جوجه رزیدنت میشود !

( جوجه انترن سابق )

 

 

 

بالاخره سال یکی ها آمدند . بماند که تا اینها بیایند چه خون دلی خوردیم ما ! اما ورود مبارکشان با اولین کشیک سال دویی من مبارک شد . کشیک اورژانس را که تحویل گرفتم تمام تصورم از سال بالایی به کابوسی بد تبدیل شد ! مریم از همان اول خودش را کشید کنار و گفت من با این سال یکی ها نمی توانم ارتباط برقرار کنم ! من ماندم و 4 تا سال یکی مات و مبهوت و سه تا اینترن زرنگ که میدانستند با آمدن سال یکی ها کلی جای دودریزاسیون دارند !

 

دقایقی بعد همه معرکه ای را وسط اورژانس شاهد بودند که معرکه گیرش یک جوجه سال دو بود که تا دقایقی پیش نمیتوانست حتی به اینترن دستور بدهد ... بعله ... به معنای واقعی من دم در آورده بودم !!!

 

اینترنها کارشان شد شرح حال گیری و معرفی بیمار و در آوردن آزمایشات ... رزیدنتهای سال یک قرار شد مریضهای قدیمی را بشناسند و نت بگذارند و مریضهای جدید رو با اینترنها ببینند و بعد باهم دستورات بنویسیم ... تا اینجای کار همه چیز راحا به نظر میرسید اما مشکل اینجا بود که یکی از رزیدنتهای جدید یک آقای مسن در حد 50 سال یا بیشتر بود که چندین سال کار کرده بود . و نه ما رومون میشد چیزی بهش بگیم نه اینکه میشد ولش کرد ... چون ممکن بود هر لحظه سرخود کاری بکنه ! اینجوری شد که تمام وقت من صرف از دور پاییدن ایشون شد که مبادا بدون اینکه اطلاع بده کاری بکنه ... و البته اینطور هم شد و نصفه شبی مریضی که دیده بود رو اطلاع نداد و .... !

 

نمی دونم سال بالاهای ما چی از دست ما کشیدن ولی هر سال با اومدن رزیدنتای جدید همه مون یادی میکنیم از اولین روزای خودمون و کلی به خودامون میخندیم !

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

بازهم صبح میشود و صدای زنگ موبایلم که در می آید دستم میخواهد پرتش کنم آنور اتاق ...

 

چشمهایم باز نمیشود و به زور که بازش میکنم میسوزد ...

 

پاهایم فرمانبردار من نیستند و می خواهند دراز بکشند ...

 

دستهایم محکم لحاف را چسپیده اند و ول نمی کنند ....

 

اما امان از دست این عقل .... که همه را دنبال خودش بیرون از تخت میکشد و میگوید تنبلی بس است !

 

گاهی دلم میخواهد یک گلوله حرامش کنم و بگیرم تخت بخوابم  !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

 

بیمارستان این روزها تبدیل به یک جایی مثل جهنم شده است . بنا به دلایلی تقریبا نامفهوم برخورد سال دویی ها که البته خودشان معتقدند سال سه ای شده اند با ماها که هنوز سال یکی مانده ایم عوض شده است .

 

مشکل از روزی شروع شد که سال یکی های جدید قرار شد دیر بیایند و ماها که همه مان منتظر بودیم از این فلاکت خلاص شویم همچنان سال یکی ماندیم ولی همه ی سال بالایی ها ارتقا یافتند ! سال دویی هامان سال سه ای شدند ! سال سه ای ها سال 4 ! این وسط سال دو همچنان خالی است ! و چون همه ارتقا یافته اند و ما هنوز سال یکی هستیم همه رفتارشان با ما بد شده است !

 

من از این رفتارها بیشتر از هر چیزی ناراحت میشوم . برایم مهم نیست که قلبی ها رفته اند و ما تعدادمان کم شده است ... مهم نیست که کشیک هایمان در این دو هفته یک روز در میان شده است ... که اورژانس دو نفره شده است ... که بخش های صبح سنگینتر شده است ...

 

مهم اینست که دو هفته بعد که سال یکی ها میآیند و ما میشویم سال دو رفتار سال بالایی ها که بهتر میشود ما فراموش نخواهیم کرد و من از آن روزها بیشتر میترسم ... اختلاف هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد و خدا میداند آن روزها چه بلایی سرمان خواهد آمد !   

نوشته شده در پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

 

اینها را خودم بارها و بارها برای خودم مرور کرده ام ... روز اول رزیدنتی ام را . برای وبلاگم ولی گفتنش سخت بود ... شاید فکر میکردم برهم زدن برداشت سال پایینی ها یا اینترنها کار درستی نباشد ولی حالا دیگر میدانم که خواندن تجربیات دیگران و حتی توصیه های آنها ذره ای در انتخاب راه پزشکها اثر ندارد ! شاهدش خود من ! اگر رزیدنتی از سختی های کارش مینالید هرگز باور نمی کردم و همیشه رزیدنتی را جور دیگری میدیدم . یک جور کعبه ی آمال که هرکسی بدان رسیده بود از روی سرخوشی از آن مینالید و نمی دانست ملتی در آرزوی آنند

امروزعلی با کتابی که بهم داد تشوقم کرد که بنویسم ... از روزهای اول رزیدنتی ....

 

..................................................................................................................

 

تمام دوران نتایج و انتخاب رشته برای من مثل یک خواب بود . خوابی که هنوز از آن بیدار نشده ام . من هیچ تصوری نداشتم و ندارم که چه انتخاب میکنم ... بر چه اساسی ... بر چه علاقه ای یا اجباری ... شاید چون زور بالای سرم نبود نمی دانم چه کرده ام . رتبه ها که آمد تا دو سه ساعتی منگ بودم ... سکوت علی بعد از شنیدن رتیه ام پشت تلفن یعنی که گند زده ای ... و من اینقدر با این سکوت شوکه بودم که تا ساعتها به کس دیگری نگفتم ... مادرم اما که یک ماه با افسردگی پس از امتحان من ساخته بود فقط می خواست بداند چیزی قبول میشوم یا نه . و با همان چند چیزی که نام بردم قبول میشوم کلی شاد شد ...

 

برای انتخاب رشته خیلی دستم باز نیود ... یکسری رشته ها که قبول نمیشدم خیلی راحت از لیست انتخاب خط خورد ... یکسری را هم از ابتدای پزشکی خط زده بودم ... لیست انتخابهای من خیلی بلند بالا نبود و کسی هم در انتخابهایم دخالت نکرد ... با بیشتر از دو نفر هم مشورت نکردم ... اینجوری شد که من شدم یک رزیدنت در یک شهر بزرگ ...هنوز هم نمیدانم چه کار کرده ام ... روی چه حساب و منطقی شدم این ...

 

روز اول را خوب یادم هست ولی ... وارد بیمارستانی شدم که هیچ جا و کسش را نمیشناختم... معارفه ی سه روز اول پروسه ای بود احمقانه که سعی در چپاندن یکسری مطالب کاملا نامفهوم در کله ی یکسری رزیدنت سرخوش داشت . حتی محتوای آن سه روز را به یاد ندارم . روز اول اما کشیک بودم ... که این پروسه ی اولینها انگار که طلسم شده باشد تا همین آخرین روزهای سال یکی در حال ادامه است ... کشیک اولین روز اینترنی ...کشیک اولین روز عید در اینترنی ... کشیک اولین روز رزیدنتی ... کشیکهای اول هر ماه ... کشیک اولین روز عید رزیدنتی .... و من همیشه از اولینها بیزار بودم ! به من گفته شد که روز اول کشیک اورژانس هستم .... در حالیکه من حتی نمیدانستم اورژانس کجاست ... با دونفر دیگر سال یکی های کشیک خودمان را به اورژانس رساندیم ... من برای لباس عوض کردن به پاویونی رفتم که کمی عجیب به نظر میرسید ... فردا صبح منوجه شدم که پاویون آقایان بوده و من شانس آورده ام که کسی در آن لحظه آنجا نبوده و ظاهرا ورود و خروج من هم به نظر کسی عجیب نبوده است !!! به ما گفته شد که باید لیست مریضها را داشته باشیم تا حساب مریضها از دستمان نرود و این کاغذهای کوچک هنوز هم در پایان سال یک با ما همراه است تا مبادا مریضها را گم بکنیم ....

 

یادم نمیاید آن دونفر هم رزمم چه کسانی بودند ولی خوب یادم هست اینقدر شوکه بودیم که هر سه مان یادمان رفت نهار بخوریم و اگر سال بالایی ما را به زور نمیفرستاد سلف شام هم نمیخوردیم .... از ساعت 12 شب به ما اجازه داده شد که هر کدام 2 ساعت بخوابم ... نفر اول به کل فراموش کرد تایم خوابش است ... نفر دوم که من بودم تا بیایم از اورژانس پرت شوم بیرون نیم ساعتم رفت و 1.5 ساعت بقیه را رفتم توی حیاط هاج و واج نشستم ... حتی نتوانستم به این فکر کنم که کارم اشتباه بوده یا درست .... اینکه اینجا کجاست ... من کی ام .... چه کار میکنم .....

 

............................................................................................................

 

اینها را میگویم که بدانید بعد از یکسال من هنوز نمیدانم چه کار میکنم ... که بدانید آن تصوری که از رزیدنت داستیم ... که آخر عشق و حال است ... که دیگر همه ی خوشبختی است ... که دیگر آخرش است .... همه اش خیال خام است ... میدانم باورتان نمیشود ... به منهم بارها گفته شد و باور نکردم .... باشد که در دامش بیفتید تا به حرفهایم ایمان بیاورید !!! آمین ......          

نوشته شده در شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

من نمیفهمم این امتحان رزیدنتی چه کرمی در وجود آدم میاندازد که هر کار عجیب و غریبی که در عمرت نکرده ای دلت میخواهد انجام دهی !

نشان یه آن نشان که یک سال است این ماسک صورت فلک زده روی میزم آک بند مانده و من هنوز نمیدانم دم امتحان با چه انگیزه ای آنرا خریدم !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

6 ماه قبل بود ... شاید هم کمی اینورتر اونورتر ... که من اومدم و اینجا نوشتم اولین باریه که خودم دارم زندگیمو میسازم ... و خوشحال بودم . خودم خواستم که برم از شهرم و بیام یه دانشگاه جدید . میتونستم همونجا بمونم ... همونجایی که همه ی دوستام بودن ... همه رو میشناختم و به نظر میرسید خیلی راحت تر بودم اونجا . ولی من تصمیم گرفتم بیام اینجا . روزای اول خیلی خوشحال بودم . همه چی تازه بود . 

ولی این تازگی همون روز اول وقتی متوجه شدم که یه فرد غریبه هستم تو جمع بچه هایی که اکثرا هم رو از قبل میشناسن ... وفتی بهم گفتن برو سالن پیرویان و من نمی دونستم کجاس ... وقتی اسم اساتید رو نمیدونستم ... وقتی حتی اشتباهی وارد پاویون آقایون شدم ... جاشو داد به یه ترس ... 

ترسم از خیابونایی که نمیشناختم ... آدمایی که نمیدونستم در موردم چی فکر میکنن ... ساخامونایی که برام آشنا نیودن ... از مسیر تکراری خونه تا بیمارستان ... تنها مسیری که میشناختم ... از تنهایی ... دروغ گقتم که خیلی شادم ... من ترسیدم ... جا زدم ... حتی نتونستم بنویسم که بارها جا زدم ...

بارها رفتم انصراف یدم ... انتقالی بگیرم ... مهمان بگیرم ... بارها تا در آموزش رفتم و فرم گرفتم ... ولی حتی ترسیدم فرمها رو تحویل بدم .

من موندم و ترس از برگشتن و جا زدن و موندن و ساختن ...

....................................................

6 ماه گذشت از اون همه ترس و من موندم . به جرات میتونم بگم شرمنده ی همه ی حرفا و شادی ها و وسایلی شدم که اینهمه راه با خودم آوردم وگرنه الان خیلی وقت بود که برگشته بودم ... ولی گذشت ... 

....................................................

6 ماه گذشت ... من شادم ... این دیگر یک دروغ نیست ! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

بعد از 4 ماه امشب اولین باری بود که ...

                     گفتم :‌ سلام من دکتر داخلی هستم .

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

حاج خانوم ریزه میزه ی ما که تو بخش همه خاله ریزه صداش میکردن رو امروز ترخیص کردیم. موقع رفتن بهش گفتم خوشحالیا !‌گفت آره دارم میرم خونه نا نای نای !!! بشکن میزد و میرقصید !‌تو اون لحظه دلم میخواست گازش بگیرم !!! بعدش ولی فکر کردم واقعا اگه منم از این بیمارستان برم همینقدر خوشحال میشم ؟‌ یعنی دقیقا همونقدری که خوشحال بودم اومدم اینجا ! بعد فکر کردم که چرا ؟‌ چرا اینقدری که بچه ها با علاقه بدون در نظر گرفتن رتبه این رشته رو انتخاب کردن من نکردم ؟ یاد استاجری و اینترنی خودم افتادم. یاد بخشا . یاد دانشگاهی که برای هر بخش گرفتن مجبور بودیم بریم التماس اساتید کنیم و آخرش هم سه ماه تمام میموندیم تو جنرال ...

...........................................................................

مدیونی آقای رییس دانشگاه... مدیونی آقای رییس بیمارستان... مدیونی آقای استاد که همیشه دم زدی از شرح حالهای 20 صفحه ایت تو دانشگاه تهران ولی اجازه ندادی استاجری و اینترنی پا بذاریم تو بخشت ... که یه بار به خودت زحمت ندادی دست دانشجوت رو بگیری بگی این ندول تیروییده ... همش نشستی از دانشگاه تهران گفتی و اینکه تو ال بودی تو بل بودی ... ولی هیچ وقت فکر نکردی که تو رو استادات تو کردن . تو در نقش استاد برای دانشجوهات چه کردی ؟ مدیونی . مدیونی به من که شاگردت بودم و چند سال دیگه میشم همکارت !

نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دو هفته ای میشود که قرار است من روی یک مریض فکر کنم تا بعدا با استادم در موردش صحبت کنم . آقایی که آخرهای شب آمده بود در اورژانس بیمارستانی شلوغ با رزیدنتهایی خسته ! آقایی 60 ساله با سابقه ی سیروز با استفراغ و یک سابقه ی مشکوک از ملنا. شاید در جای دیگر از این جور موارد کم دیده شود اما اینجایی که من هستم انگار یک چیز شایعی است . ما که خیلی داریم میبینیم .

آخرهای شب با استادمان دیدمش و قرار شد صبح اندوسکوپی شود و من خودم دقیقا یادم هست که قرار شد هر 2 ساعت علایم حیاتی اش را چک کنم که مریض تا صبح اگر خونریزی کرد یک سری کارهای دیگر بکنیم. و این اصلا کار سختی نبود . ولی من به کل یادم نبود.حتی صبح هم که تحویلش میدادم بازهم یادم نیود ! قرار شد رویش فکر کنم که چه بلایی ممکن بود سر مریض بیاید .

دو سر طیف را میدانم : یا صبح می آمدیم میدیدیم مریض خونریزی کرده و ما نفهمیدیم و شاید هم وقتی می فهمیدیم که خیلی دیر بود . یا صبح می آمدیم و میدیدیم مریض همانجوری خوشحال و خرم است و هیچی اش نشده .

نمی دانم در وسط این دو طیف چه بلایای دیگری ممکن بود بر سر مریض بیاید ولی میدانم که یک چیزی هست این وسط به نام شانس تازه کارها ! که این دفعه بدجور به داد ما رسید ! اینها را میگویم که در آینده یادم باشد کم کم تازه کارها هم کهنه میشوند و شانسشان هم کهنه تر !

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امروز روز اول مدرسه نیست . دور رو بر خانه ام هم مدرسه ای نیست . حتی بچه های مدرسه ای را هم در طی این مدت ندیده ام . امروز اما از بیمارستان که برمیگشتم یک حسی انگار میگفت این ظهر شبیه ظهرهایی است که از مدرسه می آمدیم....

مهر امسال بازهم من کوله ام را برداشته ام و دانشجو ام هنوز . اینبار یک زندگی تازه ... یک شهر تازه ...

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

مدت مدیدی است این حس را نداشته ام ... یک جور احساس قدرت دارم . انگار بعد اینهمه سال برای اولین بار خودم زندگی ام را گرفته ام دستم و هر جا میخواهم میبرمش ...

ترس هایم را گذاشته ام یک طرف و آرزوهایم را آن طرف ... دیگر با حسرت به آرزوهایم نگاه نمیکنم ... انگار یک شب خوابیدم و صبح آدم دیگری شدم . یک شب نبود... پروسه ای بود طولانی ... همه اش هم وقتی بود که نشستم پای درس و مشق !

پشت آنهمه کتاب و استرس نمیدانم چه بود ... روزهایی که در آن کتابخانه گذشت و شاید مرا به آنچه باید میرساند نرساند ولی من شدم این . اینی که الان اینقدر خوش و خرم دارد میرود یک چیزی بسازد که سالهاست فقط حرفش را زده !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آیا خودخواهی همان غرور است ؟ نه نیست ...

کسی که خودخواه است ممکن است مغرور نباشد صرفا خودخواه باشد ... جهانش خودش باشد و خودش و خودش ...

آدم مغرور اما حتما خودخواه است ... خودخواه است که میگوید من الان اینجور دلم میخواهد...الان دلم این را نمیخواهد ... و نمیبیند کسی را که کنارش ایستاده ... خیلی دور هم نه , همین نزدیک ... و هی چشمش به آن بالایی است که آدم مغرور فکر میکند ایستاده که شاید بگوید باش همینجا , همین نزدیک ... و نمی گوید . نمیگوید چون خودخواه است و غرور دارد !!

نوشته شده در جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از دوستانم زنگ میزند که برای کاری که فقط به سر خودش می زند انجام دهد همراهش به مشهورترین سالن زیبایی شهر بروم. بیکارتر از آنم که حتی لحظه ای درنگ کنم در جواب دادن ... میروم . او میرود زیر تیغ و من گرم مجله ای میشوم که پر است از انواع مارکها و رنگها و خانومهای خوشگل خوشگل که من دلم قنچ میرود چندتا از اینها داشته باشم و شبها که خوابم نمیبرد یا روزهایی که حوصله ی هیچ کس را ندارم بنشینم و اینها را ورق بزنم و همش تعجب کنم از اینهمه حوصله و انرژی و رنگ و زیبایی هایی که انسان می آفریند ...

یک خانومی که بعدا از حرفهایش متوجه میشوم دخترش عروس است نشسته کنار من . از صبح ساعت 9 آمده اند و الان که ساعت 7 عصر است هنوز دارند با سرو کله ی عروس ور میروند ... میگوید ازدواج کار احمقانه ایست و از من میپرسد که مجردم ؟‌شاغلم ؟‌شغلم چیست ؟ تخصصم چیست ؟‌ چرا بر خلاف اکثر پزشکها که در دوره ی انترنی ازدواج میکنند من ازدواج نکرده ام ؟!! مطبم کجاست ؟‌ چه رشته ای دوست دارم بخوانم ؟ اولویت رشته ها چه جوری است ؟ آیا همسایه شان را که دو تا دختر دوقلو دارد و اتفاقا در دوران انترنی ازدواج کرده اند را میشناسم ؟ ایا دکتر فلانی را میشناسم ؟ و کلی سوالهایی از این دست و در آخر دقیقا دست میگذارد روی جمله ای که من شدیدا با آن مشکل دارم ... اینکه چرا در دوران انترنی نتوانسته ام برای خودم شوهر پیدا کنم !؟؟!!

مدت زیادی است که در جمع اینچنینی قرار نگرفته ام . بنابراین تصمیم میگیرم با مردم خوب برخورد کنم و کمی گرم بگیرم با اینها . همه ی سوالهایش را با لبخند جواب میدهم . یادم میافتد که همیشه باخودم گفته ام مجبور نیستی همه چیز را راست بگویی میتوانی یه شخصیت فرضی بسازی از خودت و جوابهای الکی بدهی ولی هرگز نتوانستم اینکار را کنم . احساس میکنم از قیافه ام میفهمند که دارم میپیچانمشان .

این سوال آخرش ولی بدجور رفته توی پاچه ام. نه لبخند میزنم و نه جواب میدهم.سرم را می برم داخل مجله ی رنگی رنگی ام که دلم قنچ میرود چندتایی از آنها در خانه داشته باشم ...

خانوم مادر عروس ولی ول نمی کند... هی می گوید اه ازدواج یعنی چه و اصلا معنی ندارد و کار درستی نیست و دخترش نمیفهمد و ...

سرم را بلند میکنم ... رو به خانوم مادر عروس ... میگویم :‌اگر دخترتان ازدواج نمی کرد میگذاشتید مستقل از شما زندگی کند ؟‌ آنهم در شهری مثل شهر ما ؟ نه . پس ازدواج تنها راه فرار دخترتان از شما و استقلال اوست و من فکر میکنم کار درستی است !

همینجوری زل زده به من که میروم از دوستم معذرت میخواهم که باید زودتر بروم... و می آیم بیرون . بوی خاک باران خورده و نم نم باران روی صورتم را ترجیح میدهم به مجله های رنگی رنگی که دلم قنچ میرود برایشان و انسانهایی که در دلشان غوغاست و آمده اند با تغییر ظاهرشان خودشان را جور دیگه ای نشان دهند ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

با یکی ار دوستای قدیمی که اتفاقا پزشک نیست حرف میزدم خواست یه کم بهم روحیه بده ... گفت هیچ چیز بهتر از یه خانوم دکتر سی ساله نیست !!! یعنی من موندم این جمله رو بر چه اساسی گفت !

حالا بماند که من 29 سالمه نه 30 سال ! ولی از وقتی این جمله رو شنیدم روح و روانم تو فضا معلقه بس که خندیدم !!

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

حسابش از دست خودم هم در رفته ... حساب قرصهایی که می خوردم تا خوابم نبرد ...

دیشب اما اولین شبی بود که دمدمای صبح از بیخوابی و هزاران جور فکر و خاطره دست به دامن زولپیدم شدم ...

صبح که بیدار شدم یک جور احساس بدی داشتم ... انگار دیگر خوابم باکره نبود ...

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

یکی از روزایی که اینقدر ثانیه ها برام مهم بود که اگه دوستی میخواست یکی دو دقیقه بیشتر سر میزم وایسته همش ساعت رو نگاه میکردم که یعنی بسه !‌ برای یه کار ثبتی مجبور بودم برم جایی که خیلی شلوغ بود . ترجیحا بیخیال ماشین شدم که جا پارک یافتنش هم نره رو اعصاب.

قبل از اینکه سوار آزانس شم گفتم که فلان جا میرم و راننده هم قبول کرد . در حالیکه داشتم با موبایل حرف میزدم راننده که مرد میانسالی بود شروع کرد به غرغر که اونجا شلوغه و نمیشه ماشین رو نگه داشت و دیروزم یه مسافر داشتم سه ساعت معطلش شدم و ... بهش گفتم که لازم نیست منتظر من باشه و من همون جا پیاده میشم.همین . من گرم توضیح به کسی که پشت خط بود شدم و حاجی راننده هم انگار نه انگار...همچنان غر میزد.

بعد از کلی بد و بیراه به جماعت و راننده ها و اوضاع ترافیک وقتی جوابی از من نشنید شروع کرد که کدوم ثبت میری ؟؟ گفتم حاجی شما همون جا که گفتم نگه دارید من کارم همون جاست . گفت نه آخه کارت تو ثبت چیه بگو من بگم کجا میری . گفتم همون جا که گفتم اگه یه ثانیه نگه دارید من زود پیاده میشم.باز کوتاه نیومد و گفت آخه من آشنا دارم تو ثبت کارتو زود راه می اندازه...

دیگه واقعا کلافه شده بودم ... گفتم حاجی ... شما رانندگی تو کن لطفا !

آخرین جمله ای که گفتم این شد که چقدر میشه و آخرین جمله ای که شنیدم ....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

به خیال خودم کلی آی کیو ترکوندم و یه جای دنج پیدا کردم ... رو به نور نباشه ,‌ساکت باشه , خیلی تو دید نباشه , تو مسیر باد نباشه ... و نشستم خیلی شیک و کتابم رو در اوردم .

یه عصر بهاری بسیار آروم ولی نه زیبا , البته برای من ... از دوستی خواستم کتابش رو برداره و بیاید باهم باشیم که نیومد. جاشو خالی گذاشتم . نشستم یک طرف نیمکت و به اندازه ی یک نفر جا نگه داشتم . کتابم رو باز کردم ... کافه پیانو ... صفحه ی اولش رو خیلی دوست دارم . شاید تنها دلیل خوندنش همین بود . ولی از همین صفحه فراتر نرفت . پبرمرده نمی دونم از کجا سبز شد و پرسید میشه اینجا بشینم ؟ شونمو بالا انداختم یعنی مهم نیست . نشست . یه کم نگام کرد منم مثلا غرق کتابم ! ولی بیشتر تلاشم این بود که بفهمه علاقه ای ندارم تو کارم فضولی کنه .

ولی خب این سکوت هیچ وقت دوام نمیاره ! پرسید چی میخونی ؟ بدون اینکه نگاش کنم پشت کتاب رو برگردوندم که اگه سواد داری خودت ببین ! ... بازم دو ثانیه سکوت ... در مورد چی هس حالا ؟ شونمو از سر بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم نمی دونم ... سکوت ... پس چی میخوندی تا الان ؟‌ ... برای اولین بار نگاهش کردم و گفتم ببین حاج آقا اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم . اگه میتونی حرف نزن اگه نمی تونی من جامو عوض کنم .... پاشد و رفت ! و آروم گفت خسته هم که باشی اینقدر پررو نباش !

من موندم و کتابی که ساعتها گذاشتم جلوم و اینقدر فکرم پرواز کرد که صفحه ای پیش نرفت .

..........................................................

بعدا نوشت :

هیچکس،

بر نیمکت پارک

به تنهایی نمی‌نشیند،

یا یار در بر است،

یا یاد یار در سر…!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

محیط کاری من به اندازه ی کافی غمگین هست ... هر قدر هم که بخواهی به رویت نیاوری وقتی روزانه دست کم 12 ساعت در این محیط باشی صدای ناله و زجه و گریه و شیونی خواهی شنید ...

آن وقت بین این همه درد و غم وقتی من بخواهم لحظه ای بخندم یا انتظار داشته باشم کسی با من بخندد معلوم است که دیوانه به نظر میرسم !!!

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

باید ها و نباید های من را چه کسی تعیین میکند ؟ تو ؟

اینکه من نباید الان این کار را کنم ؟ اینکه من نیابد این حرف را بزنم ؟ اینکه من نباید این رفتار را داشته باشم ؟ اینکه من نباید این را بخورم ؟ نباید این را بپوشم ؟ نباید حالم اینجور باشد ؟

چه کسی ؟ تو ؟

باید های من را من تعیین میکنم ... نباید هایم را هم من ... من و مجموعه ای از عوامل محیطی و عقیدتی و اخلاقی ام ...

 

 

نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

در پایان دهه ی سوم زندگی ام هنوز هم وقتی مادرم حرفی میزند نمی توانم بگویم نه ! نمی دانم ته مانده ی ترسهای بچگی هایم است یا دلم نمی آید روی حرفش حرفی بزنم و دلش را بشکنم ....

امشب هم مثل هر شب اصرار میکند که بروم در آشپزخانه شام بخورم . مادرم ! من حال ندارم همین تمبانی که تنم است را در بیاورم شام خوردنم که عذاب علیم است ! ولی نمی توانم این جمله را بگویم ... نه به خاطر ترسهای بچگی ... که از شرم تمام شبهایی که بیدار مینشیند تا با من شام بخورد و من آنقدر دیر میایم که ....

می روم داخل آشپرخانه ... کمی لفتش میدهم ... ظرفها را جابه جا میکنم که صدا دهد که مثلا دارم غذا میخورم ... یک پنتوپرازول میخورم و میآیم ولو میشوم روی تختم ...

با همان تمبان بیرون که حال ندارم در بیاورمش ....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

از همون زمانی که پام به کتابخونه ی بیمارستان باز شد ... امام , سینا , کودکان , امام رضا و ... همیشه یه سری عضو ثابت وجود داشت که دور تا دور کتابخونه روی میز و صندلی های تکی مینشستن ... ما بهشون میگفتیم فلور نرمال . صبا زودتر از همه اونجا بودن شبا که ما میرفتیم هنوزم نشسته بودن ... گاهی نگاهشون میکردم ... شاید با ترحم ... به نظرم سنشون خیلی زیاد بود ... مثل پبرزنا هر کدوم یه شال میانداختن رو شونشون و دائم سردشون بود . تا می اومدیم یه کم پچ پچ کنیم یکیشون با عصبانیت میزدن روی میز که یعنی ساکت ! خفه ! ما اعصاب نداریم !‌ما امتحان داریم !‌اکسترنا نیان !‌انترنا نرن ! وای سرده ... وای گرمه ... اینجا جای منه کسی حق نداره بشینه ...

من راستش دلم خیلی میسوخت براشون ! ... خدا میدونه هر کدومشون چند ساله پشت این میزا نشستن ! دوستم اما یک نظریه ی جالب داشت !‌ آدم جی پی باشه اه اه ! آدم جی پی باشه و برا رزیدنتی بخونه اه اه ! بدتر از اون آدم جی پی باشه برا رزیدنتی بخونه و شوهر هم نکرده باشه ؟!!! اه اه اه !!!

....................................................

امروز صبح من یک جی پی بودم ... که 9 ماهه پشت این میزها نشسته ... گاهی که سردش میشه یه شال می اندازه رو شونش , سر و صدا زیاد باشه گاهی میزنه روی میز یعنی ساکت ...گاهی عصبی میشه ... گاهی قیافه ی درب و داغونی داره ... کسی حق نداره میزش رو اشغال کنه ... من حای خودم گاهی دیدم که پشت همین میز سرش رو گذاشته روی کتاب و اشکاش کاغذها رو خیس کرده ... یک جی پی که برای رزیدنتی میخونه و شوهر هم نکرده !!!‌ شاید اه  اه !!!!

....................................................

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

شاید شما بگویید این دختر دیوانه است , شاید خودم هم با گذشت زمان بگویم دیوانه بودم , کسی چه میداند ...

در حال حاضر میتوانم قسم بخورم که نمیدانم کجای این کره ی خاکی را گرفته ام...شاید هم او مرا گرفته ! نمیدانم و نمی توانم بدانم و شاید نمی خواهم که بدانم !

خیلی قر و قاطی تر از آنم که بدانم ! مرا نیازارید !!! گناه دارم !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آقای همسایه تا منو از دور دید همچین خودشو پرتاب کرد تو آسانسور فک کردم الانه که دمش گیر کنه لای در ! تو این فک بودم که آیا از زور سلام دادن بود این کارش یا سر و وضعش مناسب نبود یا شایدم حال نداشته جنتلمن بازی در بیاره تعارف کنه که اول شما بفرمایید ... که دیدم خودش آسانسور رو زد اومد پایین .

همه ی ما گاهی تو زندگیمون کارایی میکنیم که دو سه ثانیه بعد شرمنده میشیم و یه جورایی میخوایم جبران کنیم ... شاید با دادن نصف نارنگیمون به طرف مقابل بعد از تیکه هایی که بش پروندیم ... شاید با خریدن یه هدیه ی کوچیک بعد از یه دعوای زرگری ... شایدم با پایین فرستادن آسانسور ...

گاهی همین پشیمونی برای طرف مقابل قابل قبوله و نارنگی رو میگیره و با خوشحالی میخوره ککشم نمی گزه ! و گاهی ....

کاش بتونی با یه نارنگی دلم رو به دست بیاری ... به همین سادگی !

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

وقتی رویم را کرده ام به دیوار ...

یعنی حوصله تان را ندارم ... بروید ... دوست دارم صدای آهنگ را بلند کنم و صدایتان را نشنوم ... حالم خوش نیست ....

تو اما ... میتوانی بیایی دور بزنی و جلویم بایستی ... میتوانی تظاهر کنی که داری با تلفنت حرف میزنی و بیایی تا نزدیکی های من ...

من اما ... صدایت را نمیشنوم ... خسته ام دیگر ...

حضورت را حس میکنم اما صدایت را نمی شنوم ... دیگر حال ندارم دنبال صاحب صدا بگردم ... دور باش از من ... آنقدری که حتی از دور نتوانی نگاهم کنی ...

حوصله ات را ندارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دنبال آقای بی نزاکت راه افتادم تا بگویم حداقل اینجا که بیمارستان است چند ساعتی زجر بکش و تفت را توی دهان خودت نگه دار ! باخودم فکر کردم ...

آیا این تنها آدمی است که دیده ام بین این همه آدم تف میکند روی زمین ؟ دیدم نه !

آیا من همیشه می ایستم اینجا و به این و آن تذکر میدهم ؟ دیدم نه !

آیا با تذکر دادن من این بشر با این سن و سال آدم میشود ؟‌ دیدم نه !

خودم را خراب نکردم و برگشتم سر جایم تا باز هم شاهد باشم تف کردنهای آدمها را حتی در بیمارستان !!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

هر روز صبح من با یک چشم نیمه باز شروع میشه و آرزویی در دل که ...

اگه شانس بیارم ساعت  هشت نباشه ...

اگه شانس بیارم بابا چایی دم کرده باشه...

اگه شانس بیارم ماشین خیلی یخ نزده باشه ...

اگه شانس بیارم تو بیمارستان جا پارک پیدا کنم ...

اگه شانس بیارم اکسترنا تو کتابخونه زیاد سر و صدا نکنن ...

......................................................................................

و ظهر اگه شانس بیارم خلوت باشه تو ترافیک نمونم ...

اگه تو اون سه راهی جلو بیمارستان امام ماشینا تو هم قفل نشده باشن ...

اگه شانس بیارم عصر موقع ملاقات نباشه که جلو بیمارستان شلوغ باشه ...

اگه شانس بیارم آقای مسوول موتورخونه دما سنجش درس کنه که نه یخ بزنیم و نه کتابخونه بشه مث سواحل هاوایی ! ...

اگه شانس بیارم شب زود خوابم بگیره که صب راحت بیدار شم ...

اگه شانس بیارم خوابای کوفتمانی نبینم ...

.....................................................................................

گاهی شانس می آورم و گاهی نه . ولی این شانس آوردنهای من استرسی بیش نیست که هر روز سوهان میکشد روی اعصاب من .

همه اش هم یک راه حل دارد ... اینکه شانس بیاورم و امروز حالم خوب باشد ... آن وقت است که اگر این شانسها را هم نیاورم برایم مهم نیست ... حتی اگر رنده را بگیرند و بکشند روی مخم !!!

کاش فردا شانس بیاورم و حالم خوب باشد ....

 

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

امشب از آن شبهایی است که حوصله ی خودم را هم ندارم ! صاف می آیم می روم توی جایم ! به کسی چه ! با همان شلوار جینی که بیرون می پوشم می خوابم ! دست و رویم را هم نمی شویم مسواک نمی زنم موهایم را شانه نمی کنم حتی کش مویم را هم باز نمی کنم به کسی چه ؟

مادرم را که تا این وقت شب نشسته تا با من غذا بخورد هم تنها میگذارم ... ساعتم را کوک نمی کنم شاید دلم نخواهد فردا بیدار شوم . قبل خواب کتاب نمی خوانم فیلم نمیبینم آهنگ گوش نمی کنم ... به کسی چه ؟

6 ساعت تمام وقتم را در کتابخانه ای تلف کردم که پر بود از سرخوشهایی که آمده بودند سالن مد و همش رفتند و آمدند و در را کوبیدند و پج پج کردند و ...

حوصله هم ندارم به کسی چه ؟ امشب خودخواهم !‌فقط خودم مهم ام همین ...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط لاله نظرات () |

آدمها ؟! شما را چه میشود ؟ برف است دیگر ! تسونامی که نیست !

...نزدیکهای نیمه شب است که شال و کلاه میکنم برگردم خانه . زمین سفید است و شادی من بس وصف ناپذیر....

دانه های برف که بر صورتم مینشیند را با لبخندی که بر لب دارم میچشم ... نیمه های شب است ... سکوت و برف و صدای آهنگی که میپیچد در گوشم ... و صدای قرچ و قروچ برف زیر پاهایم

میروم ماشین را روشن میکنم و به خودم لعنت میفرستم که کاش ماشین نداشتم ... مگر سالی چند بار قسمتت میشود شب باشد و سکوت و صدای برف زیر پای تو ... و تنهایی ات که قسمتش نمیکنی با کسی ؟

برف روی ماشین را پاک میکنم و خودم میشوم آدم برفی ... گرم نشدنش بهانه ای میشود تا قدم بگذارم کمی دورتر روی برفی که کسی رویش پا نگذاشته

زیر چشمی آدمها را میپایم که با عجله خودشان را میاندازند داخل ماشینشان مبادا سرما برود داخل مغز استخوانشان ... شاید آنها هم مرا میپایند و میگویند فردا حتما سرما میخورد دختره ی دیوانه ! من اما دلم به حال آنها میسوزد... که نمیدانند چه لذتی دارد شب باشد و تو باشی و تنهای ات و قدمهایی که آهسته میگذاری روی برف تازه ی سال

آدمها  ! برف است این ... تسونامی که نیست ... سرد است اما گرمتر از سرمای نگاه آدمهایی که هر روز سعی میکنید لبخند گرمی تحویلشان دهید و به واسطه ی سردی درونشان نمیشود ... گرمتر از همان دوستی است که به موقعش گرمای دستانتان را ارزانی اش کردید و به وقتش گرما که سهل است دستش را هم دریغ کرد

برف است این ! میبارد که لبخندی بر لبتان بنشاند تا طعمش را بچشید

....................................................................

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

دلم میخواهد ...

ول کن دیگر ... مهم نیست دلم چه میخواهد ... دلم گیر است ... گیر آنهمه چیزی که میخواهد و به آن نمیرسد . شاید هم چون نمی رسد گیر میشود ...

این روزهایم روزهای جالبی نیست ولی همین حالا هم دلم برای این روزها تنگ میشود ... میدانم اگر بگذرد حسرت آن را خواهم خورد . ولی چه کنم که این روزها دلم گیر است ...

میروم برای خودم غار میسازم و در آن برای خودم تنهایی حال میکنم ... باخیالهایم سرگرم میشوم ... دلگیری هایم را میشمارم ... با آنها بازی میکنم ... در بازیهایم هرجور بخواهم دلگیریهایم را درست میکنم ... یا دلم را گیر میگذارم ... آهنگ گوش میکنم و به حال دل گیرم می گریم ...

حتی توی این دلگیری هایم دلم تنگ دل گیرم میشود ...

دل است دیگر... چه میشود کرد ؟ گیر است ! گیر !

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

آی آدم ها ! بستان نیست ؟ بیایید کمی هم به بیجانها یا جاندارهای دیگر دل ببندیم . خیلی کار سخت یا دور از منطقی نیست . مثلا به اتاقتان , به کتابهایتان , به گرد و خاک روی میزتان ( نخندید ! دیده ام که میگویم ! من کسی را میشناسم که 10 سال است اتاقش را تمیز نکرده . میگوید به این خاک ده ساله دلبسته ام . ) و یا به یک گل ...

هان , گل  ! همین گل چیز خوبیست برای دل بستن . یک روزی از پشت یک ویترین میبینی اش و بهش دل میبندی . قیمت گزافی هم ندارد , برای بدست آوردنش هم سختی نکشیده ای . دستش را میگیری می آوری توی اتاقت . هر وقت بخواهی آبش میدهی , نخواهی نمی دهی. خواستی میگذاریش جلوی پنجره آفتاب بگیرد , غیرتت گرفت نمی گذاری ! خواستی آبی به سر و صورتش میزنی , نخواستی میگذاری با گرد و خاک اتاقت حال کند ....

مثل این آدمها نیست که اگر دلت تنگشان شود در دسترس نباشند, اگر درددلی داری وسط حرفت بگوید خوابم میاید و برود . نیازی ندارد هر روز برای پاچه خواری تعریفش کنی : گل است دیگر ! چه تعریفی ؟! بنده خدا هیچ چیزی نمی خواهد ...

شاید یک روز دلگیر شوی از این همه بیرحمی که هر جور خواستی بازی اش دادی , آن روز است که میتوانی دستش را بگیری و بدهیش به کسی که بیشتر از تو لایقش است یا کسی که در او تو را خواهد دید  . آن روز است که میفهمی دل بستن به یک بیجان , و یا جانداری غیر از انسان چقدر سخت است ...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط لاله نظرات () |

Design By : Night Melody