جوجه انترن

( جوجه اکسترن سابق )

کشیکهای زنان به خودی خود به مقدار کافی چندش آور بود چه برسه به اینکه با رزیدنت سال دویی کشیک باشی که چند روز پیش سر اشتباه خودش باهات دعوا کرده و وقتی دیده که اشتباه از خودش بوده هم کم نیاورده و‌ از طرفی هم در آستانه ی آغاز روزهای تعلیق یکساله از بخشش قرار داره !

از شانس بد این بخش مصادف شد با ماه رمضان و حتی جیم زدن به بهانه ی نهار و شام هم از کف برفت و بدتر اینکه به بهانه ی سحری تایم استراحت ٣.۵ساعته هم تبدیل به ٢.۵ساعت میشد و با نهایت تاسف جیم زدن برای صبحانه نیز همینطور !  

از طرف دیگه پیچیدن صدای اذان و بوی غذا تو لیبر تنها چیزی بود که دستور هیچ رزیدنت و اتندی جلودارش نبود ! اواخر از ترس اینکه حتی سر افطار هم صدام کنن غذامو برمیداشتم و پناه میبردم به یکی از تاریکترین نقاط حیاط و یه ساعتی برای خودم کلی خلوت میکردم !

تو یکی از روزایی که با رزیدنت منفور مذکور کشیک بودیم و روده کوچیکه اون یکی بزرگه رو بلعیده بود هنر آشپز گل کرده بود و خورشتی پخته بود که مخلوطی از کدو و بادمجون و گوشتش تو ذوق میزد ! با باز کردن در قابلمه ای که غذای اتند و رزیدنت و انترن بیچاره همه یه جا بود کوزت وار پی بردم که بدبخت ترین موجود جمع من هستم و باید منتظر بمونم تا بالادستی ها غذایشان را بکشند و ته قابلمه هر چه که بماند سهم من خواهد بود ! در حالیکه اتند و رزیدنت ها مشغول تعارف تیکه پاره کردن به هم بودن که تو بمیری من اول نمیکشم اشک تو چشمای من حلقه زده بود و دقیقا یادم نبود چندین فقره فحش خواهر مادری نثار حضار محترم نمودم ! نوبت یکی مونده به من شده بود و من تو خیال خودم داشتم برنامه ریزی میکردم که چون کدو دوست ندارم بادمجان برمیدارم ! فلذا زهی خیال باطل ! که رزیدنت محترم جلوی چشمان درنده ی من همه ی بادمجان ها را کشید و حتی وقتی چشمان من به ته قابلمه با یک عدد کدو !‌ بدون گوشت زل زده بود ! و بعدش هم که بشقاب خالی از برنجم را برداشتم و معذرت خواستم که در جمع آنها نمی نشینم و رفتم هم کسی نفهمید که چه وحشی بازی کثیفی در خوردن به راه انداخته اند !‌ کسی هم اگر فهمید به رویش نیاورد و چیزی نگفت !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با دقت رنگ کاغذ کادو و روبانها را انتخاب میکنم . اصرار دارم که یک گلوله ی نقره ای را روی روبان بچسپانم و گلوله ی درخشان ما هم مصر است که نچسپد . مادرم که وارد اتاق میشود مرا در پوزیسیون جالبی میابد ! از انگشتان دست که بگذریم از انگشتان پایم هم حتی برای نگه داشتن محلهایی که چسپ زده ام استفاده کرده ام و منتظرم تا خشک شود . کف اتاقم پر شده از کاغذ های رنگی و روبان و زرورق و ... مادرم میپرسد با خانوم ش. خیلی دوست بودی ؟ خودم هم تعجب میکنم از این همه وسواس برای کادوی دفاعش ! به خیالم چون اولین کادویی است که به او میدهم باید تک باشد . وسواسم به کادو خلاصه نمی شود. از لباس گرفته تا سشوار کشیدن مو ! کاری که در عروسی عمه ام هم عمرا نمیکنم ! از صبح که دعوت شده ام میل چندانی هم به رفتن نداشتم ... قرارمان روز اولی که دانشگاه میرفتیم این نبود . قرار بر این نبود که سر دفاع یکی دعوت شویم و برای دیگری نه . قرار نبود کسی را دعوت کنیم و او چون قرار است رزیدنتی بدهد حتی جوابمان را هم ندهد ! قرار نبود سر لباسهای جشن دعوا کنیم و بعد کینه ی شتری به دل بگیریم و بعد هم بگوییم چون فلانی در فلان جمع است من نمی آیم . دلم برای بعضی ها در آن جمع پر میزد و به خاطر بودن عده ای دیگر نمی خواستم بروم . علی صبح گفت که این ها آخرین فرصت های باهم بودن است پس باید برویم . خیلی حرفهای خوبی میزند ها ! به گمانم خیلی منطق دارد . من هم میروم ولی اول باید این انگشتهای چسپیده به کاغذ کادو را یک جوری جدا کنم و بعد کاغذ کادو و روبان مناسب دیگری را انتخاب کنم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

خوب شد سرمان را بلند نکردیم و توده ی هم کلاسی های سابق را که حین دفاع ما مقوا هایی با مضمون لاله بالا گرفته بودند را ندیدیم ! وگرنه مسلما کنترل از دستمان برفتی و نیشمان تا کجا باز نشدندی و صفر هم حتی نگرفتندی !

..............................................................................................

بیخود و بیجهت ما را ول کردند و می گویند دیگر دکتر شده ای ! فکرمی کنند ما نام وبلاگمان را جوجه جی پی میکنیم ! زهی خیال باطل !

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دارم میروم که آخرین کار باقیمانده ی دانشجوییم را هم تمام کنم ....ناراحت

...........................................................

ما هر چه میگوییم ما دوتا وکیل میفرستیم از پایان نامه مان دفاع کند اساتید محترم قبول نمی کنند ! میگویندتو نباشی دفاع که سهل است حمله هم نمی گذاریم کنی !

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

قرار ما در داخلی بر این بود که یک بار من مورنینگ بدم و دفعه ی بعد سحر . این جوری یه درمیون خیالمون راحت بود ! همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ...

تو تایم من اتند محترم یه مریض فرستاده بود که کیس دیابت بود . بنده یک سری معاینات سرسری نمودم و به شکم که رسیدم چاق تر از کل هیکل بیمار به نظر میرسید ولی بیمار هی ادا در آورد و نذاشت معاینه کنم ! بنده نیز نوشتم شکم چاق بدون تندرنس و ... فردا نوبت سحر بود که مورنینگ بده . اینقدر به اتند محترم بد و بیراه گفتیم که این دیابت رو برای چی بستری کرده که به کل یادمون رفت سحر بره و لا اقل قیافه ی مریض رو ببینه !

صبح شد و سحر مورنینگ رو شروع کرد. خواندن معاینه ی شکم همان و شلیک از جانب اتند محترم همان ! که چطور شکم چاق بود و دیگر هیچ ؟ شما اصلا مریض رو دیدید ؟ قیافه ی ظاهری مریض چطور بود ؟ سحر براساس چاق بودن شکم گفت آقای چاقی بودن !‌ من هم هی بال بال میزنم که لاغره لاغره ! اتند یک نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و شروع کرد که اصلا شکایت بیمار این نبوده و ...

 بنده دیدم گندی است که خودم زدم و سحر داره محکوم میشه! از اون پشت با قیافه ای کاملا خسته و حق به جانب رو به اتند گفتم :‌آقای دکتر ! ‌این بیمارا وقتی مارو میبینن اصلا همکاری نمی کنن . اون چیزی که به شما میگن با اون چیزی که به ما میگن کاملا فرق داره ! دیروز چند ساعتی من و خانوم دکتر درگیر این بیمار بودیم ! هر چی ما میپرسیدیم جواب نمیدادن ! حتی اجازه ی معاینه ی شکم رو هم نمی دادن ... ! و اتند محترم بحث را مبنی بر اینکه خق باشماست ادامه دادن ! و به خیر گذشت !

بعد از مورنینگ که سحر با جوجه اکسترنهاش رفته بودن معاینه کنن مریض اجازه نداده بود ! بسیار خرسند شدم که سو تفاهمی بین من و سحر مبنی بر اینکه مریض رو معاینه نکرده بودم ایجاد نشد !

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

نیمه های شب بود ... نمی دونم دقیقا ساعت چند ولی نشون به اون نشون که تو راهرو سحر گفت لاله آخرین تایم اورژانس اطفالمون بودا ! مثلا خوشحال بودیم ، اگه نبودیم که واینمیستادیم عکس بگیریم ... هنوزم قیافه ی خندون سحر ته اون راهروی دراز که تهش ختم میشد به در اورژانس جلوی چشممه .

فردا روز آخر بود و امتحان آسکی داشتیم ، دریغ از یه کلمه درس که تو این سه ماه وارد مخمون شده باشه ! از طرفی هم چند تا کیس مسخره بستری کرده بودیم و احتمال قوی میرفت که گاستروانتریت من مطرح بشه ! ساعت 4.30 صبح بود .

بی صدا وسایل رو از تو اتاق جمع کردیم اومدیم تو راهرو که بچه ها بیدار نشن . کلی کتاب ، جزوه ، لباس گرم ، پتو ، سی دی ، لپ تاپ ، میوه ، بیسکوییت ، لیوان ... قرار بر این شد که چایی دم کنیم که خوابمون بپره و  تو این 2 ساعت باقیمونده تا مورنینگ بشینیم باهم یه چیزایی بخونیم !

ساعت 5 شد ، چاییمون رو خوردیم ، کتابا رو باز کردیم ...

افتادن چشممون به سطور کتابا همان و قبول پیشنهاد سحر از جانب من مبنی بر اینکه بابا بیخیال بریم این 2 ساعت رو هم بخوابیم ، همان !

..........................................................................

پ.ن.1 : به خاطر همین شیطنتاشه که گاهی خیلی دوستش میدارم !

پ.ن.2: فردا صبح گاستروانتریت من مطرح شد ، برای آخرین بار پشت تریبون مورنینگ که اولین روز پشتش مورنینگ داده بودم وایستادم و همه چیز رو مو به مو به خاطر سپردم ... خداحافظ کودکان ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

... یه روزی بود که باهم پاهامون رو گذاشته بودیم روی صندلی جلویی و داشتیم توهم میزدیم که یعنی میشه یه روزی دوتا از اون صندلی های دانشکده ی پزشکی مال ما بشه ؟

... یه روزی بود که از ترس اینکه صبح روز کنکور خواب نمونی با اینکه میدونستم شونصد تا ساعت کوک کردی و به همه سفارش کردی بیدارت کنن زنگ زدم که بیداری ؟

... یه روزی بود که وقتی نتایج کنکور اومد با اینکه می دونستی چه گندی زدم بهم نگفتی و جلوی دانشکده که گریه میکردم مامانت به مامانم گفت بیخیال بابا بذارید بره آزاد ، اینقدر زود میگذره که اصلا نمی فهمید .

... یه روزایی بود که به شوق هم میرفتیم کتابخونه و درس میخوندیم . چایی میخوردیم . از سرما یخ میزدیم ...

... یه روزایی بود که وقتی تو کشیک بودی و حوصلت سر میرفت من می اومدم پیشت و یه روزایی تو می اومدی ...

... امروز یه روزی بود که نشستم تو جلسه ی دفاعیه از پایان نامه ات...

... یه روزایی بود که فکر میکردیم خیلی سخته اگه اینجوری بشیم ،‌اگه به الانمون برسیم ... دیدی چه زود گذشت ؟ ... حالا دیگه به نظرم هیچ چیزی امکان ناپذیر نیست ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بدم می آید از این بیمارستانهایی که هر جایش میروم برایم خاطره دارد ... بدم می آید از این جغله بچه هایی که روزی اکسترنم بوده اند و حالا جای مارا که گرفته اند به چشم حقارت نگاهمان میکنند و لابد در دل می گویند مقام انترن بالا تر از جی پی است ... بدم می آید از این تریبونها با آن میکروفونهایشان که حالا در مورنینگ به جای من صدای کس دیگری در آن می پیچد ... بدم میآید از این دکتر ب . بدخیم در کودکان که حالا به جای من کس دیگری را آب می کشد و پهن می کند ... بدم می آید وقتی به دنبال پایان نامه ام پایم را در دانشگاهی می گذارم که سالهای اول با دیدن آن از دور افتاده بودن دانشکده ام دلگیر میشدم ...

بدم می آید از خودم ... بدم می آید وقتی خودم را در آینه می بینم ... لابد چاق شده ام ...بدم می آید ، شب که میشود در دلم آشوبی به پا میشود ، یک شب می خواهم پزشک خانواده شوم ... یک شب پزشک اورژانس ... یک شب به راحتی میتوانم خانه را ترک کنم و تا ماهها برنگردم و شب دیگر چنان وابستگی دارم که حتی از کنج اتاقم هم نمی توانم بگذرم ... یک شب تصمیم دارم رزیدنت بشوم و یک شب می خواهم ترک دیار کنم ... و شب آخر یکهو نمی دانم به چه مناسبتی به سرم میزند خود کشی کنم !

بدم می آید از این دلهره ها ... ازاین بلاتکلیفی ها ... از این ترس ها .

بدم می آید از این قلب بی صاحب که گاهی میزند و گاهی نمی زند...  از این پی وی سی های لعنتی که امانم را بریده ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آنهایی را که خیلی دوست میداشتم !

فردوسی:
- زن و اژدها هر دو در خاک بـه              جهان پاک از این هر دو نا پاک به
- زنــــــان را همین بس بــود یک هنر       نشینند وزایـــند شــــیران نـــر
- زنان را ستائی ، سگان را ستای          که یک سگ به از صد زن پارسای
- کسی کـو بـود مــهتر انـجمن              کـفن بهــتر او را ز فـرمان زن
- زنـان را از ان نـام ناید بلند                  که پـیوسته در خـوردن وخـفـتنند

ناصر خسرو:
- زنـان چـون ناقصان عقل و دینند       چرا مردان ره آنان گزینند-

مگوی اسرار حال خویش بـا زن       که یابی راز فاش از کوی وبرزن
بـه گفتار زنان هرگز مکن کار          زنان را تا توانی مرده انگار

‌رهی معیری:
- الهی! در کـمند زن نیفـتی            واگر افتی، به روز من نیفتی
زنان در مکر وحیلت گونه گونند          فـریبـند وزبـانند و فسوننـد
نه تنها نامراد آن دل شکن باد          کـه نـفرین خـدا بر هر چه زن باد!


اوحدی کرمانی:
چون بـه فرمان کنی ده وگیر            نــام مردی مــبر، به ننگ بمیر
زن چــو بیرون رود بزن سخـتش        خـود نمـائی کند ، بکن رختـش
ور کـند سر کشی، هـلاکش کن       آب رخ می‌برد ، بـه خاکش کـن

سعدی:
زن خوب فرمانبر پارسا                    کند مرد درویش را پادشاه....

............................................................................

آنهایی را که اصلا دوست نمی داشتم !

شهریار :

نه ظریف  بیر گلین عزیزه سنی     
 منه لایق تاری یاراتمیشدی

بیر ظریف روحه بیر ظریف جسمی
 ازدواج قدرتیله قاتمیشدی

عشقیمین بولبولی سنی توتموش 
هر نه دنیاده گول وار آتمیشدی

سانکی دوستاق ایکن من آزادایدیم
ائله عشقین منی یاراتمیشدی

سیودیگیم سانکی همنفس اولالی
قفسیمدن منی چیخارتمیشدی

جنت ائتمیش منیم جهنمیمی
یانماسین ، یاخماسین آزاتمیشدی

قارا گون قارقاسی قوناندا، منیم
آغ گونوم ، وارسادا قارالتمیشدی

آدی باتمیش اجل گلنده بیزه
من آییم چیخدی گون ده باتمیشدی

قارا بایقوش چالاندا آغ قوشومو
زعفران تک منی ساراتمیشدی ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

با صدای ویبره ی موبایلمان که از خواب بیدار میشویم دلمان میخواهد خواهر و مادر تماس گیرنده را به هم پیوند دهیم ! کمی میگذرد ... چشمانمان را که باز میکنیم تصمیم میگیریم نگاهی به آن خروس بی محل بیندازیم . استرس فرد مورد نظر آنقدر بوده است که صبح اول صبح پیگیر ترجمه هایش است ! با خودمان می گوییم اوه شیت ! و بعد یاد یک جک بی ربط می افتیم و کلی میخندیم . وقتی میبینیم انقریب است که حملات ریسه رفتنمان تبدیل به تشنج شود به خودمان می آییم و خود را سرزنش مینماییم که خجالت بکش ! دکتر مملکت هم اینقدر خرم ؟!!! و از جایمان می پریم بیرون ! ...

دمدمای ظهر است و ما در اورژانس به دنبال صاحب ترجمه میگردیم و به خودمان فحش  خانوادگی میدهیم که چرا در دوران فراغت خودت را درگیر این کار ها میکنی ... و بعد میرویم یللی تللی با رفیق علاف تر از خودمان !  از خندیدن به جرز لای دیوار گرفته تا شکاندن کلاج ماشین توسط داداش مهندسمان ... بحث آزاد است ! کمی هم در مورد طرح حرف میزنیم و حالمان گرفته میشود ! ناچار به خرید باقلوا جهت فراموش کردن طرح رو می آوریم !

دم عصر خودمان را می چپانیم در اتاق و عهد میکنیم کمی زبان بخوانیم ! دقایقی بعد صدای ملایم آهنگ و حرکات نرمشی تبدیل میشود به گوپس گوپس گوش خراش و حرکات موزون و ناموزون غیر ورزشی  ! هر که در خارج از اتاقمان است شک نمی کند که داریم زبان میخوانیم ! در همان حال چشممان می خورد به پازل نیمه تمام روی میز و میرویم عین چی می چسپیم به آن تا شب میشود ! و تنها چیزی که میتواند ما را از آن پازل برکند بستنی در دست داداش مهندسمان است ! ...

دیگر شب است و درس خواندن در شب شگون ندارد ! عین بچه ی آدم مینشینیم پای فیلممان که دمدمای صبح ادامه دارد ....

روزهای جوجه جی پی اینگونه از پی هم می آیند و چه ساده میروند ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دیشب خواب دیدم دارم غر میزنم که اه بازم کشیکم ! اونم کشیک پنج شنبه !

ریحان هم که همیشه آمادگی سرکوب کردن آه و ناله ی من رو داره چشم غره رفت که بی خیال خوبیش اینه که باهمیم !

بعدش بیدار شدم و کلی استرس مند شدم ! حتی از فکر اینکه برگردم به اون روزا ....

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

داداش مهندسمان بعد از نود و بوغی که رفت دانشگاه ، نهار را در سلف میل نمودند و وقتی جویای غذا گردیدیم فرمودند عدس پلو بود .

و در جواب سوال ما که خوشمزه بود یا نه گفت فقط سیب زمینی هاش خوب بود .

من و مادر جان هر چه تفکر نمودیم دیدیم در هیچ مذهبی داخل عدس پلو سیب زمینی نمیریزند آنهم از نوع سرخ کردنی اش!

بعد ها کاشف بعمل آمد غذای تناول شده توسط داداش مهندسمان خورشت قیمه بوده است !!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از تمام دوران دانشجویی یک کلید برایم مانده است . کلیدی که حین شستن لباسهای کشیک داخل جیب روپوش سبزم یافتم .

و خالا هر روز هر چه بیشتر آن کلید را میبینم کمتر سر در می آورم که کدامین روز از لج کدامین کشیک سخت یا کدامین رزیدنت انترن آزار و یا کدامین بیمار کرم دار ! کلید در کدام مستراح را کف رفته ام !

تماس ... فرت !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امسال اولین سالیه که بعد از ١٩ سال اول مهر بیکارم  ...

زین پس ما  را جوجه جی پی صدا کنید !

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

موند یه روز ... کی باورش میشد ...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بخش زنان ما جزء معدود بخشهای زنان کشور است که نه انترن آقا و نه هیچ موجود مذکری حق ورود بدان را ندارد . بدین سبب گاهی (‌تقریبا در تمام موارد !‌) همه معتقدند که وجود چند عنصر بیگانه ی مذکر حتی به تعداد بسیار اندک می توانست اخلاق افتضاح مسئولین این بخش را بهبود بخشد ! گاهی خسته از کشیک های مرگ بار وقتی به دستور رزیدنت محترم مجبور میشوم تا پرونده ی بیمار را از بایگانی در بیاورم ، در حالیکه زیر لب غر غر میکنم که این کار وظیفه ی انترن نیست ، و میروم پیش آقای مسئول بایگانی که جز همان معدود کارکنان مذکر بخش است ... بسان مرد ندیده ها از برق چشمان و احترام و رفتار خوشش میفهمم که تنها کسی که در این بخش واقعا مرا دوست دارد و از من حساب میبرد همین آقای بایگانی است !!!! دروغ چرا ،‌ حتی گاهی توهم میزنم که آقای بایگانی مرا عاشق می باشد !!!! قهقهه

... پرانتز را باز کنید ... اصل بیجنبه که میگویند ، من هستم ! ... شماها هم همه تان خیلی بی جنبه اید ! که در کامنتهایتان هی به من تیکه می اندازید ! ... حالا پرانتز را ببندید ! با تشکر !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

کتاب آئین نامه ی رانندگی را میگذاریم جلویمان و با داداش مهندسمان !! به سوالاتش هر هر میخندیم !

یک عصای سفید کشیده و پرسیده بود که این علامت چیست و در یکی از گزینه ها آورده بود که نشانه ی  محل عبور افراد ناشنوا !

و تا دمدمای صبح میخندیم و صبح که داداش مهندسمان از امتحان بر میگردد میبینیم رد شده است !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

پریروز...

 وارد اتاق که شدم یلدا داشت گریه میکرد . اولش خواست من نفهمم ولی بعدش نتونست جلوی خودش رو بگیره . شب رزیدنتا اذیتش کرده بودن .

دیروز ...

رزیدنت بهم گفت که چه بلایی سر سحر آوردن و اونم از فرط خستگی و عصبانیت زده زیر گریه .

امروز ...

داشتم فکر میکردم امروز دیگه نوبت منه . رزیدنت سال دو ( که اخیرا توبیخ یک ساله خورده ) وارد شد و کلی دعوام کرد که چرا مورنینگ رو اینجوری در آوردی (‌ مورنینگ زنان وظیفه ی انترن نیست و فقط یک خر حمالی مطلق محسوب میشه ) چرا زایمان ها رو اینجا نوشتی . چرا ... اشک تو چشمام جمع شد . بعد از ٣٠ ساعت سر پا بودن تو لیبر بدون تایم خواب و هر گونه خر حمالی از در آوردن مورنینگ گرفته تا آوردن افطاری رزیدنت و سوچور و پرونده نویسی ...واقعا مغزم کار نمیکرد . انگار یکی تو دلم گفت بی خیال ... و من در حالی که بغضم رو قورت میدادم گفتم امروز نوبت من بود ولی این عوضی ارزش گریه کردن هم نداره ...

از توبیخ یک ساله اش هم کاملا خرسندم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

فهمیدن و نفهمیدن تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. امروز گرسنگی فکر ،از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ...
نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

توی پاویون نشسته ام و تصمیم دارم مطلبی برای روز پزشک بنویسم . کمی پیش با رزیدنت محترم عفونی بیمار موکورمایکوزیس را به انترن و رزیدنت محترم اعصاب انداخته ایم و حسابی کیفمان کوک است ! رزیدنت میگوید بین خودمان بماند ولی خداییش مریض مال ما بود !  با انترن ای ان تی و جراحی کلی به انترن اعصاب میخندیم تا راهی اورژانس میشود . هنوز دارم با خودم کلنجار میروم ... انترن اعصاب با نیشی باز تا بناگوش وارد میشود و دماغ جفتشان به ویژه انترن ای ان تی را میسوزاند و نمی گوید بیمار را چه کرده است . هنوز نیشش باز است که تلفن به صدا در میآید و انترن ای ان تی را میخواهند ... او که می رود انترن اعصاب برایمان تعریف میکند که چگونه مریض را به ای ان تی ها انداخته اند ! انترن ای ان تی برمیگردد و میگوید چشم همه تان کور مریض را انداختیم به جراحی ها !  انترن جراحی در حال استفاده از الفاظ رکیک به جد و آباد همه مان راهی اورژانس میشود و وقتی برمیگردد من و انترن اعصاب و ای ان تی هنوز در اثر هیپوکسی ناشی از قهقه خنده سیانوتیک میباشیم او هم دماغش کلی آویزان است که مجبور شده بستری اش کند ... انترن اعصاب بشکن زنان از اتاق بیرون میرود و طنین صدای هرهر تمسخر آمیزش خطاب به انترن جراحی را هم با خودش میبرد ...همه مان نفس راحتی میکشیم که از شر مریض خلاص شده ایم ،  چندی نمیگذرد که زنگ میزنند و انترن اعصاب را می خواهند ... مریض موکورمایکوزیس حین انتقال به بخش جراحی دچار اختلال هوشیاری شده و ته قضیه را که در میآورند میبینند درجا سکته ی مغزی نموده است ! دست آخر بیمار در بخش اعصاب بستری میشود و من کلی از این جنبه ی پزشکی مشعوف میشوم و میگویم وقتی پزشک شوم دلم برای این روزها تنگ خواهد شد ! قلم که به دست میگیرم زنگ میزنند و میگویند مریض در آی سی یو ارست کرده . خودم را به سرعت میرسانم و رزیدنت که می آید یادم می افتد دو ماه دیگر پزشک میشوم و به رزیدنت میگویم خودم انتوبه میکنم . پرستار ماسک زده و به من هم میگوید ماسک بزنم ولی من در دلم میگویم تا من ماسک بزنم مریض مرده اینها هم به چه چیزهایی فکر میکنند  ! بعد از 45 دقیقه احیا بیمار بدون تشخیص قطعی میمیرد و در همین حال جواب کشت از آزمایشگاه می آید و همهمه میشود که مشکوک به آنتراکس بوده است ... وارد پاویون که میشوم حالم گرفته است ... نه به خاطر مریضی که عمرش به دنیا نبود ، به خاطر ترس از آنتراکس و 60 روزی که برای پروفیلاکسی باید دارو بخورم ! دیگر دست و دلم به قلم و کاغذ  نمی رود . حالم از پزشکی به هم میخورد ...شدیدا  ترسیده ام ... کمی میگذرد ، احیای دوممان هم در آی سی یو ناموفق بوده و شب از نیمه گذشته است . بچه ها کمی دلداری ام میدهند و ترسم کمتر میشود . ساعت 3 شب است و تازه چشمانم گرم شده که پرستار زنگ میزند که بیمار تب دارد . میگویم پاشویه کند و استامینوفن بدهد میگوید باید بیایی و دستورات را بنویسی . تازه برگشته ام که دوباره زنگ میزند که مریض بیتاب است . دیگر نمی گویم هالوپریدول بزند میروم و در دستورات مینویسم . سرم را روی بالشت نگذاشته ام که زنگ میزند و میگوید با مریض باید بروی ام آر آی . هر چه میگویم مریض مشکلی ندارد خودش برود قبول نمیکند و من عصبانی میشوم که من از تو دستور نمیگیرم . گوشی را پرت میکند رویش و از رزیدنت که میپرسم میگوید من گفته بودم که لازم نیست انترن برود . یادم میافتد که پرستار با من پدرکشتگی دارد ! ساعت 5 بامداد شده و من هنوز وارد مرحله ی Rem خواب نیم ساعته ام نشده ام که تلفن زنگ میزند ... مریض ارست کرده است ! بیدرنگ پا میشوم و روی کاغذ مینویسم " روز پزشک مبارک " و در حالیکه نمیدانم بیمار یک بار دیگر طلوع آفتاب را خواهد دید یا نه به سمت بخش میدوم .

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

سلام ...

انترن ماه ١٨ ...

اینجا پایان خط است ....

انترن ماه ١٨ ....

خسته ام ....

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اوایل کشیک است که هلن زنگ میزند به شهرزاد که مثل اینکه مریض مرده است ! شهرزاد میپرد بالا و بعد از دو سه ساعت که برمیگردند جویای حال بیمار مسموم با ارگانوفسفره میشوم . میگویند مرد ! یاد آن مریض ارگانوفسفره ی جوان خودم میافتم که احیا شد ولی خدا میداند چه بلایی سرش آمد !

جریان از این قرار بوده که آقای جوان ما (‌٨٩ ساله !!!‌) با زنش دعوایش میشود ... زنش او را ترک میکند ... آقای جوان دست به دامن دخترش میشود که برایم زن بستان ! دخترش نمیستاند ! و آقای جوان ما عصبانی میشود و یک شیشه ارگانوفسفره سر میکشد !

به قول هلن یه کم هم صبر میکرد به مرگ طبیعی میمرد نیازی به خودکشی نبود !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

تو اون هاگیر واگیر قیامتی که شبا تو اورژانس ارتوپدی به وجود می اومد از مریض پرسیدم این عکس مال کیه ؟ گفت مال علیه دیگه ! زل زدم تو چشماش و پرسیدم کدوم علی ؟ گفت علی محمدی ! چشامو ریز کردم و به یه نقطه ی دور خیره شدم ... انگار که دارم فکر میکنم ... البته نه به علی محمدی ! داشتم فکر میکردم آیا واقعا همراه مریض انتظار داره از بین ٢٠٠ و خورده ای پذیرش اون شب و ٨٠-٩٠ تا بستری علی محمدی یادم مونده باشه ؟‌ و وقتی به این نتیجه رسیدم که مردم انتظار خیلی زیادی از آی کیو پزشکا دارن ،‌ سری به نشانه ی تاکید تکون دادم ، انگار که یادم اومده باشه و گفتم هاااان ! همون علی !

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

استاد میپرسه شما ها اصلا ورزش میکنید ؟

ما به همراه اناترن خواب آلود پست کشیک با صدای بلند : بععععععله !

استاد : چه ورزشی ؟

ما همه باهم :‌‌‌ شطرنج !

استاد میگه حالا که اینقدر ورزشکارید اسم یه ورزش تک نفره رو بگید .

انترن کشیک خواب آلود انگار که برق گرفته باشدش با خوشحالی بلند میگه  : پی اس ! (یعنی پلی استیشن )

استاد به روش نمیاره . میگه خب بگید ببینم .

یه انترن دیگه از اون پشت میگه :‌ کشتی !!!

و همه میزنیم زیر خنده . استاد بیچاره سری از روی تاسف تکون میده و میگه برگردیم به بحث خودمون ،‌ در رفتگی شانه !

لابد تو دلش میگه اینا دیگه کین !

.....................................................................

هیچ اناترنی این همه جنگولک بازی تو بخش ارتوپدی در نیاورده بودن ! بعدا تعریف میکنم دسته گلا رو !

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

ساعت ٣.٣٠ صبح است . اینجا بیمارستان شهدا ( ارتوپدی ) است .

یک نفر آقای زیبای اندام هیکلی در وسط اورژانس ایستاده و دارد دااااد میزند ( مبنی براینکه برای مریض من لازم نیست گرافی بنویسی من خودم میدونم چشه !‌ )

و یک نفر خانوم دکتر غیر هیکلی ! در اون ور اورژانس ایستاده و پا به پای آقای زیبای اندام هیکلی داااد میزند ( که اگه خودت بلدی خودتم ببر درمانش کن !‌ )

................................................

او داااد میزند و ما دااااد میزنیم .... صدایمان نمیلرزد و از هیکلش هم نمیترسیم ! اینست شرح حال جوجه انترنی که فقط دو ماه از درسش مانده  !

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

        گل من پرنده ای باش و به باد باغ بگذر

           مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین .

               گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی

                که نه سرو میشناسد

                        نه چمن سراغ دارد؟

                  نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

                     نه به دست باد مستی خط آبی پیامی .

            نه بنفشه ای

                           نه جویی .

                           نه نسیم گفتگویی .

          نه کبوتران پیغام

          نه باغهای روشن !

                            ...منم این گیاه تنها

                           به گلی امید بسته .

                           همه شاخه ها شکسته .

                                  به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم .

                                         در آن سیاه منزل

                                               به هزار وعده ماندیم

                                                     به یک فریب خفتیم ...

                                                                                                    م . آراد

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دلمان میخواست با در آمدن این جمله از دهان همگروه محترم خطاب به اتند محترم دکتر . ش . جفت پا هجوم ببریم در دهانش !

... : " آقای دکتر اگه اجازه بدین چون فردا خانوم دکتر ( منو میگه ها !‌) هم کار دارن ، روز آخرمون امروز باشه ،‌فردا نیایم بخش ! "

بیچاره دکتر ش . هنوز سری تکان نداده بود که مرا پرانیدند شیرینی گرفتم و روی پررویی را اساسا کم نمودم !

فقط مانده ام چرا ما ١٩ شدیم و پپر ٢٠ ؟!!!

دلمان برای دکتر . ن . تنگ میشود. سوژه ی خوبی برای وبلاگمان بود !

http://guyton.persiangig.com/SNC00112.jpg

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

اتاق عمل شماره یک _ آقای دکتر ن .  لوله تراشه را که هنوز به بیست سانتی متری دهان بیمار هم حتی نرسیده ! از دست انترن می قاپد و داد و هوار میکند که تراشه ی مریض را ترکاندی ! انترن دهانش باز میماند که من اگر به تراشه دست یافته بودم که دهان شما را ....

اتاق عمل شماره ی دو _ آقای دکتر ن . دارد سر مریض داد میزند که چرا حین نامزدی رفته ای سفر که به این روز بیافتی ! آدم نامزدی مینشیند در خانه ! آدم اصلا نامزدی نمیشود ! من اصلا نامزدونگ را دوست نمی دارم ! نامزد دهانش را باز میکند به هوا !!! و با کله میرود توی ارخ ( منظور همان جوق آب است ولی چون بیمار فارس است مقادیری استاد محترم به هن و هن افتاده است ! به عبارت سلیس بلینه گوج گلیر !!‌ ) نیش انترن محترم تا بنا گوش باز میشود و به حرف استاد میخندد و یک لحظه غفلت = یک عمرپشیمانی ! استاد سریعا خودش انتوبه میکند ! از خدا خواسته !

اتاق عمل شماره سه _ آقای دکتر ع و پ . مظلومانه به کناری ایستاده اند و انترن محترم کم مانده است مریض را سر و ته کند بلکه تارهای صوتی اش را ببیند ولی نمیشود ! اساتید محترم هی به او لبخند ویل میکنند و انترن زیر و خم مریض بیهوش را میگیرد و توی دلش میگوید اگر به هوش بود حتما تا الان خفه شده بود و مدتی در عجب اینکه چرا مریض پا نمیشود یک چک و لگد به وی نثار کند می ماند و خلاصه انتوبه میشود مریض !

اتاق عمل چهار _ آقای دکتر ز . می خواهد مریض را راشی بیهوش کند . مریض بچه ننه بازی در می آورد و هی بالا میپرد ! آقای دکتر ز یه دانه پس گردنی آبدار میزند تو کله ی وی و میگوید حقت این است که همین ها ( اشاره به مای اراذل و اوباش !‌) انتوبه ات کنند ! و ویلش میکند تا عمومی بیهوشش کنیم !‌ ما نیز مشتاق ! به سان کرکس میپریم بالای سر مریض !

اتاق عمل پنج _ هنوز هم خالی است و ما لاشخور وار ایستاده ایم تا مریض بیاورند و انتوبه اش کنیم ! و هنوز در انتظاریم ...

...................................

شاید ادامه دارد ! ....

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای طاووس کلی بال و پرشو باز میکنه ... بادی به غبغب می اندازه و هی میره این ور ... هی میره اون ور ...

خانوم طاووس داره غذا میخوره ... یه نیم نگاه به آقای طاووس می اندازه و به خوردن ادامه میده ...

آقای طاووس وقتی میبینه خانوم طاووس محل نداد بیشتر پر و بالش رو گسترش میده و نور آفتاب هم که حسابی یاری میکنه ...

خانوم طاووس که چند قدم اون ور تره یه نیم نگاه دیگه میاندازه و باز محل نمی ده ... شایدم تو دلش میگه این چرا خل بازی در میاره ؟!

آقای طاووس که دیگه واقعا از بی محلی خانوم طاووس ذله شده سری تکون میده و عرض اندامی میکنه و ....

در اینجاست که آقای طاووس با یه حرکت آقای پلنگ تیکه و پاره میشه !

و خانوم طاووس یه نیم نگاه می اندازه و تو دلش میگه وا !؟ چرا اینجوری شد ؟! و باز به خوردن ادامه میده !  

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بخش داخلی به خودی خود بخش بدی نبود ! اینکه تا رسید به ما بخش رو آوردن طبقه ی بالای پاویون ... اینکه تعداد مریضا کم شد ... اینکه کشیکها کم شدن ... اینکه ١٠ تا از غیبتای مورنینگ رو پاک کردن ... اینکه اکسترنای خوبی داشتیم ... و اینکه بعد از گذروندن ٧ ماه از دوران پزشکی مون تو این بخش دیگه بر نمی گرده ....

...........................................

روزا داره میگذره ... به بطالت و کسالت ! و ما انترن ماه ١۵ بیهوشی هستیم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |


Design By : Night Skin