جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

بخش چشم هم تموميد ... خيلي زود تموم شد من غصه مندم ... دلم مي خواست بيشتر بمونم ... اينو از همشون بيشتر دوست ميداشتم .

پ.ن : امتحانش توپس شد ! زياد خونده بودم و نتيجه ي خوبي هم گرفتم ! خدا رو شكر .

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

پسر عمه ي گرامي امروز زنگ زده بود خونمون ! و من اينقدر عصباني شدم كه حد نداشت !

زنگ زده بود كه از بابا اجازه بگيره دوباره ازدواج كنه ! اين پسر عمه جان من حدود 6 سال قبل ازدواج كردن خانم خوبي داشتن منتها از بد روزگار بعد ار به دنيا اومدن پسرشون متوجه شدن كه مبتلا به سرطان خون هستند . اوايل براي همه دردناك بود البته هيچ كس به اندازه ي خودشون زجر نمي كشيدن . روحيه ي فوق العاده اي داشتن بعد از دو سال پسر دومشون هم به دنيا اومد در حاليكه شدت بيماريشون بدتر ميشد . پسر عمم از نظر مالي و دوا درمون خداييش كم نذاشت . تا اينكه 6 ماه پيش در حاليكه پسر بزرگشون 4 ساله و پسر كوچكشون 2 ساله بود فوت كردن . من حدود يك سال ميشد نديده بودمشون . با اون روحيه اي كه ايشون داشتن بعد از 6 سال ديگه هيچ كس به چشم يك بيمار با ترحم بهشون نگاه نميكرد ...شايد ديگه روحيه اي هم براشون نمونده بود .... خدا رحمتشون كنه منتها پسرعمه ي گرامي يعني حساب روز و ماه و سال از دستشون خارج شده ؟ هنوز 6 ماه كامل نشده ... اگه اين اتفاق براي پسر همه ي من افتاده بود آيا خانمشون محكوم به هميشه تنها موندن نميشدن ؟ آيا جامعه قبول ميكرد ؟ تو رو خدا يه تكوني به خودتون بديد . هممون آدميم چه زن چه مرد . مرد و زن رو از هم جدا به حساب نياريد ....

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

در راستای این که ما امتحان آمار رو .... فرمودیم  سحر گفت اگه قبول شم همه چلو کباب مهمون من ! آیدین گفت اگه پاس شم همه پیتزا مهمون من ! نرگس هم یه روز دیگه پیتزا مهمون کرد..... چه می کنه این امتحان آمار !!!

نظریه ی احتمالات لاله :‌این پیتزا ها و چلوکباب ها رو جمع کنید بدیم به استاد هممون در راه خدا پاس شیم !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

شاید ما دقیقا تو یه روز یا تو یه بیمارستان به دنیا نیومده باشیم ولی میدونم که هم سنیم البته با دو سه روز اختلاف سنی !!! من از پدر و مادری تحصیل کرده با وضع مالی متوسط به دنیا اومدم ... و اون از پدری معتاد مادری بیسواد و با وضع مالی افتضاح . پدری که وقتی اون به دنیا اومد تو زندان بود... مادری که وقتی باردار بود از پدر به خاطر معتاد بودنش طلاق گرفت و بلافاصله بعد از به دنیا اومدن اون رو به پدر تحویل داد . و دختری که از بدو تولد مادرش رو ندید و زیر دست نامادری بزرگ شد . .... در طول این سالها من به هر چی خواستم در سایه ی پدر و مادرم رسیدم ولی اون .....

پس کجاست عدالت خدا که این همه ازش دم میزنن ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از تمام کسانی که در باب قهوه خانه رفتن بنده غیرت ترکوندن نهایت تشکر را دارم !!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این آیدین و پرهام ( هم گروهی هام ) خیلی نامردن . هر روز صبح جیم میزنن میرن قهوه خونه ی بغل بیمارستان و صبحونه می خورن !‌سحر که اهلش نیست منتها منم هر چی التماس میکنم نمیبرنم !!! منم میخوام !!!
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

در آستانه ی اکسترنی دو همه ی بچه ها به طور نامحسوس دارن به هم پیشنهاد هم گروه شدن می دن ! من و سحر هم کلی پیشنهاد دار شدیم ! من که قصد داشتم با سحر نباشم ! چون یه سری مسائلی بینمون پیش اومده بود و کلی شکر آب بودیم . منتها هر چی بیشتر میگذره فکر میکنم لابد منم کم بی تقصیر نبودم .... دارم به پیشنهاد ازدواج سحر فکر میکنم !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این اساتید محترم چشم امروز خیلی بیچشم و رو بازی در آوردن ! رفتن برا خودشون کلاس برگذار کردن و وسط کلاس هم کلی مایه گذاشتن برا خودشون !!! آب میوه و کیک شکلاتی و موز و چای !!! من و سحر و آیدین هم هر چی قیافه ی مظلومانه و گرسنگان آفریقایی گرفتیم محلمون ندادن ! دست آخر با سحر از بخش جیم زدیم و رفتیم هر چی اونا داشتن عینا گرفتیم ! ( موز و کیک و آبمیوه ! ) و اومدیم جلو چشمشون نشستیم سیر خوردیم !!!! همشون چهار چشمی شده بودن که کی به این جفل بچه ها اینا رو داده ؟؟؟

1. آقا نادر؟( آّبدارچی نامهربان ) 2. دکتر میرزایی ؟ ( رئیس بیمارستان ) 3.آقای جودت ؟ ( مسئول درمانگاه ) 4. هیچکدام !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من باز هم نهایت سواستفاده رو دارم میکنم !!! لذت بخشه ! باور کنید ! آخه این سابت لعنتی دانشگاه دیگه واقعا گدا بازی داره میکنه ! اخیرا یه کاغذی زدن روی در سایت که هر کی میخواد از ساین استفاده کنه اولا ساعتی ۲۰۰ تومن به فلان حساب فلان بانک ملی بریزه ! بعد فیشش رو بده حسابداری تایید بشه مهر بزنن بعد بیاره اگه ( دقت کنید !! اگه !‌) جا بود میتونه استفاده کنه !!! حالا تصور کنید آدم  دو ساعت میکوبه میره تا برسه به شعبه ی مورد نظر بعد به فرض برا دو ساعت ( معادل ۴۰۰ تومن !!! ) پول واریز میکنه و میاد به زور مسئول حسابداری رو از وسط زمین والیبال میکشه بیرون و مهر رو هم میزنن و بالاخره میرسه به سایت !!! اینجاست که میگن اولا فعلا سایت پره دوما دو ساعت نمی شه !!!! هر کس فقط حق یه ساعت رو داره !!!! آدم واقعا احساس بی پدر مادری بهش دست میده که آخه مگه خودت خونه زندگی و کامپیوتر و اینترنت و خواهر مادر نداری که میای سایت ؟؟؟؟    ولی این سایت زنان اینطور نیست ! کلی حال میده به آدم ! سرعت بالا ! کامپیوتر های نو ! همیشه هم خالی !! البته به شرطی که مسئول سایت با آدم پدرکشتگی نداشته باشه !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

برگشتم !

مسئول محترم روی بنده رو کم کردن ! معلوم بود از اولش هم تنش .... ! به من میگه سرعت افتضاحه اگه می خوای وقتتو تلف کنی بشین !‌منم در کمال بی چشم و رویی گفتم من باید تا یک منتظر بشینم پس مهم نیست ! چشمتون روز بد نبینه !‌یک سرعت سرسام آوری داشت که من در عمرم ندیده بودم !!!

برای ادامه مجبور شدم از سرعت توپس خودم !!!! استفاده کنم !!! از چشمم افتاد ! دیگه اینترنت نمیام من !

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من اومدم از سایت بخش زنان نهایت استفاده  یا به عبارت بهتر سواستفاده !!!  رو کنم !

مسئول محترم بعد از کلی سین جیم فرمودن !!! گفتن که سرعت خیلی پایینه و اگه می خوای وقتتو تلف کنی بشین ! منم .....

الان برمیگردم !

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مامان جان !

این تن بمیره حداقل دیگه تو آش رشته فلفل نریز !!!

به جان خودم هیچ جای دنیا آش رشته ی سوزان نداریم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما بازم قصد داشتیم جسد دزدی کنیم ! چون تو تشریح اندام یه بار این کار رو کردیم و هیچکس نفهمید ! اولین بار آخرین روز review اندام بود و آخر شب به زور از سالن تشریح انداختنمون بیرون !‌ما هم بدفرم وحشت امتحان داشتیم خب اولین امتحان تشریحمون بود !

تصمیم بر این شد که هر کدوممون یه تیکه از جسد رو ببریم خونه و تا صبح بخونیم !‌ و صبح زود بیاریم بذاریم سر جاش هیشکی نفهمه ! همه چی خوب پیش رفت و کسی نفهمید به جز راننده تاکسی که هی میگفت این بوی بد از کجاست ؟؟؟

سر آناتومی تنه هم همین عملیات تکرار شد منتها صبح روز امتحان همه چی سر جاش بود به جز ریه ی راست جسد ! هر چی فکر کردیم دیدیم به جز ریه ی چپ و قلب چیز دیگه ای کف نرفته بودیم !!! استاد هم هر چی گشت پیدا نکرد و دست آخر فهمید که یکی برده و داد و هوار راه انداخت که اگه پیدا نشه همتون رو fail میکنم !!!! ما هم هر چی تلاش کردیم نفهمیدیم اون نفر سومی که رو دست ما بلند شده کیه !‌ خلاصه اینکه ریه ی راست جسدمون هیچ وقت پیدا نشد و هیچ کس نفهمید کار کی بوده منتها ۲ نمره از نمره ی هممون کم شد !!!

....................................................................................................................................

بنده در همین راستا از دزد خواهشمندم خودش رو معرفی کنه و من رو از نگرانی خلاص کنه !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من موفق گردیدم !!!!

بالاخره این نت ؛ مجنون نبودم ؛ تموم شد !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ما تو چشمیم !

یعنی ما تو بخش چشمیم !

من اینو از ارتوپدی بیشتر دوست میدارم !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

این .... این..... این ...... این دختره خله !!! چله !!!!
ریحان رو میگم !‌ پاشده رفته انزلی به جای اینکه اس ام اس !‌( فارسی را پاس بدارید !‌) بزنه بگه چی کارا میکنه نصفه شبی اس ام اس زده که اسم این رشته اعداد : ...۱.۱.۲.۳.۵.۸.۱۳.۲۱.۳۴چی بود  ؟؟؟؟  منم گفتم رشته اعداد فین کن اشتاین ! آخه تو با این سنت این سوالای غیر تخصصی چیه از من می پرسی !‌لااقل یه سوالاتی در باب استرابیسم و گلوکوم و کاتاراکت و ... بپرس جوابتو بدم علمت زیاد شه !!!!!!!!!!!!

ای بترکی ! هیشکی منو دوس نداره !‌ د زنگ بزن بپرس خوبی ؟ چه خبرا ؟ هوا اینجا عالیه ! جای تو هم بدفرم خالیه ! ای ریحان ! ریحان ! ریحان !اشه ریحان ! ( دلم نمی خواست این محبت در وبلاگ هم سرازیر شه ها !‌خودت خواستی !‌)

..............................................................................................................................

جسارتا اگه گفتید اسم اون سلسله اعداد چی بود ؟؟!!!!!

به ده پاسخ صحیح ریحان خودش میاد به قید قرعه ۲۰۶ میده !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اینقدر خوشبختم که........

اگه خدا فکر کنه قدرشو نمی دونم و بخواد ازم بگیره چی ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بیایید همه باهم ...................................

...............................................................

..............................................................

...............................................................

..........................................................بترکیم !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من هول هولکی میخواستم تا مامان میاد نقاشیمو تموم کنم و بزنم به در اتاقم ! یه اردک کشیدم منتها هر چی دنبال مداد زردم گشتم پیدا نکردم !‌ یه مداد سبز یافتم و رنگش کردم. مامان با نرگس که همیشه خیلی بزرگتر از من بوده اومدن و کلی به اردک سبز من خندیدن !

مامان پرسید حالا چرا سبز ؟ منم کم نیاوردم گفتم آخه هنوز کاله !!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آه ! من در عمرم اینقدر شرمنده نشده بودم !

واقعیت اینه که من ترکم چون پدر و مادرم ترکن. ولی نکته ی انحرافی اینجاست که اگه من ترکم پس چرا وقتی استاد گفت : " بیر قطره سول گوزونه توه " ( یعنی یه قطره تو چشم چپش بریز ) هاج و واج موندم که کدوم چشمش ؟؟؟ مشکل اساسی تر اینه که تو این 10 سال ترکی یاد گرفتم ولی راست و چپ ترکی رو بلد نیستم !!!؟ البته اصطلاحات و ضرب المثل ها رو هم بلد نیستم ولی آخه اونا مهم نیستن ! یا لااقل اینقدری مهم نیستن که مجبور شی از استادت به زبون ترکی بپرسی سول یعنی راست یا چپ ؟؟؟ آخ آخ آخ نابود شدم ! گفتم استاده می گه این منو مسخره کرده ! اگه ترک نیستی پس چرا ترکی حرف میزنی ؟؟؟ وای وای وای !!!

مشابه این هم وقتی تازه اومده بودیم اینجا داشتم ! وقتی میرفتم خرید همیشه می ترسیدم طرف قیمت رو یگه و من نفهمم یعنی چی ! فقط تا ده ترکی بلد بودم و صد و دویست رو می فهمیدم ! یادمه یه بار طرف گفت : دوت یوز ! ( یعنی 400 ) و من کلی هاج و واج عین این کر و لالها هر چی پول داشتم ریختم رو میزیش و خودش برداشت ! خب اون اوایل خیلی سخت بود حالم داشت به هم می خورد از تبریز بدترین دوران عمرم بود ولی کم کم یاد گرفتم....

حالا تو این فکرم که اگه قرار باشه بین تبریز و کرج یکی رو برا زندگی انتخاب کنم کجا رو ....؟ اگه 10 سال پیش بود بی شک میگفتم کرج .نمی دونم . ولی .... چه میدونم .....

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مامان جان امروز یک ساعت تمام بند و بساط پهن کردن عینکشون رو آوردن و زدن و جواب تلفن رو ندادن و ...... تا یه

sms به نرگس زدن !
نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سر اولین امتحان عملی تشریحمون از یه هفته پیش تو سالن کمپ زده بودیم و از جامون تکون نمی خوردیم ! روزای آخر دیگه کار به جایی رسیده بود که همگی ساندویچ در دست بالا سر جسد نهار می خوردیم !!! فی الواقع اون موقع به نظر میرسید این سخت ترین و مهمترین امتحان دوره ی پزشکی ماست !!! ( زهی خیال باطل !!! ) ولی یکی بود که هیچ وقت سر دوره های تشریح نیومد ! بس که بی خیال بود ! دست آخر روز آخر که اومد و خواست یه روزه همه چی رو یاد بگیره هر کاری کردیم نتونست به عضله ی گاسترو کنمیوس نگه گاستروممنیوس !!! حتی سر امتحان هم ... !!!

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

اصولا دوران دبستان جز توسری خورون ترین دوران زندگی آدمه ! بعدش هم دوره ی اکسترنی ! آدم هوس می کنه سطل آشغال باشه ولی اکسترن نباشه !!!! به قول یکی : ایت الاسان اکسترن المیه سن !! ( اونایی که ترکی بلدن به اونایی که بلد نیستن بگن !!! ) خب خیلیا از این نعمت اکسترنی محروم بودن !!! ولی دبستان ... ! یادمه کلاس 4 ام بودیم که معلم پرورشیمون اومد و گفت یه گروه سرود برای مسابقات استان می خوایم ! خوشبختانه به سبب شاگرد اول بودن انتخاب شدم ! در حالیکه هیچ سررشته ی هنری تا اون زمان در من پدید نیومده بود !!! ما با یه آهنگی تمرین کرده بودیم و دقیقا 2 ساعت مونده به مسابقه یه آقایی رو آوردن و کلی کلاس گذاشتن که ما موسیقی مون رو خودمون میزنیم !!! این آقا برای تمرین آخر شروع کردن به زدن ! در حالیکه ما همه هاج و واج مونده بودیم ! کاشف به عمل اومد که برای بالا رفتن کلاس کار ! به کل آهنگ رو هم عوض کردن !!! ما هم که همگی شوت ! خلاصه قرار شد برای جلوگیری از گند کاری یه نفر چشمش به آقای نوازنده که پشت همه بود باشه و وقتی اون سر تکون داد فرد مذکور شروع به خوندن کنه و ما هم با اون بخونیم ! ضمن اینکه معلم گفته بود همه جلو رو نگاه کنن و عقب برنگردن به جز اون یه نفر !

خلاصه ما با اعتماد به نفس بچگانه ای که داشتیم رفتیم بالای سن و .... ! چشمتون روز بد نبینه ! هیچ کس تاخیر ایمپالس ها رو محاسبه نکرده بود ! شما محاسبه کنید فواصلی رو که نفر اول سری تکون بده نفر دوم ببینه و شروع به خوندن کنه و نفر سوم ( جمع ! ) شروع به خوندن کنن ! نتیجه آش شعله قلمکاری شد که حتی روز اول تمرینمون بهم نزده بودیم ! و افتخاری که نصیب مدرسه مون و ما شد فحش هایی بود که تو راه بازگشت به مدرسه از جانب خانم مزرعتی با لحن ملایمی سوی ما روانه شد !!!!

منکه تو عالم بچگی تا یه مدت بدفرم خودمو گناهکار می دونستم ! منتها الان که فکر میکنم میبینم مگه ما چند سالمون بود ؟! یه سری 10 ساله و یه سری 9 ساله ! خداییش نت ارکستر سمفونی تهران رو هم که دو ساعت مونده به اجرا 180 درجه عوض کنن کار میلنگه چه برسه به ما جوجه مدرسه ای ها !!!!

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی امروز منو خیلی اذیت کرد ....
نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

جو امتحان ارتوپدی ما رو گرفته بود و سر کلاس عفونی بودیم ! استاد پرسید چه عواملی باعث دیزوری  می شه ؟؟؟

من و هم گروهی ها یک صدا گفتیم :‌ تنوسینویت !!!

..........................................................................................................

پ.ن:

دیزوری = سوزش ادرار

تنوسینویت = التهاب تاندون !  

نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ارتوپدی هم تمومید ! علی رغم تمام دودر کردنهای درمانگاه خیلی دوستش میداشتم !!!!

از یه عده باید تشکر کنم :

دکتر مرادی که جلسه ی آخر فرمودن یه کم اصرار کنید سوالامو بهتون می گم !!!

دکتر صدیقی به خاطر جو صمیمی کلاساشون

دکتر گنج پور که با اینکه هممون دیر سر کلاسش اومده بودیم و عصبانی شده بود که تمام سوالها رو ازمچ دست میده ولی نداد !

دکتر نوالی و صادقپور به خاطر تدریس خوبشون

و رزیدنت محترم دکتر قربانزاده که با اینکه چاییشون همیشه یخ میزد ولی یادش نمی رفت تعارفمون کنه !!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody