه امکان زنده موندنش هست !!!

.....................................................................................................................

نتیجه ی اخلاقی :

آدم هیچ وقت به اصل موضوع توجه نمی کنه . اینکه امکان آواز خوندن هست یا امکان زنده بودن ؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

16 سال قبل................

اون وقتا من انقدری کوچیک بودم که نفهمم دور و برم چی میگذره ولی خوب یادمه که اون شب چی شد.....

بابا اومده بود تبریز و من و مامان و نرگس تنها بودیم... یادمه بالا مهمون بودیم ( منظور از بالا خونه ی

پسر عمومه ) دو سه تا پله بالا نرفته بودیم که مامان گفت من نمیام ! من و نرگس با سماجت بچه گونه ای که

داشتیم به زور مامانو راضی کردیم که بریم . اون وقتا انقدر نفهم بودیم که وقتی یه نفر بر خلاف دردی که داره

دلش برامون می سوخت و کاری که می خوایم انجام میده فکر کنیم شکستش دادیم !!!!!

یادمه که مامان زیاد نموند و زود برگشتیم ... و من شب فکر کردم چه خانواده ی خلوتی داریم !!!

صبح که پاشدم خونه پر شده بود از دود سیگار مرحوم شوهر عمم ! هی از این ور حال می رفت اون ور و

سیگار دود میکرد !!! اونوقتا بازم خیلی کوچیک بودم که نفهمیدم آدم بزرگا وقتی عصبی باشن این کارا

براشون عادیه !!!!!

من رفتم مدرسه بدون اینکه به مامانم صبح به خیر گفته باشم بدون اینکه مامانم صبحونه مو داده باشه.... من از

مدرسه برگشتم بدون اینکه مامانم بهم نهار بده .... من تنها مشقامو نوشتم بدون اینکه مامانم اشکالامو پاک کرده باشه ....

اون روز نه تنها بابا نبود بلکه مامان هم نبود .... ولی من یه زمزمه هایی از عمه زاده هام میشنیدم که تا شب میان .

...و من اون روز تا شب جلوی در تو کوچه نشستم تا بالاخره اومدن....

لندرور بابا  رو از دور دیدم که هم بابا توش بود و هم مامان ! علاوه بر این یه سوسک کوچولو هم بود ! یه داداش بنفش کوچولو

تو بغل مامان !!!!

یه شب بدون مامان گذشت ولی بعد اون شب ما یه خانواده ی خلوت نبودیم ! بابا برگشته بود و مامان هم یه نی نی برامون

آورده بود ! ( نی نی استعاره از سوسک !!! )

.........................................................................................................................................

16 سال گذشت ....

من با دنپایی دنبال یه سوسک : هادی به خدا ایندفعه دیگه می کشمت !!!!

 

..........................................................................................................................................

پ. ن . 7 آذر تولد بزرگترین سوسک دنیا ! خان داداشم هادی ! مبارک !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آه جراحی ....!

تمام شد !!!!

تو این دوره ی دو ماهی سه تا رزیدنت سال اول داشتیم ....

اول جناب اقای دکتر ن. که فوق العاده آدم  مهربونی بود و اصلا گیر نمی داد .

هر چی که بود توضیح می داد و درک می کرد که ما از دم شوتیم !

بعد ها هم خبر رسید که انصراف داده . هی من میگفتم به این نمیاد جراح بشه ها !

با خصوصیات اخلاقیش سازگار نبود !

دومی جناب دکتر ر . بودن که دقیقا ساخته شده بود برا جراحی ! فوق العاده موجود ...ای

بود.می گفت ساعت کاری شما تا ۴ عصره یعنی باید ۸ ساعت تو بخش بمونید !

یه جورایی تر و خشک رو با هم میسوزوند ! بین انترنها و اکسترنها بد فرم محبوب شده بود !!

کم کم محبوبیتش به استیشن پرستاری هم داشت کشیده میشد !!!! که دوره اش تموم

شد و رفت  !!!!

سومی هم دکتر ر. بود که بعد از ده سال طبابت تو تهران برای بار اول رزیدنتی داده بود و

قبول شده بود !! خدای دو دره بازی بود !!!! اصلا نمی گفت هستی؟ نیستی؟ مستی ؟!!!

حتی سوالای امتحان رو هم از خانوم نعمتی کف میرفت می اومد به ما میگفت !!!! خیلی باحال

بود فقط یهو خیلی صمیمی میشد فکر میکرد پسر خالمه !!!!

...................................................................................................................................

خلاصه این بخش هم تموم شد !!!

ولی به قول یکی از بچه ها همه چی تموم میشه.... همه میرن..... و فقط یه خوبی میمونه

و یه بدی !!!

....................................................................................................................................

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ریحان جونم رفته تهران .....

و من  یاد ۵ سال پیش افتادم که هیچی نمی خواستیم از خدا به جز دو تا صندلی

تو یه کلاس.... تو یه دانشگاه...... تو یه شهر ......

۵ سال گذشت و من هنوزم هیچی نمیخوام جز اون صندلی لعنتی........

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody