جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

آه ! بخش ارتوپدی هم یکشنبه تموم میشه !

خیلی دوست میداشتم !!

نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تابستون قبل وقتی رفته بودیم کرج معلم اول ابتدایی مو دیدم !!! اصلا عوض نشده بودن ولی من کلی عوض شده بودم !!!!! وقتی پرسید چی کار می کنی و گفتم سال 5 پزشکی ام همچین نیگا کرد که یعنی ریز می بینمت !!! حق هم داشت ! دست کم 16 سال گذشته !!!

نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پلان اول ( آنچه پدر ها بهتر است بدانند ! )

 

پدر جان گوشی موبایلشان را اخیرا عوض کرده اند ...

ولی هیچ نمی دانند که من هر بار که از سر کار برمیگردند و موبایلشان را روی میز میگذارند له له میزنم که دستی به سر و گوش این مدل جدید بکشم ولی از ترس چشم غره های پدر .... !!!!

..................................................................................................................................

 

 

پلان دوم ( انچه مادر ها باید به پدر ها یاد بدهند ! )

مامان جان از همون روز اول موبایلشان را وقف خانه و زندگیشان کردند و اجازه فرمودند یک دل سیر دل و روده ی موبایلشان را بریزیم کف دستشان ! در وصف این فداکاری همین بس که مامان جان هیچ وقت یادشان نمی ماند که وقتی بیرون میروند موبایلشان را هم ببرند تا در دسترس باشند !

نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یک سورپریز برای ریحان !

اگه گفتید چیه ؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

آموزش محترم یه بار تو عمرش یه فکر اساسی کرد و اون این بود که به جای تنظیم خانواده .اینترنت دادن به ما ! جلسه ی اول آشنایی با کامپیوتر بود ! خداییش خیلی خنده دار بود ! البته خب برا یه عده نبود ! من و سحر هم سر مسخره بازی یه عکسی یافتیم تو حافظه و شروع کردیم به سیبیل کشیدن و کرکره خنده !!!! استاد اومد و عصبانی شد !!! البته حق هم داشت ! ما کلی کلاس رو به مسخره گرفته بودیم ! بعدش تا آخر شرمنده شدیم !!!

اتفاقا جلسات بعدی خیلی مفید واقع شد و استاد هم یحتمل متوجه نشد که اونهایی رو که دعوا کرد ما بودیم !!! خواستم تشکر کنم از جناب استاد ! چون وقتی بی خیال وبلاگ شده بودم خیلی تشویقم کرد که ادامه بدم ! ممنونم آقای استاد !

نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

استاد : امتحان شفاهی یه مزیتی که داره اینه که استاد هر جور دلش بخواد دانشجو رو می پیچونه و مثل ماهی در آفتابه !!!! جلز ولز میشه !

دانشجو: مرد از خنده !

نتیجه ی اخلاقی : صید بی رویه ی ماهی کار خیلی بدیه !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

به خدا من خسیس نیستم :))
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

فلانی ... !

جون مادرت به وسایل من دست نزن ! آخه نمی دونی من چقدر حساسم که کسی

از وسایل شخصی ام استفاده کنه !!!

نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

                                                 ? teacher : can u speak english                              

                            !!! student : no i don not can you speak english                              

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ریحان جان ... جگرم !!!!

به من بگو آیا به پدرت قول داده ای مرا کور کنی تا او درمانم کند یا اینکه بدون غرض این جزوه هایت را اینچنین ریز می نویسی !!!!

قسم می خورم بعد از این امتحان کذایی ارتوپدی قادر نخواهم بود آن قیافه ی ... ات را ببینم !!

ای بترکی !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آورده اند که احتمال خطر تصادف در مسافرت با اتومبیل شخصی به شیراز برابر با 7 روز حضور درخط مقدم جبهه میباشد !!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من و نرگس پایین بودیم ... بهرنگ و بکتاش بالا !  مامانهامون در رو قفل کرده بودن و رفته بودن !

یه سوراخ گنده کف حموم بکتاش اینا بود و بر حسب اتفاق همون سوراخ تو سقف حموم ما بود !!!!  اونا مونده بودن بالا و ما پایین و نمی تونستیم بریم بازی کنیم . من و بکتاش با اون مغز فندقی ۵ سالمون پیشنهاد دادیم که اونا یه طناب بندازن و بیان پایین ! بهرنگ که مثلا بزرگمون بود و ۸ سالش بود گفت اها ما طناب میندازیم شما بیاین بالا ! نرگس که ۷ سالش بود گفت تو غلط می کنی !!!! ( از نرگس یاد گرفتن این تیکه کلام رو !‌) شما بیاین پایین ! خلاصه اینقدر نرگس و بهرنگ دعوا کردن که نه اونا اومدن پایین نه ما رفتیم بالا تا اینکه مامانامون اومدن و در باز شد و  رفتیم تو حیاط بازی کردیم !!!!!

..............................................................................................................................

یادش به خیر . اونا رفتن استرالیا ... ما هم اومدیم تبریز !

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بنده در راستای قسم به جان هیتلر که عمرا وارد این بازی بشم یه نکته ای عرض کنم که :

در سن ۵ سالگی به علت شلوغی زیاد مادر بزرگ گرامی یه کاسه نخود داد دستم و گفت بشین اینا رو پوست بکن بعد بخور !!!! اگر پوست نکنی دل درد می گیری ! منم یه دو سه ساعتی دستم تو پوست گردو بود ! آخه مگه نخود پوست داره ؟؟؟  ولی خب منم کم نیاوردم و در عرض دو ساعت !!! پوستشون رو کندم و تحویل دادم !!!!

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

برف می بارد

به روی خار و خاراسنگ...

آنک آنک ....

کلبه ای روشن... قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

     ...  آری آری زندگی زیباست

          زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

          گر بیفروزیش

                               رقص شعله اش در هر کران پیداست

                               ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست ....

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

اینجانب به هیچ عنوان به حالت کاملا عمرا زیر بار ابن بازی مسخره ی یلدا نخواهم رفت ! چون در اینصورت مسائلی آشکار خواهد شد که ممکن است مو به تن هیتلر در گور سیخ شود ! فلذا  ما این کار را نمی کنیم... برای شادی روح آن مرحوم صلوات !!!

نوشته شده در پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

استاد محترم برگه رو از دیوار کند و پاره کرد ! به همین راحتی !

یه دو سه ترمی بود که سالن تشریح می رفتیم و من بنا به درخواست بچه ها یه کاریکاتور

کله ی اسکلت کشیده بودم و  زده بودیم بالا سر جسد که هر وقت پاشد اینو ببینه و سکته کنه !!!!

یکی از اساتید که بدفرم باحاله ! دکتر پورفرهاد که کلی سابقه ی استادی هم داره کلی خوشش اومد و آفرین گفت و .... !
ولی اون یکی استاد که خودش شاگرد دکتر پورفرهاد بود و چشماش چپ و چول میدید اد اومد سر کاغذه و پارش کرد !!!

این شد که دیگه نقاشی بی نقاشی ! استعداد منو کور کرد نامرد !!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آه خدای من ! یه ماه دیگه هم گذشت ! از این بخش ENT هم خلاص شدیم . از این بخش هیچی ننوشتم چون فی الواقع به 

جز نامردی هیچی ندیدیم ! استاد محترم دائم دم از مردانگی و بزرگواری میزد در حالیکه مریضا رو مسخره می کرد بهشون می خندید

اگه سوال زیادی می پرسیدن دعواشون می کرد ! پشت تمام اساتید غیبت می کرد می گفت اهل حسادت ( به قول خودش پخالت ) و

پارتی بازی نیست و خلاصه خودش رو از همه برتر میدونست منتها مایی که از نزدیک طرز برخوردش با آدما رو میدیدیم به جاش

خجالت می کشیدیم ! به هر حال هر کس مسئول اعمال خودشه ولی واقعا آدمی که خیلی از خود راضیه بیشتر تحت نظره !

کاش این جرئت رو داشتم که تو برگه ای که برای انتقاد بهمون داده بود به جای به به چه چه همینا رو براش می نوشتم !

ولی خب چون اینو یه بار تجربه کردم پشت دستمو داغ کردم و مثل بقیه شروع کردم به ... چه سری چه دمی عجب پایی !!! .....

............................................................................................................................................

سال اول بودیم و فکر می کردیم دیگه آخرشیم ! استاد ادبیات گیر داده بود که الا و بلا باید کتاب خود منو بخرید و چون

هنوز کتاب اماده نبود کلاسامون لق و تق بود ! وسطای ترم بود که کتابشو بالاخره حاضر شد و استاد امر فرمودن که

همه باید بخرن ! جلسه ی بعد نصف کلاس تهیه کرده بودن و نصفه ی باقیمونده که منم جزء اونا بودم به دلیل تموم شدن

نتونستیم بخریم ! چشمتون روز بد نبینه ! استاد اومد و داد و هوار که چرا نخریدید! منم که کلم هنوز باد داشت پاشدم

گفتم خب تا نصف ترم کتاب شما آماده نبود معطل اون شدیم الانم چون چاپ اوله کم چاپ شده بازم معطل شماییم !!!!
استاده عصبانی شد و ... ! ولی خب این عصبانیت قطعا به اندازه ی وقتی که انشای منو با موضوع

" هر چه می خواهد دل تنگت بگو " تو کلاس خوند نبود !!!! دل تنگ من از کلاسای ادبیات و اخلاق استاد گفته بود

و با اون لحن ادبی اتشینی که من به کار برده بودم هیچ انتظار نمی رفت پاس بشم !!!!

ولی خب با ورقه ای که 20 میگرفت نمره ی 15 تو درس ادبیات باعث شد پشت دستم رو داغ کنم !!!! و دیگه .....

نوشته شده در یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یه مریض اومده بود درمانگاه که روی بازوش خال کوبی کرده بودن .

اصولیات اخلاقی رو در مورد خالکوبی بذارید کنار ولی در اثر این خالکوبی

هپاتیت ب گرفته بود !!!! حالا هپاتیت رو هم که بذارید کنار املای خالکوبی هم درست نبود !!!! التفات بفرمایید :

..... امان از درده جدایی ......

 

به قول یه نفر آدم ایدز هم که میگیره درست حسابیشو بگیره !!!!

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody