جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

نمی دونم چرا هر چی بلای آسمانی هست سر من میاد !!!! امروز با اعتماد
به نفس تمام رفتم کلاس زبان که ببینم کی امتحان می گیرن ازم !!! قرار شد
دوشنبه مصاحبه کنن..... حدس بزنید کی قراره مصاحبه کنه ؟؟!!!
جناب آقای برقی !!!!به نظرم خودم رو ضایع نکنم و نرم سر جلسه سنگین ترم !!!
چون صدی نود منو رد خواهد کرد !!!! .......................................

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


یه مریضی تو بخش داشتیم که 93 سالش بود و تا به حال حتی از بینیش خون
نیومده بود !!!! مشکلش این بود که نمی تونست دست و پای چپش رو تکون بده .
این حاج خانوم ما به قدری کوچولو بود که من راحت بلندش می کردم.........
دیروز از صبح غر غر کرد ! دیگه همه از دستش ذله شده بودن ! چسپید که یالا
چای بده به من ! سحر یه لیوان آب براش اورد گفت چای نیست آبه گفت پس
قندش کو ؟!!!! گفت حاج خانوم آبه این !!! بعد گفت یه چیزی بده من بخورم !!!
همگی به دنبال رزیدنت محترم بی اعتنا از اتاق اومدیم بیرون یه لحظه من نگاه
کردم دیدم رو میزش یه کمپوت آناناس هست گفتم بذار اینو بدم دستش بخوره...
بیچاره اینقدر ضعیف بود که نمی تونست خودش بگیره . در نقش پرستار دلسوز
قاشق قاشق می گذاشتم تو دهنش . انترن اومد کلی بهم خندید که می بینم که پرستار
دلسوز شدی !!!! در همین گیری ویری پیرزنه گفت ببین خوب گوش بده ببین
چی میگم: برو کوچه ی چهارم در سوم رو بزن دست محمود رو بگیر بیار اینجا.
تا نیاوردیش نیا خب ؟! یه تیکه آناناس گذاشتم تو دهنش که کمتر حرف بزنه !!!!
یه بیماری روان هست که افراد مسن رو تو بیمارستان در گیر میکنه که هذیان میگن
 با خودم فکر کردم اه اینم که از شانس ما دلیریوم داره
که یهو برگشت گفت بگو محمود بیاد می خوام وصیت کنم ! آقا اینو که گفت انگار منو
 از خواب پروند ! تازه درک کردم که پیش آدمی ایستادم که مرگ رو داره حس میکنه.
منم تو اون لحظه مرگ رو حس کردم.... یه لحظه سرم گیج رفت همه جا سیاه شد
عرق کردم..... به خودم که اومد دیدم صورتم گرم شده.... گرمای اشک............
بعد اون هر کی اومد تو اتاق منو بالا سر یه مریض غر غروی پیر دید که بهش غذا میدادم
در حالیکه های های بالا سرش گریه می کردم.................................
خدا ما رو ببخشه.....................................................
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اینجانب به شخصه به خودم افتخار می کنم زیرا : 
.................................................................................
داشتم تو ماشین مخ مامان رو می خوردم ! در باب اینکه شکر خدا چقدر
خونواده ی خوشبختی هستیم ... اینکه چه پدر مادر خوبی داریم...
اینکه از نظر مالی مشکلی نداریم... و البته بچه های درس خونی هستیم !
و کلی هندونه دادم زیر بغل مامانم !!! تا اینکه ..................
مامان جان پیاده شد و من رفتم از اون گوشه دور بزنم !!! و با افتخار تمام
تاریخی ترین کار عمرم رو انجام دادم !!! صاف رفتم تو دیوار !!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

روز اول کلاس زبانمون وقتی دیدم به جای خانم بهرامی خانم زنونی اومد سر کلاس
 
حسابی عصبانی شدم چون به خاطر استادش ثبت نام کرده بودم .
 در کمال نا مردی تمام هیچ کدوممون تحویلشون نگرفتیم.
کلی هم اعتراض کردیم ولی چاره ای نبود یا باید این ترم رو حذف می کردیم یا اینکه
سر همون کلاس می نشستیم !!!
جلسه ی دوم هم هیچ کس مایه نذاشت !!! منکه شخصا اصلا دلم نمی اومد سر کلاس
بنشینم.... هیچ شوقی برای کلاس رفتن نداشتم.............................
ولی هر چی بیشتر گذشت فهمیدم که اشتباه می کردم...... بعد ها فهمیدیم که خانم زنونی
 هم از بر خورد سرد ما شوکه شده بود !!!!
الان که این ترم هم تموم شده آرزو دارم فقط نیم ساعت بتونم سر اون کلاس بنشینم
حتی جلسه ی اول !!!!

معلم عزیزی داشتم که بیشتر از اینکه یک معلم برام باشه دوستم بود.
دیگه معلمم نیست ولی به عنوان یک دوست همیشه در خاطر من میمونه


yesterday was history...................
Tommorrow is mistery...................
but today is a gift............thats they say it PRESENT !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


یه بیمار کوچولو دارم که یه حال و هوای خاصی به بخش داده..........
یه دختر با نمک 13 ساله که به دنبال تصادف و ترومایی که به سرش وارد شده
حس یک طرف صورتش رو از دست داده و دچار دوبینی و انحراف چشم شده ....
با همه ی این احوال صبا که می رسم بخش صدای آهنگ از اتاقش میاد صبح زود پامیشه
یه چشمش رو میبنده و مجله می خونه .......................................
دست کم روزی 45 دقیقه برا معاینه اش وقت می ذارم همه ی اعصاب 12 گانه و معاینات رو
براش توضیح دادم !! کلی می گیم و می خندیم ولی همیشه  بعد از معاینه فکر می کنم
 یه تصادف کوچولو چقدر می تونه زندگی آدما رو عوض کنه .................................

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من یه اخلاق گندی که دارم اینه که خیلی زود عصبانی می شم.البته این مورد
همیشه صدق نمی کنه فقط وقتایی بد عصبی می شم که کارا درست انجام نشده باشه
یا کسی که باید کاری رو انجام می داده درست انجام نداده یا وقتایی که بخوان
 برنامه ریزی هامو به هم بزنن مثال بارزش همین امروز......
زمان امتحان زبانمو انداختن صبح ساعت 10 ! و این در حالیه که دکتر هاشمیلر
عمرا نمی ذاره پامو از بخش بیرون بذارم ! در نتیجه قرار شد یه نامه از
دکتر بگیرم که نمی تونم بیام.........................................
امروز نامه رو که به مسئول دادم گفت خب سه هزار تومن هم بدید !
گفتم چرا ؟؟؟ گفت چون شما به موقع امتحان نمیدید باید سه تومن بدید!!!!
اینجا بود که آمپر من زد بالا!!! یعنی چه ؟؟؟ وقتی من عصر ثبت نام می کنم
یعنی اینکه صبح نمی تونم بیام ! خلاصه با کلی بحث با خانومه وقتی به
نتیجه نرسیدم مجبور شدم برم با آقای برقی مسئول شعبه حرف بزنم !!!
البته بیشتر با حالت هجوم بود تا حرف زدن !!! شکر خدا آدم ملایمی بود !
اگر اونم مثل خشونت داشت خدا می دونه الان هر کدوم تو کدوم بیمارستان بستری بودیم !!!!!
هر قدر من عصبانی بودم اون خونسرد بود !!!! ولی خداییش وسطش یه حرفی زد
 که واقعا اتیشم زد منتها هر چی فکر می کنم اصلا یادم نمیاد!!!!!
اینم یه مزیت خوب !!! که از هیچ کس کینه به دل نمی گیرم حرفایی هم که تو دعوا
زده میشه یادم نمیمونه !!!!
خلاصه اینکه بعد از اینهمه دعوا استادمون زنگ زد که قضیه ی سه تومن منتفی شد !!!!
می دونید مسئله سه تومن نبود مشکل این بود که هیچ کس
هیچ توضیحی نداشت که این سه تومن برای چی گرفته میشه !!! یه چی تو مایه های
پول زور بود !!! شکر خدا عصبانیت ما مفید واقع شد ! ولی باید از آقای برقی معذرت بخوام !
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody