جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )


يك خبر خوش !!!! آيدين نمره ي اول زنان رو گرفت
يعني بالاخره روي اين بچه هاي سراسري يا به قول يكي از اساتيد سرتاسري كم شد !!!
 هر چند من هنوزم معتقدم آزاد و سراسري فرقي نداره ولي خب تقصير خودشونه نبايد با ما رقابت مي كردن !! هر چي باشه
همه ي اساتيد مي دونن كه نمرات اكسترنهاي آزاد هميشه بالاتر از سراسري ها بوده چون اونا خيلي از خود راضي ان و فكر مي كنن
نابغه ان به خاطر همين هيچ وقت تلاش نمي كنن سر كشيك ها هم هيچ وقت كار نمي كنن و هميشه جيم مي زنن در نتيجه
  كار كه ياد نمي گيرن هيچ درست و حسابي هم درس نميخونن
البته بازم مي گم اين در مورد همه صدق نمي كنه منم هيچ خصومتي با سراسري ها ندارم فقط محض اطلاع !!! آيدين نمره ي
اول رو گرفت !!! داشته باشيد كه من هنوز نمره ي خودمو نمي دونم !!!!

....................................................................................................................................................

 


امروز تو ديوونه خونه بساطي بود !!! ديوانگان محترم رو اورده بودن تو حياط و براشون
كنسرت برگذار مي كردن !!!! اون بالا تو بخش زنان هم بزن و برقصي بود !!! اكسترنهاي بد بخت محترم هم
تو كلاس بودن و استاد مي زد تو سرشون !!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پيش ازين مردم دنيا دلشان درد نداشت...

 هيچ کس غصه اين را که چه مي کرد نداشت...

چشمه از سادگي لطف زمين ميجوشيد...

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت...

 

   فرهاد

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |


امروز جامون عوض شد از درمانگاه منتقل شديم بخش !!! از اين به بعد به مدت 8 روز بايد بريم بخش يعني بايد بريم پيش ديوونه ها
تحملش براي من از سحر راحت تره چون اون از بخش خاطره ي خوش زياد داره !!! در اولين حضور مستمرمون تو بخش يكي از ديوونه ها
يقه ي منو چسبيد كه يالا بخند !!! ميگم چرا ميگه وقتي مي خندي شبيه سعيد ميشي !!! جل الخالق !! ببين از دست اين ديوونه ها آدم شبيه
مرد غريبه هم مي شه !!! حالا با افتخار مي گه سعيد يكي از دوست پسرامه !!! خاك وچوك !!! يه كم بعد كه ديگه ذله شدم از دستش گفت بخند
گفتم خندم نمي گيره !!! گفت جوك مي گم بخندي بدم نمي اومد يه جوك ديوونه اي بشنوم !!! اينو گفت : يه روز يه بادمجون ميره جلو آينه مي خونه
سيا نرمه نرمه سيا  توبه توبه ..................................... هزار تا عاقل فرزانه هزاران بار ركيك تر از يه ديوونه جوك مي گن !!! تو دنيا هيچ چيز
مطلق نيست !!! واقعا جل الخالق
حالا اين ديوانه ي محترم كلي خوشحال بود مي گفت ديشب خواب ديدم مامانم اومده ملاقاتم تو خواب بغلش كرده بود .... و منتظر بود ساعت سه بشه
و مادر و خواهرش بيان ملاقاتش !!! ديوانه ها هم مثل عاقل ها عاشق انتظار كشيدن براي چيزهايين كه دوست دارن براشون اتفاق بيافته نه
چيزايي كه حقيقت داره
در ضمن اوني كه سحر رو زده بود باز دور و برش مي پلكيد !!! با خشانت نگاه مي كرد !!! لابد با خودش مي گفته بازم كه اين ديوونه اينجا
پيدايش شد ايندفعه همچين بزنمش كه ديگه اين دور و برا پيداش نشه !!! عالمي دارن اين ديوانه ها
................................................................................................................................................................................
يكي از اين ديوانه ها هم منم كه نشستم دارم در مورد ديوانه ها وبلاگ مينويسم !!! ملت از عشقشون مي نويسن منم يه بند گير دادم به اين ديوانه ها
خب شايد يه روزي ما هم ديوانه شيم كسي چه مي دونه با همه ي ماجرا هاي خنده دارش دنياي ديوانه ها دنياي غمناكيه دنيايي كه آدماش صبح
تا شب دور خودشون مي گردن مثل خيلي از آدماي عاقل كه هر روز دور خودشون تو يه دنياي بزرگ تر مي گردن و شب بي تفاوت مي خوابن
و هيچ وقت نمي فهمن كه ديوونه ها شبا با اين اميد مي خوابن كه فردا از اين دنياي كوچيك مرخص ميشن يا دست كم كسي مياد ملاقاتشون
..................................................................................................................................................................................
در ضمن مادر و خواهر زهرا اومدن ملاقاتش !!!! محض اطلاع

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پدر آمد...... پدر با قابلمه آمد.....پدر نمي دانم چرا عصباني آمد.....

پدر داد زد صداي آن ضبط رو خفه كن !!!...پس بگو چرا پدر عصباني آمد
حالا پدر رو بي خيال !!! امروز يه كار خنده دار كرديم با سحر !!! اول بذاريد

يه توضيح در مورد گروههامون بدم
از هر دانشگاه يه گروه برا هر بخش ميفرستن كه من و سحر و پرهام

و آيدين از دانشگاه آزاد برا بخش زنان معرفي شديم و از سراسري هم
آيدا و سيما و اورانوس و اميد و احد و پوتا و رضا و سپيد و الهام
يكشنبه امتحان زنان رو داديم و همه بدفرم تو هيجان بوديم كه ببينيم

نمره ي ما بيشتر مي شه يا اونا. البته بحث سراسري و آزاد اصلا

 نداشتيم
منتها بعد از اون دعواي احد و پوتا جو اينجور شده بود . تا اينكه ديروز

سپيد اينا از ما پرسيدن امتحان رو چه طور دادين ؟؟ من و سحر هم

كرممون
گرفت و گفتيم ما بد داديم ولي آيدين خيلي خوب داده !!! اونا هم

هاج و واج رفتن !! تا اينكه امروز صبح ديديم اميد اينا يقه ي آيدين

رو گرفتن و
ول نمي كنن !! من و سحر هم به روي خودمون نياورديم و رفتيم

 صبحونه...  بعدش آيدين اومد و گفت نمي دونم كي به اينا گفته

من خيلي خوب دادم
مجبور شديم اعتراف كنيم براي كم كردن روي اونا چاخان كرديم !!!!

حالا تصور كنيد چه حالي دارن اونا !!! خيلي سخته براشون كه ببينن يه اكسترن آزاد
ازشون جلو زده !!! البته هنوز نمره ها نيومده ولي خب همين چند

 روز هم بدفرم حالشون گرفته مي شه !!! و اين خيلي لذت بخشه !!!

 فقط دعا
كنيد واقعا نمره ي اول رو بگيره و گرنه خيلي سه ميشيم !!!!!

نابود ميشيم فنا ميشيم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خانم فريده.... 38 ساله متاهل داراي دو فرزند كه بعد از مراجعه به درمانگاه با تشخيص ... بستري شدند
بيمار اظهار ميكند كه در خواب حضرت فاطمه را ديده است كه دستهايش را بر چشمان او كشيده و همه جا
سبز شده و بعد او را به تمامي زنان معرفي كرده اند و گفته اند هوش او از همه بيشتر است و به واسطه ي
هوش بالاي او همه او را خواهند شناخت
بعد از بيدار شدن بيمار اظهار كرده كه به واسطه ي هوش بسيار بالا در قرعه كشي برنده شده و دولت به او
يك زانتيا و يك دستگاه آپارتمان خواهد داد وي اظهار مي كند در خيابان همه او را ميشناسند

...............................................................................................................................
 تو درمانگاه بوديم كه يه خانوم و آقا وارد شدند خانوم چهره ي كاملا بشاش و عادي داشت و آقا كاملا افسرده
پيش خودم فكر كردم بيمار اقاست سحر هم اشاره كرد كه بيمار آقاست منتها بعدش متوجه شديم خانوم بيمار هستن
نتيجه ي اخلاقي اينكه هيچ وقت با ظاهر آدما قضاوت نكنيم
خانوم تا وارد شد يقه ي رزيدنت محترم رو چسبيد كه :از كجا بايد بگيرم ؟ رزيدنت پرسيد چي رو ؟؟ خانوم گفت الان
شما به من بگيد كه اون زانتيايي كه برنده شدم رو از كجا بايد بگيرم ؟؟ و داستان خوابشو تعريف كرد!! چشماي پرهام
با شنيدن اسم زانتيا برق زد !!! لابلاي حرفاي رزيدنت با آقا از خانوم پرسيديم رنگ زانتيا چه رنگي بود ؟ گفت سبز !!!! عجب حافظه اي
جالب اينجاست كه هر بحثي رو بالاخره ميكشوند به زانتيا و تاكيد داشت كه چون هوشش از همه ي دكتر ها و مهندس ها
بالا تره برنده شده مي گفت همه منو مي شناسن الان آقاي دكتر منو مي شناسه مگه نه آقاي دكتر؟؟ دكتر هم گفت نه
من شما رو نميشناختم !! پزسيد شما فكر مي كنيد زانتياي منو ميدن ؟؟ رزيدنت گفت نمي دونم بهتون كاغذ دادن كه برنده شدي ؟؟
گفت نه گفت خب پس اگه كاغذ نداري نميتوني بگيري !! قبول نمي كرد كه الا و بلا همه منو ميشناسن ... خلاصه تصميم بر اين
شد كه بستري شه مي گفت نه اول برم زانتيامو بگيرم بعد ميام بستري ميشم !!! با اين بهانه راضيش كردن كه اول بايد
دوا بخوري هوشت كم شه در حد آدماي عادي شه بعد بري زانتبا رو بگيري


................................................................................................................................................ 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

  

 

 

ما لحظات را سپري كرديم تا به خوشبختي برسيم دريغ كه خوشبختي لحظاتي بود كه سپري كرديم

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


ماجرا از اينجا اتاق آموزش بيمارستان رازي شروع شد جايي كه همه ي اكسترنهاي جديد جمع شده بودن تا گروه بندي
كنن هر استادي دو تا اكسترن بر ميداشت و به صورت كاملا اتفاقي همه مي خواستن با دكتر فرنام باشن البته لازمه توضيح بدم
كه اين مسئله كاملا اتفاقي بود چون هيچ كس به روي خودش نمي آورد كه چون دكتر فرنام امتحان نمي گيره سرش دعواس
خلاصه قرار شد قرعه كشي بشه كه يكسري دستهاي آلوده به نفع خودشون قرعه زدن و چون هيچ كس زسر بار حرف زور
نموند دعوا راه افتاد منم كه امكان نداره تو هيچ دعوايي نباشم منتها ايندفعه زياد وارد معركه نشدم
از سرسري ها اورانوس بدفم شاكي بود و از بچه هاي ما پرهام
سحر هم حسابي عصباني بود چون صبح آيدا سلام نداده
 به مسئول آموزش گفته بود من دختر دكتر فلاني ام يعني اينكه هواي منو داشته باش
خلاصه يه كم بحث شد تا اينكه پوتا برگشت به اورانوس گفت تو هم مثل بيمار صبح اختلال شنوايي داري بايد ديوونه خونه بستري
شي خداييش خوبه اين حرفو يه سراسري به يه سراسري ديگه گفت اگه به ما ميگفت خون به پا ميكردم
در هر حال فرقي هم نميكرد نهايت بي ادبي پوتا بود اين حرف
از اون ور هم احدشون رو به پرهام گفت لازو نيست دانشجوي آزاد برا ما تعيين تكليف كنه
خلاصه دوباره با حضور مسئول آموزش قرعه كشي شد و همه چي ختم شد ولي نه ختم به خير
برا من فرقي نكرد چون نه بار اول با دكتر فرنام بودم نه بار دوم منتها خيلي خيلي زياد ناراحت شدم و اين ناراحتي
به جاهاي باريك كشيده شد البته نه خيلي باريك چون من همه چي رو ميريزم تو خودم و كينه به دل نميگيرم
منتها اون روز نتونستم سر كلاس برم چون اعصابم خراب بود
راستي يادم نره از رزيدنتمون تشكر كنم كه يقه ي من افسرده رو چسبيد كه آي خانووم كجا كجا ؟؟
چرا ولي تو حياط مگه كلاس نداري ؟؟ و وقتي افسردگي منو تشخيص داد با خودش منو برد سر دو سه تا ديوونه دلم باز شد
......................................................................................................................................................

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسيد به شهري كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهاي مرد، كجا مي روي؟
مرد گفت: قربان، مي روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شكست مي خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمي كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روي، آدميزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، مي روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم.
ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف به شرط آنكه وقتي فلك را پيدا كردي از او بپرسي كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟
مرد قبول كرد. ماهي گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي كولش گذاشته و دارد باغش را آب مي دهد. توي باغ هزارها كرت بود،‌بزرگ و كوچك. خاك خيلي از كرتها از بي آبي ترك برداشته بود. اما يك چند تايي هم بود كه آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي آنها ول مي كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم مي دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه اي را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.
ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را مي خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي! پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.
گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا مي توانم گير بياورم؟

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

1- کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .
3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز روز با حالی بود....

من و سحر رفتيم از ديوونه ها شرح حال بگيريم

يه ديوونه ی تر و تميز و مرتب گير آورديم داشتيم سين جيمش می کرديم که

يه ديوانه ی تر و تميز و تپل مپل تر با حالت کاملا عادی و خيلی محترمانه اومد و يه دونه خوابوند در گوش سحر و رفت !!!!!

هر چند خيلی بهش خنديدم ولی خب ممکن بود اين بلا سر من می اومد !!!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

تا که بوديم نبوديم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتيم همه يار شدند

تا که مرديم همه بيدار شدند

قدر آئينه بدانيد که هست

نه در آن لحظه که افتاد و شکست ...

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتي خداوند سرنوشت انسانها رو مي نوشت
 با جوهر طلايي رنگ مي نوشت
 نوبت ما كه شد جوهر طلايي رنگ ريخت 
وبا جوهر سياه روي پيشونيم نوشت 
برو بيچاره تويي اسير سرنوشت
...............................................................................

خيلی شعر بی انصافيه ولی نميدونم چرا خوشم اومد !  

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

هنوز يه ماه نگذشته از اولين روزي كه صبح زود بيدار شدم و با خوشحالي گفتم از امروز من يك اكسترن هستم
خوشحال بودم چون از شر دانشكده خلاص مي شدم هرچند كه بيمارستان هم چندان دلچسب نيست ولي خب بعد 4 سال
بيمارستان تنوعه
تو راه صداي ضبط رو بلند كرده بودم يه آهنگ شاد تركي بود راه خيلي دورتر از مسير هميشگي دانشگاه بود ولي
برام خسته كننده نبود خدا رو شكر مي كردم بابت اينهمه نعمت و خوشبختي ... خدايا شكرت
........................
فردا اولين روز بخش دوممه و من باز همون حس رو دارم دلم مي خواد زود صبح بشه
قراره برم بيمارستان رازي بخش روان  قول مي دم تا جايي كه مي تونم براتون از ديوانه ها بگم
 

نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


آآآآآآآآآآآآآي... خسته شدم ديگه بس كه مسكن خوردم ريحان مي گه اين دكتره تو رو موش آزمايشگاهي خودش كرده
هر بلايي ميخواد سرت مياره چون تو صدات در نمياد
ولي بدبخت اينطورا هم نيست خودش از روز اول گفته بود كه يه دندون نهفته تو فك بالات داري كه بايد جراحي بشه
خلاصه الان اون بالا رو شكافتن يه سوراخ باز كردن كه تهش يه سفيدي ديده ميشه
يه كم هيجان انگيزه چون بعد چندين سال دارم دندون جديد در ميارم البته نميدونم به اين همه درد مي ارزه يا نه
شما بگيد : مي ارزه ؟؟
 

نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شنيدی؟!!

مطئنم نشنيدی!

چون خيلی آروم شکست...

 

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

آن روز با تو بودم
 امروز بي توام
 آن روز كه با تو بودم
بي تو بودم
 امروز كه بي توام با توام

حميد مصدق

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم
يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody