جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

... وسطای کلاس فارماکولوژی الهام گفت امروز با من بیا کارت دارم ، منم که علاف ! قبول کردم . بعد کلاس سحر گفت بیا با من بریم ، من کارت دارم ! بهش گفتم که به الهام قول دادم . سحر رو به الهام گفت اگه کارت واجب نیست لاله با من بیاد . الهام هم قبول نکرد! مسئله این بود که کار هیچ کدومشون واجب نبود ! منتها هیچ کدومشون حاضر نبودن کوتاه بیان ، منم منتظر بودم با هم به توافق برسن که یهو ....!

.............

الهام : به خودم مربوطه که کی میرم ، کجا میرم ، ...

سحر : ولی اختیار لاله دست تو نیست ، کارت هم واجب نیست ، تنها برو ! لاله با من میاد. بر خورد تو خیلی بده.

الهام : اینا رو از اخلاق تو یاد گرفتم ، سحر خانوم لطفا از این به بعد وقتی من با لاله کار دارم تو باهاش کار نداشته باش!!!!

...........

داشتم فکر می کردم که از این به بعد باید بهشون بگم ازم وقت قبلی بگیرن و با منشی ام هماهنگ کنن و ....! که دیدم الهام با عصبانیت سوار ماشینش شد و رفت !!! سحر هم از زور عصبانیت با کلید ماشینش ور می رفت !!! منم هاج و واج !!!! موندم این وسط !!!

......تا امروز که....

من سر راه پله ها واستاده بودم ، استاد هنوز نیومده بود ، الهام اومد و با هم داشتیم حرف می زدیم که سحر اومد ، به من سلام داد و روش رو کرد اون ور و رفت بالا !!!! الهام هم در این مدت روش رو کرده بود اون ور !!! من به تمسخر خندیدم و گفتم : خیلی بچه اید ! واقعا که !!! و بعد الهام شروع کرد به توجیه من و اینکه تقصیر اون نیست و .... منم هیچی نگفتم !

.................

نه می خوام طرف الهام رو بگیرو و نه سحر . منتها اینو باید بگم :

سحرخانوم و الهام خانوم ( جدا گفتم که دعواتون نشه ! )

شما دو نفر اگه سر بودن با من دعوا کردید و فقط فکرتون این بود که کدومتون برنده میشید ، دیدید که هیچ کدومتون برنده نشدید ، نه تو الهام و نه تو سحر ! از هر دوتون خسته شدم ، خیلی بچه بازی در می آرید ، یکی ندونه خیال می کنه بچه مدرسه اید نه دانشجوی پزشکی . شما فقط به فکر خودتونید ، من براتون مهم نیستم فقط می خواهید برنده بشید و حال همدیگه رو بگیرید . فکر نمی کنید منی که سرم دعوا راه می اندازید و قهر می کنید ، ناراحت می شم ، خورد می شم.شما هیچ کدومتون برنده نیستید ، برنده من بودم که داشتم اخلاق افتضاح شما رو تحمل می کردم ، برنده من بودم که از بدی هاتون چیزی نمی گقتم ، برنده منم که هر دوتون رو می ذارم کنار و تنها میرم ....

آره ... برنده منم که میگم تا با هم نباشید منم باهاتون نیستم ، براتون اون لاله ی سابق نیستم .

من مثل شما قهر نمی کنم ولی مطمئن باشید دیگه مثل سابق نیستم ....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

سوسن و سمیه دو موجود زمینی میباشند ( تاکید می کنم ... دو موجود کاملا زمینی !!!! ... شما در باب زمینی بودن این دو کاملا مطمئن باشید!!! چون من تضمین می کنم !!! ) که به تازگی وارد کلاس ما شدن... یعنی از اول دوره ی فیزیوپات با ما بودن.

سوسن یه دختر خیلی لاغر و قد کوتاهه ... یه جورایی خیلی کوچولو ولی قیافش اصلا کوچولو نیست ...

... و سمیه دقیقا مثل سوسن ، منتها چاق تر .

ظاهر و باطن قضیه اینه که از اردبیل انتقالی گرفتن دانشگاه ما ولی اینا هیچ کدومشون به اندازه ی این موضوع اهمیت نداره که جلسه ی اولی که این دو تا اومده بودن یه جورایی ما اصلا حضورشون رو حس نمی کردیم ولی آخر کلاس فهمیدیم که اسم همه ی ماها رو بلدن !!!!! همینه که الان بعد از دو هفته من هنوز نمی دونم فامیلاشون چیه و این در حالیه که اگه از اونا بپرسید میتونن جد و آباد منو بریزن بیرون !!!!

ولی فی الواقع هم سمیه و هم سوسن هر دوشون خیلی خون گرمن و الان با کل کلاس جفت و جور شدن منتها تنها چیزی که منو نگران می کرد این بود که نکنه دائم ما رو با بچه های اردبیل مقایسه کنن و هی بگن ما این کار رو می کردیم ... ما این کتاب رو می خوندیم ... ما ....

و اونا دقیقا نشون دادن که نگرانی من کاملا ..... درست بوده والان کار و بارشون سکه است و تا تکون می خوریم

می گن .... وا ؟؟؟؟ ما ال می کردیم....ما بل می کردیم ....

سمیه و سوسن جونمون اینا !!!!

ما از اولش ورودی کله شقی بودیم و همه از دستمون نا راضی بودن ... ولی خب دیگه همینیم که هستیم ... چشمم هم آب نمی خوره که تحت تاثیر قرار بگیریم !!! لطفا کمتر گیر بدید !!!!

قربان شما

بچه های پزشکی 81

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سر میز نهار بابا یهو پرسید : لاله؟ اون ور ماشین رو گفتی کجا زدی؟

منم اصلا به روی مبارک خودم نیاوردم و در کمال بی چشم و رویی گفتم : تو بیمارستان اعصابم خراب بود همین که راه افتادم گوپس رفتم تو دیوار!!!

بعد یه کم گفت : این کف ماشین هم یه جا خورده مثل اینکه! باکش رفته تو!!! تو چاله یا جو نیفتادی؟؟

گفتم : وا !!! اگه افتادم پس کی در آورده ؟!!!! ( بازم در کمال بی چشم و رویی!!! انگار نه انگار که افتاده بود تو جوی آب !!! و یه آقایی اومد در آورد!!!! )

باز بعد بحث های فرعی !! پرسید این لاستیک راست جلو هم یه تیکش کنده شده ها!!!!

منم با خونسردی تمام!!! : وا!! چه جوری کنده شده ؟؟؟ یه جوری بابا نگاه کرد که یعنی ما خودمون بازیگریم بازی سر ما در نیار!!! یعنی دیگه به قول ترکا ... او سوز !!!!... و من دیگه در اینجا احساس یک فلان فلان شده رو داشتم!!!!

خلاصه شب دیگه گفتم اگه بگم ماشین بابا استادم میکنه!!!! داشتم با کمال نا امیدی خودم رو قانع می کردم که پیادهروی چنداد هم بد نیست و برای سلامتی خوبه و از این حرفا .... که بابا گفت کجا میری؟؟ گفتم بیرون ... و در کمال ناباوری دیدم خودش دستشو کرد تو جیبشو !!! ... کلید رو داد دستم!!!!

قربون هر چی بابای با مرام با صفای با حاله!!!!

منم از همین جا قول میدم که آخرین بارم باشه که دیوار میاد صاف می خوره به من!! یا من میپیچم و جاده نمی پیچه !!! یا یهو وسط خیابون چاله چوله سبز می شه یا ......!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بزرگترین بیماری بشر بیماری سل یا جذام نیست

بی توجهی و عدم محبت دیگران به همنوع بزرگترین بیماری او به شمار می رود.

بیماری های جسمی انسان را می توان با دارو مداوا کرد

در صورتی که تنها درمان بی کسی و نو میدی و افسردگی عشق است.

تعداد افرادی که در سراسر جهان از بی غذائی روح تلف می شوند

به مراتب بیش از افرادی است که از بی غذائی تن جان به جان آفرین تسلیم می کنند.

mother teresa

نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody