جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

آقا ما رفتيم . يه مدتي هواي اين وبلاگ ما رو داشته باشيد تا برگرديم !

عيد همگي هم...........................................................
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مادر بزرگ محترم به هيچ عنوان تو كتشان نميرفت كه چهارشنبه سوري رو يه هفته زودتر بگيرن ! فلذا اگه امشب ديديد كه يه خانوم مسن با شخصيت تو خيابون دارن ترقه و البمب و فيزا و ... ميتركونن و از رو آتيش ميپرن و... بدونيد كه متعلق به اينجانب ميباشند !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

داشت بهار ميشدا ! برف باريد بهارمونو دستي دستي زمستون كرد !!!! اونم چه برفي ! قرار بود فردا صبح با داداشي بريم دوچرخه سواري حالا برنامه 180 درجه چرخيده ميخوايم شال و كلاه كنيم بريم برف بازي ! آخرين برف بازي سال 85 !
نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

يه سال تمام 22 سالمون بود كسي نمي تونست بگه بالا چشمت ابروهست !‌ الان يه شبه خوابيديم پاشديم بهم ميگن 23 ساله !!! عجب دوره زمونه اي شده ها !!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تعطیلات از همین جا شروع شد ! از همین جایی که من امتحان زبانم تموم شد !!!!

جانمی جان !!! من یک اکسترن ۲ میباشم !!! یادش به خیر دو سال پیش این وقتا با ریحان خودمونو می کشتیم که من یک فیزیو پات میباشم ( البته از همون موقع من  فیزیو لاتی بیش نبودم !‌)  سال بعدش ترکوندیم که اکسترن یکیم الانم که اکسترن دو ! سال بعد این موقع بیاین میگم من یک انترن میباشد !!!! آخی ریحان هم که رفته برا من کاکرو بیاره !

نوشته شده در شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 صبح کلی شنگول منگول پاشدم رفتم سر میز صبحونه یادآوری کردم که تولدم مبارک ! از مامان پرسیدم من چه ساعتی به دنیا اومدم ؟؟؟

- والله دقیق یادم نیست . اینقدر با این بابات رفتیم برگشتیم که .... اهان یادمه صبح رفتیم بیمارستان گفتن زوده برگشتیم رفتیم فلان جا چلوکباب خوردیم بعد ساعت ۴ بود ! یادته ساعت ۴ بود ( بابا هم تایید میکنه !‌) رفتیم از فلان مغازه .... اون لوستره بود که نقش اسب داشت روش ....زده بودیم تو اون اتاق کوچیکه کرج . یادته ؟ ( بابا سر تکون میده ) بعدشم تا ۶ خیابونا رو گشتیم .....

- خب ؟

-اهان نرگس شب به دنیا اومد . هادی هم صبح زود بود !

- من چی ؟

- یادم نیست بابا !!!! چه سوالایی میپرسی ها !

من موندم آدم چه طور ساعت چلوکباب خوردن و لوستر خریدن یادش میمونه ولی ساعت به دنیا اومدن بچه اش رو نه !

نوشته شده در شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

من تولدش مبارکه !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دارم سعي ميكنم ببندم ... دفتر امسال رو مي گم .

سالي كه از 22 سالگي من شروع شد تا 23 .... به عبارتي بهتره 23 سالگيمو ببندم .

اپيزود اول : اوايل سال بود كه دانشكده بالاخره معرفي هاي ما رو فرستاد بيمارستان عالي نسب براي سميولوژي . خدا لعنتشون كنه دو ماه ما رو از چرخه عقب انداختن . وقتي كار دست يه مشت آدم .... بيافته نتيجش همين ميشه ! اواخر فروردين بود و من تو بخش كه قدم ميزدم فكر مي كردم تو آسمونا راه ميرم !!!

اپيزود دوم :‌ 11 ارديبهشت اولين روزي بود كه بع عنوان اكسترن رفتيم بخش و من شدم يه جوجه اكسترن ! هيچ وقت يادم نمي ره اون روز صبح رو كه با اشتياق بيدار شدم و تمام طول مسير تا بيمارستان طالقاني رو با صداي بلند ضبط و يه حس آخر دكتري رفتم ! اينقدر ذوق كرده بوديم كه كشيك روز اول رو هم با سحر برداشتيم ! اونم كشيك زنان !!!! اون موقع بدترين روز اكسترنيم بود ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم بهترين روز بود . هيچ كدوممون هيچي بارمون نبود ! اولين بخشي كه آمپول زدن رو ياد گرفتم زنان بود ! .... ولي اين يه ماه هم خيلي زود تموم شد . و البته يادم نره كه اولين دعواي اساسي با سراسري ها رو هم اونجا كرديم ! اونا ميخواستن امتحان رو عقب بندازن و من شديد مخالف بودم ! دست آخر راضي شدم ولي همشون اعتراف كردن كه عقب انداختن امتحان كار اشتباهي بوده و نمره ي هممون از دم كم شد !اولين بخش رو 12.5 شدم !!!!!

اپيزود سوم : 8 خرداد بخش روانپزشكي بيمارستان رازي ! بهترين بخشم بود . هم محيطش باصفا بود هم ادماش ! منتها روز اول بخش بازم سرتسري ها دعوا راه انداختن كه چون ما سراسري هستيم پس حق ماست كه اساتيد رو اول انتخاب كنيم و بعدش هر چي موند شما ! رسما زور ميگفتن .رئيس بيمارستان هم به ما حق داد و قرعه كشي شد و همه چي به خير گذشت منتها يه تاثير بد تو روحيه ي من گذاشت و باز برگشتم به 4 سال قبل كه آزاد قبول شده بودم و دپرس بودم . يه رزيدنت خوبي داشتيم كه با اينكه من رسما قاطي كرده بودم و درس رو كنار گذاشته بودم تشويقم كرد كه بخونم هر روز تو درمانگاه ازم درس ميپرسيد و با خودش ميبرد سر مريضا .... تا اينكه من آدم شدم و افتادم تو خط درس خوندن ! يادم باشه تشكر كنم : جناب دكتر نورآذر . چيزي كه تو اين بخش فهميدم اين بود كه كلا ديوانه ها انسانهاي مسئوليت پذيري هستند . به هر كدوم كه كليد در رو ميدادن به ذهنشون نميرسيد كه فرار كنن يا سواستفاده كنن . به ما ميگفتن من اينجا كار دارم بايد در رو برا ملت باز كنم نميتونم كه كارمو ول كنم شما ميريد بيرون برام سيگار بخريد ؟؟؟؟ كاش مسئوليت اين دانشكده ي ما هم دست اين ديوانه ها بود ! اينقدر ما رو علاف نمي كردن !

اپيزود چهارم : 4 تير بخش داخلي بيمارستان سينا . بخش خوبي بود اگه رزيدنتش كس ديگه اي بود ! خدا بگم چي كارش نكنه من مرخصي گرفته بودم از استاد كه برم تهران دو روز نشده بچه ها زنگ زدن كه رزيدنت ميگه بهش بگيد برگرده وگرنه تمديد بخشش ميكنم ! شبونه نفهميدم خودمو چه جوري پرتاب كردم تبريز ! دست اخر ديديم اصلا نمره هامون دست اون نبوده ! نكته ي اخلاقيش اين بود كه ABG گرفتن ياد گرفتم !

اپيزود پنجم : 2 مرداد بخش عفوني بيمارستان عالي نسب . اين بخش رو به زور از دانشكده گرفتيم ! تعطيلاتمون بود منتها چون به لطف بي كفايتي مسئولين دانشكده دو ماه از چرخه عقب بوديم تعطيلات رو بي خيال شديم . يادم نره جناب دكتر مقدس پور رو كه بيشترين كمك رو در حالي كه دانشكده با بخش موافقت نمي كرد بهمون كرد.

اپيزود ششم : 13 شهريور بخش اعصاب بيمارستان رازي . يكي از معدود بخشايي بود كه من انرژي فوق العاده اي داشتم ! با اينكه صبحا ساعت 6.30 ميرفتيم بخش ولي شر ترين موجود بين انترنا و اكسترنا من بودم ! همه ي نت هامو مرتب ميگذاشتم و درسامو خوب ميخوندم و خلاصه گل سرسبد بودم . نمره ي اول هم شدم ! به اين نتيجه رسيدم كه هر قدر كارم زيادتر و سخت تر باشه انرژيم بيشتر ميشه و روحيم بهتر .

اپيزود هفتم :‌ 10 مهر بخش جراحي بيمارستان سينا . دو ماه بود ولي هر چي بود چندان خوشايند نبود . با اينكه تو كشيكام هم كار اكسترناي ديگه و هم كار انترنا رو ميكردم ولي نمرم از همه كمتر شد !

اپيزود هشتم :‌6 آذر بخش گوش حلق بيني بيمارستان سينا . اصلا خوش ندارم از اين بخش و استاد مزخرفش حرف بزنم !

اپيزود نهم :‌4 دي بخش ارتوپدي بيمارستان شهدا . هر چي استاد و رزيدنت و انترن خوب بود با ما بودن . اميدوارم ما هم اكسترنهاي خوبي بوده باشم .

اپيزود دهم : 2 بهمن بخش چشم بيمارستان علوي . محشر ترين بخش بود . با اينكه فقط 4 تا اكسترن بوديم و اين دو تا نامرد هر روز دودر ميكردن ميرفتن قهوه خونه !!! ولي از اساتيد گرفته تا دربان همه و همه خوب بودن . آرزو دارم بازم برگردم اين بخش ...

اپيزود يازدهم : 30 بهمن بخش راديولوژي بيمارستان امام . يه تشكر از جناب دكتر راد و يه تشكر از رزيدنتهاي محترم كه تمام مدتي كه من تو سونو بودم منو به هم نشون دادن و بهم خنديدن !!!!! مايه ي شادي شده بوديم برا ملت !!! شكر خدا امتحانش هم خوب شد و اكسترني يك من تو اين تاريخ ....85.12.24 .... تموم شد .

اپيزود دوازدهم :‌ 24 اسفند . دانشكده اعلام كرده كه بازم ما رو يه ماه ديرتر ميفرسته بخش ! و اين يعني الكي الكي 6 ماه از بچه هاي سراسري عقب ميمونيم . حالا هي بيا هرس بخور .... به خدا ما هممون پا به پاي بچه هاي سراسري درس خونديم . اكثر بخشا با هم بوديم . نمره هامون در يه حد بوده . حتي نمرات علوم پايه ي ما از خيلياشون بالاتر بوده . منتها مسئولين دانشكدمون بي عرضه بودن . و البته هنوزم هستن . يادم باشه يه تشكر مفصل كنم از رئيس دانشكده جناب دكتر ديبازر . معاون دانشكده جناب دكتر حسينيان . نمي دونم آيا تو اون دنيا ميتونن جواب اين همه زجري كه به ما دادن رو بدن يا نه .....

اپيزود سيزدهم :‌ 25 اسفند . 23 سالگيم هم تموم شد . خدايا براي تمام خوشي هايي كه امسال بهم دادي ممنونم ......

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دو روزمون شد یه روز !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شد دو روز !
نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من هر گونه ارتباط با سحر و آیدین و پرهام رو انکار میکنم !!!

حاشیه : شما چرا اس ام اس های منو جواب نمیدید ؟؟؟؟‌!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ای داد بیداد ! ۳ روز مونده ها !

شمارش معکوس !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

محض اطلاع بعضی ها که هنوز فکر می کنن من تو بخش چشم دارم درجا میزنم !‌ :‌من ۲۰ روزه تو بخش رادیولوژی ام و ۴ روز بیشتر نمونده تا اکسترن دو بشم !!!
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با پيشرفت تكنولوژي كم كم داشت باورم ميشد كه بچه ها دست از بازي هاي قديمي اي كه ما ميكرديم برداشتن ولي امروز وقتي يه خل بچه اي زنگ درمون رو زد و در رفت فهميدم كه هنوز زنگ زدن و در رفتن جز محبوب ترين بازي هاي دوران بچگي است و هيچ بچه اي اينو نخواهد فهميد كه آيفون تصويري است !!!!
نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آه چه ننگ بزرگي !
من امروز به دنبال مداركي براي مدرسه دفترچه ي دوران خدمت پدر جان رو يافتم ! و كلي شاخ شدم وقتي ديدم پدر جان دقيقا حكم نوترون رو تو پادگان داشتن ! نه تشويقي نه تنبيهي نه مرخصي تشويقي نه مرخصي استعلاجي ! نه اضافه خدمت نه پاداشت.... آه پدر ! تو با قلب من چه كردي ؟؟؟؟
حاشيه : عمليات جستجو گرانه ي من در باب يافتن كارنامه هاي پدر جان ادامه دارد !
نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من یه رفیقی داشتم دوران دبستان که خیلی دوستش میداشتم . نمی دونم الان زنده است یا نه .... یه متنی خوندم که هموفیلی ها معمولا دوران جوونی ..... اسمش ممتاز آباییان بود . اگه ازش خبری دارید .... دلم براش لک زده ....
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پدر جان شاهکار فرمودن ! از صبح رفتن برا امتحان ساعت دو اومدن ! ظاهرا مجددا کلاس گذاشتن و ایشون هم کلی خوشحال شدن که امتحان یادشون رفته !!! و کلی برا خودشون کف مرتب زدن ! وسط کلاس هم خوابشون برده و وقتی بیدار شدن دیدن که تمام نمودار ها توضیح داده شده و .... !‌خلاصه ساعت یک میشه و پدر جان بشکن زنان می خواستن بیان بیرون که مسئولین محترم گفتن :‌هی آقا کجا ؟‌کجا ؟؟‌!!!! امتحان !!!!

از اونجایی که پدر جان مسن ترین شاگرد کلاس بودن و تمام کلاس رو خوابیدن !!!! از ۱۰۰ گرفتن ۶۸ ! البته میانگین هم ۷۰ بوده ولی فکر کنم یه حال اساسی به میانگین دادن دیگه !!!  خلاصه به خیر گذشته ولی الان دپرس شدن چون تا هفته ی بعد باید یه پروژه تحویل بدن اونم با ایمیل !!! پدر جان میگن ایمیلم کجا بود ؟!!!!! بدفرم دست به دامن من شدن ! تا حالاش که سی تومن سلفیدمشون !!!! حال میکنم اساسی !!!! فقط شانس آوردم که این وبلاگ من دست پدر جان نیفتاده !!!!

نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من عاشق شدم !!! همه بخنديد !!!! نكته ي جالبش اينجاست كه درست لحظه اي كه من عاشقش شدم مامانم دعوام كرد ! گفت تو هنوز بزرگ نشدي ؟ تا كي ميخواي اين بچه بازي ها رو ادامه بدي ؟؟؟ مامانم نفهميد كه من عاشقشم... شايدم فهميد ولي ترجيح داد به روي خودش نياره تا سر من به سنگ بخوره و آدم بشم ! مامانم گفت به جاي اين مي توني خيلي چيزاي ديگه اي بخري... بقيه شو من نشنيدم چون تو فكر اين بودم كه الان من يه شكست خورده تو عشق هستم ! ولي من خيلي دوستش ميداشتم ! هنوزم دوستش ميدارم ! بهم نخنديد ولي آيا شما ميدونيد بغل كردن يه لاك پشت عروشكي بزرگ با يه كله ي آويزون چه حالي داره ؟ شده تا حالا شب بغلش كنيد و باهاش بخوابيد ؟ من بغلش كردم ...و عاشقش شدم ... شايد مامان راست مي گه من هنوز از دوران بچگي و عروسك بازي بيرون نيومدم ولي واقعيت اينه كه من هيچ وقت تو دوران بچگيم عروسكاي اينجوري نداشتم براي اينكه ما بچه هاي جنگ بوديم و اينجور چيزا اون موقع خيلي ناياب بود ! من هيچ وقت يادم نمي ياد كه با مامانم توي يه فروشگاه بزرگ رفته باشم كه از اين سر تا اون سرش اسباب بازي باشه ! يعني اصلا يه همچين چيزايي نبود ! خدايا نمي شد من يه 20 سال بعد به دنيا مي اومدم ؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در آخرین اخبار رسیده از امتحان بابا و راه حلهای توپس از جانب ما بر و بچس نرگس به بابا گفت ما یه استادی داریم که اگه بهش ویسکی بدی پاست می کنه !! می خواین شما هم فردا امتحان کنید !!!!! حالا من موندم اینا که خودشون از خودشون امتحان میگیرن ویسکی رو به کی بدن ؟؟؟؟ احتمالا بابا هم تو همین فکرن چون بد فرم رفتن تو فکر !!!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تمام اين نامردايي كه برا آمار نظر و نياز كزده بودن از جمله سحر و نرگس و آيدين زدن زير حرفشون !!!!  من در اين راستا از همين جا از دكتر مدقالچي خواهشمندم تو ورقه ی اینا تجدید نظر بفرمایند !!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پدر جان و یکسری از رفقا تو وزارت صنایع برا خودشون کلاس گذاشتن و فردا هم قراره خودشون از خودشون امتحان بگیرن ! در این راستا وقتی تلاشهای پدر جان جهت درس خوندن به جایی نرسید منو صدا زد و پرسید اون دفعه چه جوری برا نرگس تقلب نوشتی ؟ منم با ترس گفتم با روان نویس قرمز روی ساعدش ! گفت پس بپر تا مامانت بیدار نشده اون روان نویس قرمزت رو بیار اینایی که میگم گنده رو دستم بنویس بتونم بخونم !!!!!
حاشیه :‌پدر جان دوربین هستن !!!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این بهترین نمره ایه که من در عمرم گرفتم ! اونم تو درس امار که استعداد فوق العاده ای توش نشون دادم !!! بهتره بدونید که میانگین کلاس ۳ بود و بالاترین نمره ۱۲ !!! خدا پدر این کاشف نمودار رو بیامرزه !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شمارش معکوس !!!!!!

نه برای عید ! بلکه برای .... !

تا ۲۵ اسفند میشماریم !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من تا پارسال این وقتا یه پراید اطلسی داشتم . این اولین ماشین من بود و برام خیلی عزیز بود . جونم رو می دادم براش . اینقدر برام عزیز بود همیشه می گفتم ماکسیمای من ال ماکسیمای من بل ! اینقدر ماکسیما ماکسیما کرده بودم که بابا جدا فکر میکرد اسم ماشینم ماکسیماست . اخه بابا زیاد اسم ماشینا رو بلد نیست . همیشه می اومد می گفت ماکسیمات رو خوب جایی نذاشتی برو جاشو عوض کن !!!!     خلاصه یه بار میرن سر یه جلسه ای نمی دونم بحث چی میشه که برمیگردن میگن این ماکسیمای دختر من کولرش از ماشین من بهتر کار می کنه !!!! ظاهرا همه چشماشون گرد میشه که چه پدر با شخصیتی !!!!
نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

بابا جون هر كي دوست داريد ! نظر نداده نريد !!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من مرده ي اين كنفرانسهاي مورتاليته ام ! 4 شنبه ي اول هر ماه رزيدنتهاي جراحي كنفرانس مورتاليته ميذارن و در مورد بيمارهايي كه تو اين يه ماه فوت كردن حرف ميزنن ! هر كس مياد در مورد بيمار خودش و علائمش و بيماريش توضيح ميده و ميگه چي كارا براش كردن و ....در واقع از خودشون دفاع ميكنن !

يكي از رزيدنتهاي محترم امروز رفته بالا و در مورد بيمارش توضيح داده و گفته چي كارا براش كردن و دست آخر گفته : ... ودر آخر بيمار..... ( مكث كرده و بعد يه اه عميق كشيده ) ...... فوت كرد ! ......

و كل سالن منفجر شده !

نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody