جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

همیشه غر غر می کردم که چرا سبزی فروش محل صبح زود سبزی نمیاره که تا من برسم

خونه مامان پاکشون کرده باشه !!!!

امروز مامان طی یکسری اعترافات تکان دهنده ! گفت که همیشه از قصد دم ظهر سبزی می خره

که من تا میرسم خونه قبل از آماده شدن نهار پاکشون کنم !!!!

آه مادر ! چقدر تو نامردی !!!!!

 

 

.............................................................................................................

پیوست : منو مامانم کم پیش میاد نکات اخلاقی مشترک داشته باشیم ! نمونه ی بارزش علاقه به پاک کردن سبزی !!!!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز با ریحان دم افطار به یاد دوران مدرسه ! کلی خندیدیم !

..................................................................................................................................
یه رفیقی داشتیم که بچه با حالی بود ! یه معلم جدیدی هم داشتیم که

خیلی تاکید داشت ازش حساب ببریم ! یه روز که طبق معمول بساط خنده ی

این رفیق ما به پا بود این آقای معلم زد کانال دو و گفت از این به بعد تو کلاس من

هر کی بخواد حرف بزنه باید اجازه بگیره !!!

رفیق شفیق ما هم بلافاصله انگشتشو برد بالا و با لحن مسخره با دهن کجی

گفت آقا اجاااااااااااازه ؟؟؟

جناب معلم هم که بد فرم بهش بر خورده بود گفت بیرون !!!

اصولا این جور جمله ها تو مدارس تیز هوشان کمتر شنیده می شد ما هممون خنده

رو صورتامون ماسیده بود ولی رفیق دست بردار نبود گفت آقا اجاااااازه؟؟حالا نمی شه برم پای

تخته یه دستمو با یه پام بالا نگه دارم ؟

معلم با خشم گفت برو بیرون !!!
پاشد گفت آقا اجاااااازه؟حالا برم هفته ی بعد بیام یا نه؟

معلم با همون عصبانیت گفت حالا برو بیرون هفته ی بعد حرف میزنیم !

رفیق گفت آقا اجاااااازه؟ نه دیگه اینجوری نمی شه ! یا تکلیف منو روشن کنید یا نمی رم !!!

معلم یه کم خودشو کنترل کرد گفت الان برو بیرون هفته ی بعد بیا!

رفیق گفت آقا اجاااااازه؟ حالا می خواین همون جلو تخته واستم!!!

معلم دیگه با یه حالت خشم مصنوعی و یه حالت کنترل خنده ! گفت برو بیرون قیافتو نبینم!!!

رفیق گقت آقا اجاااااازه؟

معلم گفت بییییییییرون !!!
رفیق گفت خب آقا اجاااااازه ؟ برم بیرون !!!!

.........................................................................................................................

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

با آرامش تمام تو کلاس نشسته بودم که سحر زنگ زد که زود بیا دفتر رو امضا کن که دارن در آموزش رو قفل میکنن!!!

از اونجایی که هیچ وقت در این اتاق تا ساعت 2 بسته نمی شد با آرامش تمام رفتم که ببینم چه اتفاقی افتاده !!! چشمتون روز بد نبینه

خانوم نعمتی با رنگ و رویی همچون گچ !!! به حالت ill and toxic !!! جلوی در اتاق واستاده بود و عنقریب بود که

زار زار بزنه زیر گریه !!! خلاصه دفتر رو با امضای خود مزین فرمودیم و اومدیم ببینیم جریان چی بوده !!!

.......................................................................................................................................

طی چندین فقره کار خیر و فال گوش واستادن متوجه شدم که خانوم نعمتی طبق معمول توی اتاق تک و تنها نشسته بوده

و داشته کار هاشو انجام میداده ! ( دقت بفرمایید که منظور از کار game های متنوع میباشد !!!) که یهو دیده یک دسته

( بهتر دقت بفرمایید : یک دسته !! ) موش از این سر اتاق دوان دوان می رن زیر میز و از اونجا هم لابد یه سوراخی پیدا

می کنن و می چپن اون تو !!! باقی قضایا هم که معلومه !

...........................................................................................................................................

حالا جدا از مسائل مربوط به کار بدنی طاقت فرسای مسئولین آموزش بیمارستان ! مسئله ی بسیار مهم اینه که :

نه یک موش

نه دو موش !

بلکه یک دسته موش !!!

اونم نه تو انبار یک خونه ی قدیمی

نه تو یه مغازه ی بزرگ آجیل فروشی !!!

بلکه تو طبقه ی سوم یه بیمارستان !!!!

به عبارتی تو مکانی که از هر لحاظ باید تمیز باشه !!!

.........................................................................................................................................

به قول جناب آقای امید اینجا از مستراح خونه ی من هم کثیف تره !!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من سه شبه که خوابم نبرده......

همش قیافه ی طرف جلو چشمامه !!!

ولی غصه شو نمی خورم که چرا مرد!

حتی به این هم فکر نمی کنم که خیلی جوون بود !

فقط فکرم مونده که اون رزیدنتها که احیا می کردن داشتن می گفتن و می خندیدن !

اصلا عین خیالشونم نبود !

یعنی اونا شبا چه جوری می خوابن ؟!!!!

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 به علت بیکاری و علافی ! فقط به خاطر اینکه روپوش مقدس پزشکی تنم بود !!! و بدون اینکه گیر بدن میرفتم تو ! تنم خوارید و رفتم اورزانس که ببینم چه خبر ه !!!!یکی نیس بگه آخه خودت خونه زندگی نداری؟؟؟ ساعت ۸ کشیکت تموم می شه سرتو بنداز برو خونه ! علاف !!!

خلاصه رفتم و رفتم تا رسیدم به یه نقطه ی شلوغ ! که همه ی دکتر ها در اون مکان جمع بودن !و منم رفتم تماشا !!! یک مرد جوان که تصادف کرده بود و یه پاش در حال کنده شدن بود!!! و غرق در خون!!! منم تو عالم خوشی فکر می کردم مسئله ی اصلی پاشه که شاید مجبور بشن قطعش کنن!! در همین عوالم بودم که گفتن دیگه بسه ! مرده !!!!

الان چی کار کنم؟؟؟ شب خوابم نمی بره !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

   وبلاگ من هیچ وقت جز پر بیننده ترینها نبوده

جز محبوب ترین ها هم نبوده 

جز فعالترین ها هم نبوده!

جالب اینجاست که هیچ وقت تو لیست به روز شده ها هم اول نبوده

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امشب بعد از 4 سال تمام نشستم پای رادیو و شب هفتم رو گوش دادم.

( توضیح اینکه این برنامه از بخش فارسی bbc توسط بهزاد اجرا میشه )

یاد زمان کنکور افتادم که با اون همه بدبختی عمرا این برنامه رو از دست نمی دادم !!! به عبارتی معتادش بودم ! کلی سعی کردم ترک کنم منتها نشد !

جالب اینجاست که دقیقا از روزی که کنکور رو دادم و بیکار شدم این برنامه رو هم ترک کردم !!!!!

البته الان غصه نمی خورم که وقتمو تلف کردم ! چون من برای کنکور تمام تلاشمو کرده بودم حالا اینکه چرا به نتیجه ی دلخواهم نرسیدم بماند !

ولی خداییش شب هفتم امشب مثل اون زمان نچسپید ! چون همش یاد دوران کنکور افتادم ... یاد تست ها...

امتحانها ... معلمها... رقبا ...

از همه بدتر تر نتیجه ی تلخش !!!

نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من معمولا هیچ چیز رو به خاطر پز دادن نمی گیرم!

هیچی رو هم به خاطر پزش نمی پوشم !

اصولا من آدم ناجوری هستم ولی این هیچ ربطی به پز دادن نداره !!

تنها نکته ی مهم زندگی من  که کلی بابتش پز میدم داشتن پدر و مادر بسیار خوبیه که تا

آخر عمرم هر جا هم که باشم دست بوسشونم......................................

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

می خوام یه نفر رو استخدام کنم...

البته اولش باید پولامو جمع کنم ! بعد یه نفر رو استخدام کنم !....

یکی مثل اینایی که جلو دستشویی های عمومی میشینن و پول می گیرن !!!!....

آخه می خوام یقه ی هر کی که میاد بلاگمو بخونه بگیره و تا نظر نداده نذاره بره !!!....

نظرتون چیه ؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من یه مدت کلی مسخره می کردم کسانی رو که ساعتها وقت می گذاشتن تا بافتنی ببافن !

می گفتم عجب کار بیهوده ای ! کلی وقت بذار بشین دونه دونه بباف ...... که چی ؟

عجب کار بیهوده ای.............................................

ولی اخیرا اینقدر اعصابم خرد شده که ترجیح میدم ساعتها از همه ی عالم دور باشم و بشینم و دونه دونه ببافم بدون اینکه به چیزی فکر کنم !!!

نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

رزیدنت محترم روز اول مهر حسابی شوکه شده بود ! انترنهای جدید نیومده بودن
رزیدنتهای سال اول هم رفته بودن بیمارستان امام. اتند های محترم هم نبودن !
بیچاره نمی دونست چی کار کنه.  44 تا مریض رو معاینه کنه ؟
دستور دارویی بده ؟ به نت های ما برسه؟......................................................
از روی علافی رفتم دستورهاشو بنویسم ! کلی ذوق زده شده بود !
شکر خدا بعد اینهمه فعالیت مفید و غیر مفید تو این بخش بالاخره یه جایی
مفید واقع شدیم !
نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیروز من رفتم که امتحان بدم ! به عبارت بهتر رفتم که آقای برقی انتقامشو ازم
بگیره !!! ضربان قلبم بالای 100 بود ! به عبارتی قلبم تو دهنم بود !!!
می دونید اولین سوال چی بود ؟! سوالی که باعث کم شدن اضطرابم شد و کلی منو
خندوند : are you in love ?
بعدشم گفت این سوالیه که کتابتون کرده ! منتها در لابلای سوالات گفت که
من تمام جلسات شما رو ضبط کردم و نگاه کردم ! کلی خدا رو شکر کردم که
اون جلسه ای که همه ی بچه ها پشت سرش غیبت میکردن یه کلمه هم حرف نزده بودم !
وگرنه الان بر علیهم استفاده می شد !!!!
خلاصه به خیر و خوشی تموم شد و 93 شدم !
باورم نمیشه ! با اون همه گرد و خاک خداییش من بودم حال طرف رو می گرفتم !!!
البته فراموش نشه که همه قبول داشتن که حق با من بود............................

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


آخرش من سر در نیاوردم از کار این اساتید محترم اعصاب !!!
دکتر هاشمیلر ما رو عادت داده بود که پرونده ها رو تو درمانگاه بنویسیم
منم بر این حسب تند تند می نوشتم که زود تموم شه بریم ! که جناب دکتر سوادی
کاملا منو جلوی رزیدنتها و انترنهای محترم شست و پهن کرد و گفت : اکسترن حق نداره
پرونده بنویسه فقط رزیدنتها و انترنها !!!!!
با این اوصاف نمی دونم نقش ما اونجا چیه ؟؟؟ یه چی تو مایه های بوق ؟!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یه همکلاسی داشتیم تو دوران دبیرستان که اصلا حال و هواش مشخص نبود
یه وقت می گفت می خندید بعد در عرض جیک ثانیه بداخلاق میشد !!!
مخصوصا دوران کنکور که هیچ کس جرئت نمی کرد طرفش بره ! منتها نمی دونم چرا
یه جورایی دل براش می سوخت ! با ریحان براش نقاشی می کشیدیم یه روز خوشش
می اومد یه روز می خواست خفمون کنه !!!
البته در دوران دانشگاه هم عوض نشد بعد ها به این نتیجه رسیدم که از عوارض
کنکور نبوده !!! به قول ریحان دوره داره ! بعضی وقتا هم خوشگل میشه هم خوش اخلاق !
شاید در آینده یه رابطه ای بین خوشگلی و خوش اخلاقیش هم پیدا کردیم..................
منتها مسئله ی مورد توجه اینه که انگار منم یه هفتس که تو مود خوبم چون از
صبح اول صبح که خواب الود میرسم بخش نیشم بازه تا ظهر که خسته میرسم خونه !!!!
به جای رزیدنت دستور دارویی مینویسم به جای انترن نت میذارم به جای پرستار خونگیری میکنم
سر راند زنگ بالای تخت مریضا رو امتحان میکنم صداش که در اومد در میرم !!!!!
خلاصه نمی دونم چرا اینجوری شدم ! میگم نکنه شبا اکسی چیزی میزنم ؟!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody