پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ پرشین بلاگ
جوجه انترن
 
آنچه بر ما پس از فارغ التحصیلی میگذرد !

با صدای ویبره ی موبایلمان که از خواب بیدار میشویم دلمان میخواهد خواهر و مادر تماس گیرنده را به هم پیوند دهیم ! کمی میگذرد ... چشمانمان را که باز میکنیم تصمیم میگیریم نگاهی به آن خروس بی محل بیندازیم . استرس فرد مورد نظر آنقدر بوده است که صبح اول صبح پیگیر ترجمه هایش است ! با خودمان می گوییم اوه شیت ! و بعد یاد یک جک بی ربط می افتیم و کلی میخندیم . وقتی میبینیم انقریب است که حملات ریسه رفتنمان تبدیل به تشنج شود به خودمان می آییم و خود را سرزنش مینماییم که خجالت بکش ! دکتر مملکت هم اینقدر خرم ؟!!! و از جایمان می پریم بیرون ! ...

دمدمای ظهر است و ما در اورژانس به دنبال صاحب ترجمه میگردیم و به خودمان فحش  خانوادگی میدهیم که چرا در دوران فراغت خودت را درگیر این کار ها میکنی ... و بعد میرویم یللی تللی با رفیق علاف تر از خودمان !  از خندیدن به جرز لای دیوار گرفته تا شکاندن کلاج ماشین توسط داداش مهندسمان ... بحث آزاد است ! کمی هم در مورد طرح حرف میزنیم و حالمان گرفته میشود ! ناچار به خرید باقلوا جهت فراموش کردن طرح رو می آوریم !

دم عصر خودمان را می چپانیم در اتاق و عهد میکنیم کمی زبان بخوانیم ! دقایقی بعد صدای ملایم آهنگ و حرکات نرمشی تبدیل میشود به گوپس گوپس گوش خراش و حرکات موزون و ناموزون غیر ورزشی  ! هر که در خارج از اتاقمان است شک نمی کند که داریم زبان میخوانیم ! در همان حال چشممان می خورد به پازل نیمه تمام روی میز و میرویم عین چی می چسپیم به آن تا شب میشود ! و تنها چیزی که میتواند ما را از آن پازل برکند بستنی در دست داداش مهندسمان است ! ...

دیگر شب است و درس خواندن در شب شگون ندارد ! عین بچه ی آدم مینشینیم پای فیلممان که دمدمای صبح ادامه دارد ....

روزهای جوجه جی پی اینگونه از پی هم می آیند و چه ساده میروند ...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ - لاله

 

دیشب خواب دیدم دارم غر میزنم که اه بازم کشیکم ! اونم کشیک پنج شنبه !

ریحان هم که همیشه آمادگی سرکوب کردن آه و ناله ی من رو داره چشم غره رفت که بی خیال خوبیش اینه که باهمیم !

بعدش بیدار شدم و کلی استرس مند شدم ! حتی از فکر اینکه برگردم به اون روزا ....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ - لاله

نبوغ داداش مهندسمان !

داداش مهندسمان بعد از نود و بوغی که رفت دانشگاه ، نهار را در سلف میل نمودند و وقتی جویای غذا گردیدیم فرمودند عدس پلو بود .

و در جواب سوال ما که خوشمزه بود یا نه گفت فقط سیب زمینی هاش خوب بود .

من و مادر جان هر چه تفکر نمودیم دیدیم در هیچ مذهبی داخل عدس پلو سیب زمینی نمیریزند آنهم از نوع سرخ کردنی اش!

بعد ها کاشف بعمل آمد غذای تناول شده توسط داداش مهندسمان خورشت قیمه بوده است !!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ - لاله

کلید

از تمام دوران دانشجویی یک کلید برایم مانده است . کلیدی که حین شستن لباسهای کشیک داخل جیب روپوش سبزم یافتم .

و خالا هر روز هر چه بیشتر آن کلید را میبینم کمتر سر در می آورم که کدامین روز از لج کدامین کشیک سخت یا کدامین رزیدنت انترن آزار و یا کدامین بیمار کرم دار ! کلید در کدام مستراح را کف رفته ام !

تماس ... فرت !

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ - لاله

پزشک میشویم !

امسال اولین سالیه که بعد از ١٩ سال اول مهر بیکارم  ...

زین پس ما  را جوجه جی پی صدا کنید !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ - لاله

 

موند یه روز ... کی باورش میشد ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

شهر در دست زنان !

بخش زنان ما جزء معدود بخشهای زنان کشور است که نه انترن آقا و نه هیچ موجود مذکری حق ورود بدان را ندارد . بدین سبب گاهی (‌تقریبا در تمام موارد !‌) همه معتقدند که وجود چند عنصر بیگانه ی مذکر حتی به تعداد بسیار اندک می توانست اخلاق افتضاح مسئولین این بخش را بهبود بخشد ! گاهی خسته از کشیک های مرگ بار وقتی به دستور رزیدنت محترم مجبور میشوم تا پرونده ی بیمار را از بایگانی در بیاورم ، در حالیکه زیر لب غر غر میکنم که این کار وظیفه ی انترن نیست ، و میروم پیش آقای مسئول بایگانی که جز همان معدود کارکنان مذکر بخش است ... بسان مرد ندیده ها از برق چشمان و احترام و رفتار خوشش میفهمم که تنها کسی که در این بخش واقعا مرا دوست دارد و از من حساب میبرد همین آقای بایگانی است !!!! دروغ چرا ،‌ حتی گاهی توهم میزنم که آقای بایگانی مرا عاشق می باشد !!!! قهقهه

... پرانتز را باز کنید ... اصل بیجنبه که میگویند ، من هستم ! ... شماها هم همه تان خیلی بی جنبه اید ! که در کامنتهایتان هی به من تیکه می اندازید ! ... حالا پرانتز را ببندید ! با تشکر !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

 

کتاب آئین نامه ی رانندگی را میگذاریم جلویمان و با داداش مهندسمان !! به سوالاتش هر هر میخندیم !

یک عصای سفید کشیده و پرسیده بود که این علامت چیست و در یکی از گزینه ها آورده بود که نشانه ی  محل عبور افراد ناشنوا !

و تا دمدمای صبح میخندیم و صبح که داداش مهندسمان از امتحان بر میگردد میبینیم رد شده است !!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

امروز نوبت منه .

پریروز...

 وارد اتاق که شدم یلدا داشت گریه میکرد . اولش خواست من نفهمم ولی بعدش نتونست جلوی خودش رو بگیره . شب رزیدنتا اذیتش کرده بودن .

دیروز ...

رزیدنت بهم گفت که چه بلایی سر سحر آوردن و اونم از فرط خستگی و عصبانیت زده زیر گریه .

امروز ...

داشتم فکر میکردم امروز دیگه نوبت منه . رزیدنت سال دو ( که اخیرا توبیخ یک ساله خورده ) وارد شد و کلی دعوام کرد که چرا مورنینگ رو اینجوری در آوردی (‌ مورنینگ زنان وظیفه ی انترن نیست و فقط یک خر حمالی مطلق محسوب میشه ) چرا زایمان ها رو اینجا نوشتی . چرا ... اشک تو چشمام جمع شد . بعد از ٣٠ ساعت سر پا بودن تو لیبر بدون تایم خواب و هر گونه خر حمالی از در آوردن مورنینگ گرفته تا آوردن افطاری رزیدنت و سوچور و پرونده نویسی ...واقعا مغزم کار نمیکرد . انگار یکی تو دلم گفت بی خیال ... و من در حالی که بغضم رو قورت میدادم گفتم امروز نوبت من بود ولی این عوضی ارزش گریه کردن هم نداره ...

از توبیخ یک ساله اش هم کاملا خرسندم !

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

 

فهمیدن و نفهمیدن تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. امروز گرسنگی فکر ،از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

روزت مبارک انترن !

توی پاویون نشسته ام و تصمیم دارم مطلبی برای روز پزشک بنویسم . کمی پیش با رزیدنت محترم عفونی بیمار موکورمایکوزیس را به انترن و رزیدنت محترم اعصاب انداخته ایم و حسابی کیفمان کوک است ! رزیدنت میگوید بین خودمان بماند ولی خداییش مریض مال ما بود !  با انترن ای ان تی و جراحی کلی به انترن اعصاب میخندیم تا راهی اورژانس میشود . هنوز دارم با خودم کلنجار میروم ... انترن اعصاب با نیشی باز تا بناگوش وارد میشود و دماغ جفتشان به ویژه انترن ای ان تی را میسوزاند و نمی گوید بیمار را چه کرده است . هنوز نیشش باز است که تلفن به صدا در میآید و انترن ای ان تی را میخواهند ... او که می رود انترن اعصاب برایمان تعریف میکند که چگونه مریض را به ای ان تی ها انداخته اند ! انترن ای ان تی برمیگردد و میگوید چشم همه تان کور مریض را انداختیم به جراحی ها !  انترن جراحی در حال استفاده از الفاظ رکیک به جد و آباد همه مان راهی اورژانس میشود و وقتی برمیگردد من و انترن اعصاب و ای ان تی هنوز در اثر هیپوکسی ناشی از قهقه خنده سیانوتیک میباشیم او هم دماغش کلی آویزان است که مجبور شده بستری اش کند ... انترن اعصاب بشکن زنان از اتاق بیرون میرود و طنین صدای هرهر تمسخر آمیزش خطاب به انترن جراحی را هم با خودش میبرد ...همه مان نفس راحتی میکشیم که از شر مریض خلاص شده ایم ،  چندی نمیگذرد که زنگ میزنند و انترن اعصاب را می خواهند ... مریض موکورمایکوزیس حین انتقال به بخش جراحی دچار اختلال هوشیاری شده و ته قضیه را که در میآورند میبینند درجا سکته ی مغزی نموده است ! دست آخر بیمار در بخش اعصاب بستری میشود و من کلی از این جنبه ی پزشکی مشعوف میشوم و میگویم وقتی پزشک شوم دلم برای این روزها تنگ خواهد شد ! قلم که به دست میگیرم زنگ میزنند و میگویند مریض در آی سی یو ارست کرده . خودم را به سرعت میرسانم و رزیدنت که می آید یادم می افتد دو ماه دیگر پزشک میشوم و به رزیدنت میگویم خودم انتوبه میکنم . پرستار ماسک زده و به من هم میگوید ماسک بزنم ولی من در دلم میگویم تا من ماسک بزنم مریض مرده اینها هم به چه چیزهایی فکر میکنند  ! بعد از 45 دقیقه احیا بیمار بدون تشخیص قطعی میمیرد و در همین حال جواب کشت از آزمایشگاه می آید و همهمه میشود که مشکوک به آنتراکس بوده است ... وارد پاویون که میشوم حالم گرفته است ... نه به خاطر مریضی که عمرش به دنیا نبود ، به خاطر ترس از آنتراکس و 60 روزی که برای پروفیلاکسی باید دارو بخورم ! دیگر دست و دلم به قلم و کاغذ  نمی رود . حالم از پزشکی به هم میخورد ...شدیدا  ترسیده ام ... کمی میگذرد ، احیای دوممان هم در آی سی یو ناموفق بوده و شب از نیمه گذشته است . بچه ها کمی دلداری ام میدهند و ترسم کمتر میشود . ساعت 3 شب است و تازه چشمانم گرم شده که پرستار زنگ میزند که بیمار تب دارد . میگویم پاشویه کند و استامینوفن بدهد میگوید باید بیایی و دستورات را بنویسی . تازه برگشته ام که دوباره زنگ میزند که مریض بیتاب است . دیگر نمی گویم هالوپریدول بزند میروم و در دستورات مینویسم . سرم را روی بالشت نگذاشته ام که زنگ میزند و میگوید با مریض باید بروی ام آر آی . هر چه میگویم مریض مشکلی ندارد خودش برود قبول نمیکند و من عصبانی میشوم که من از تو دستور نمیگیرم . گوشی را پرت میکند رویش و از رزیدنت که میپرسم میگوید من گفته بودم که لازم نیست انترن برود . یادم میافتد که پرستار با من پدرکشتگی دارد ! ساعت 5 بامداد شده و من هنوز وارد مرحله ی Rem خواب نیم ساعته ام نشده ام که تلفن زنگ میزند ... مریض ارست کرده است ! بیدرنگ پا میشوم و روی کاغذ مینویسم " روز پزشک مبارک " و در حالیکه نمیدانم بیمار یک بار دیگر طلوع آفتاب را خواهد دید یا نه به سمت بخش میدوم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ - لاله

 

سلام ...

انترن ماه ١٨ ...

اینجا پایان خط است ....

انترن ماه ١٨ ....

خسته ام ....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ - لاله

چرا جوانهای ما خودکشی میکنند !

اوایل کشیک است که هلن زنگ میزند به شهرزاد که مثل اینکه مریض مرده است ! شهرزاد میپرد بالا و بعد از دو سه ساعت که برمیگردند جویای حال بیمار مسموم با ارگانوفسفره میشوم . میگویند مرد ! یاد آن مریض ارگانوفسفره ی جوان خودم میافتم که احیا شد ولی خدا میداند چه بلایی سرش آمد !

جریان از این قرار بوده که آقای جوان ما (‌٨٩ ساله !!!‌) با زنش دعوایش میشود ... زنش او را ترک میکند ... آقای جوان دست به دامن دخترش میشود که برایم زن بستان ! دخترش نمیستاند ! و آقای جوان ما عصبانی میشود و یک شیشه ارگانوفسفره سر میکشد !

به قول هلن یه کم هم صبر میکرد به مرگ طبیعی میمرد نیازی به خودکشی نبود !

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ - لاله

 

تو اون هاگیر واگیر قیامتی که شبا تو اورژانس ارتوپدی به وجود می اومد از مریض پرسیدم این عکس مال کیه ؟ گفت مال علیه دیگه ! زل زدم تو چشماش و پرسیدم کدوم علی ؟ گفت علی محمدی ! چشامو ریز کردم و به یه نقطه ی دور خیره شدم ... انگار که دارم فکر میکنم ... البته نه به علی محمدی ! داشتم فکر میکردم آیا واقعا همراه مریض انتظار داره از بین ٢٠٠ و خورده ای پذیرش اون شب و ٨٠-٩٠ تا بستری علی محمدی یادم مونده باشه ؟‌ و وقتی به این نتیجه رسیدم که مردم انتظار خیلی زیادی از آی کیو پزشکا دارن ،‌ سری به نشانه ی تاکید تکون دادم ، انگار که یادم اومده باشه و گفتم هاااان ! همون علی !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ - لاله

پی . اس . آی لاو یو !

استاد میپرسه شما ها اصلا ورزش میکنید ؟

ما به همراه اناترن خواب آلود پست کشیک با صدای بلند : بععععععله !

استاد : چه ورزشی ؟

ما همه باهم :‌‌‌ شطرنج !

استاد میگه حالا که اینقدر ورزشکارید اسم یه ورزش تک نفره رو بگید .

انترن کشیک خواب آلود انگار که برق گرفته باشدش با خوشحالی بلند میگه  : پی اس ! (یعنی پلی استیشن )

استاد به روش نمیاره . میگه خب بگید ببینم .

یه انترن دیگه از اون پشت میگه :‌ کشتی !!!

و همه میزنیم زیر خنده . استاد بیچاره سری از روی تاسف تکون میده و میگه برگردیم به بحث خودمون ،‌ در رفتگی شانه !

لابد تو دلش میگه اینا دیگه کین !

.....................................................................

هیچ اناترنی این همه جنگولک بازی تو بخش ارتوپدی در نیاورده بودن ! بعدا تعریف میکنم دسته گلا رو !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ - لاله

داااااد میزنیم !

ساعت ٣.٣٠ صبح است . اینجا بیمارستان شهدا ( ارتوپدی ) است .

یک نفر آقای زیبای اندام هیکلی در وسط اورژانس ایستاده و دارد دااااد میزند ( مبنی براینکه برای مریض من لازم نیست گرافی بنویسی من خودم میدونم چشه !‌ )

و یک نفر خانوم دکتر غیر هیکلی ! در اون ور اورژانس ایستاده و پا به پای آقای زیبای اندام هیکلی داااد میزند ( که اگه خودت بلدی خودتم ببر درمانش کن !‌ )

................................................

او داااد میزند و ما دااااد میزنیم .... صدایمان نمیلرزد و از هیکلش هم نمیترسیم ! اینست شرح حال جوجه انترنی که فقط دو ماه از درسش مانده  !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - لاله

AGAIN !

        گل من پرنده ای باش و به باد باغ بگذر

           مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین .

               گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی

                که نه سرو میشناسد

                        نه چمن سراغ دارد؟

                  نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

                     نه به دست باد مستی خط آبی پیامی .

            نه بنفشه ای

                           نه جویی .

                           نه نسیم گفتگویی .

          نه کبوتران پیغام

          نه باغهای روشن !

                            ...منم این گیاه تنها

                           به گلی امید بسته .

                           همه شاخه ها شکسته .

                                  به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم .

                                         در آن سیاه منزل

                                               به هزار وعده ماندیم

                                                     به یک فریب خفتیم ...

                                                                                                    م . آراد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ - لاله

پیش به سوی باهوشی !

دلمان میخواست با در آمدن این جمله از دهان همگروه محترم خطاب به اتند محترم دکتر . ش . جفت پا هجوم ببریم در دهانش !

... : " آقای دکتر اگه اجازه بدین چون فردا خانوم دکتر ( منو میگه ها !‌) هم کار دارن ، روز آخرمون امروز باشه ،‌فردا نیایم بخش ! "

بیچاره دکتر ش . هنوز سری تکان نداده بود که مرا پرانیدند شیرینی گرفتم و روی پررویی را اساسا کم نمودم !

فقط مانده ام چرا ما ١٩ شدیم و پپر ٢٠ ؟!!!

دلمان برای دکتر . ن . تنگ میشود. سوژه ی خوبی برای وبلاگمان بود !

http://guyton.persiangig.com/SNC00112.jpg

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ - لاله

ما حین بیهوش نمودن بیماران چه میکنیم - قسمت دوم

اتاق عمل شماره یک _ آقای دکتر ن .  لوله تراشه را که هنوز به بیست سانتی متری دهان بیمار هم حتی نرسیده ! از دست انترن می قاپد و داد و هوار میکند که تراشه ی مریض را ترکاندی ! انترن دهانش باز میماند که من اگر به تراشه دست یافته بودم که دهان شما را ....

اتاق عمل شماره ی دو _ آقای دکتر ن . دارد سر مریض داد میزند که چرا حین نامزدی رفته ای سفر که به این روز بیافتی ! آدم نامزدی مینشیند در خانه ! آدم اصلا نامزدی نمیشود ! من اصلا نامزدونگ را دوست نمی دارم ! نامزد دهانش را باز میکند به هوا !!! و با کله میرود توی ارخ ( منظور همان جوق آب است ولی چون بیمار فارس است مقادیری استاد محترم به هن و هن افتاده است ! به عبارت سلیس بلینه گوج گلیر !!‌ ) نیش انترن محترم تا بنا گوش باز میشود و به حرف استاد میخندد و یک لحظه غفلت = یک عمرپشیمانی ! استاد سریعا خودش انتوبه میکند ! از خدا خواسته !

اتاق عمل شماره سه _ آقای دکتر ع و پ . مظلومانه به کناری ایستاده اند و انترن محترم کم مانده است مریض را سر و ته کند بلکه تارهای صوتی اش را ببیند ولی نمیشود ! اساتید محترم هی به او لبخند ویل میکنند و انترن زیر و خم مریض بیهوش را میگیرد و توی دلش میگوید اگر به هوش بود حتما تا الان خفه شده بود و مدتی در عجب اینکه چرا مریض پا نمیشود یک چک و لگد به وی نثار کند می ماند و خلاصه انتوبه میشود مریض !

اتاق عمل چهار _ آقای دکتر ز . می خواهد مریض را راشی بیهوش کند . مریض بچه ننه بازی در می آورد و هی بالا میپرد ! آقای دکتر ز یه دانه پس گردنی آبدار میزند تو کله ی وی و میگوید حقت این است که همین ها ( اشاره به مای اراذل و اوباش !‌) انتوبه ات کنند ! و ویلش میکند تا عمومی بیهوشش کنیم !‌ ما نیز مشتاق ! به سان کرکس میپریم بالای سر مریض !

اتاق عمل پنج _ هنوز هم خالی است و ما لاشخور وار ایستاده ایم تا مریض بیاورند و انتوبه اش کنیم ! و هنوز در انتظاریم ...

...................................

شاید ادامه دارد ! ....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ - لاله

ما حین بیهوش نمودن بیماران چه میکنیم - قسمت اول

آقای طاووس کلی بال و پرشو باز میکنه ... بادی به غبغب می اندازه و هی میره این ور ... هی میره اون ور ...

خانوم طاووس داره غذا میخوره ... یه نیم نگاه به آقای طاووس می اندازه و به خوردن ادامه میده ...

آقای طاووس وقتی میبینه خانوم طاووس محل نداد بیشتر پر و بالش رو گسترش میده و نور آفتاب هم که حسابی یاری میکنه ...

خانوم طاووس که چند قدم اون ور تره یه نیم نگاه دیگه میاندازه و باز محل نمی ده ... شایدم تو دلش میگه این چرا خل بازی در میاره ؟!

آقای طاووس که دیگه واقعا از بی محلی خانوم طاووس ذله شده سری تکون میده و عرض اندامی میکنه و ....

در اینجاست که آقای طاووس با یه حرکت آقای پلنگ تیکه و پاره میشه !

و خانوم طاووس یه نیم نگاه می اندازه و تو دلش میگه وا !؟ چرا اینجوری شد ؟! و باز به خوردن ادامه میده !  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ - لاله

سلام بر تابستان

بخش داخلی به خودی خود بخش بدی نبود ! اینکه تا رسید به ما بخش رو آوردن طبقه ی بالای پاویون ... اینکه تعداد مریضا کم شد ... اینکه کشیکها کم شدن ... اینکه ١٠ تا از غیبتای مورنینگ رو پاک کردن ... اینکه اکسترنای خوبی داشتیم ... و اینکه بعد از گذروندن ٧ ماه از دوران پزشکی مون تو این بخش دیگه بر نمی گرده ....

...........................................

روزا داره میگذره ... به بطالت و کسالت ! و ما انترن ماه ١۵ بیهوشی هستیم .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ - لاله

ای ی ی روتو برم !

ظاهرا معاونت محترم دانشکده در مقابل تلاش بچه ها در حذف امتحان گفتن من بیشرفم اگه بذارم حذف کنید ! بالاخره بچه ها حذف میکنن و یکیشون هلک هلک میره میگه دیدین امتحان رو حذف کردیم ! حالا شما بیشرفید ؟؟ !!!

( در این قسمت ماجرا بنده هاج و واج روی این ورودی های جدید بودم که ... )

چند روز بعد عده ای از بچه ها رفتن پیش استاد محترم و گفتن آقای دکتر ما اومدیم بگیم اونی که گفته شما بیشرفید ما اونو قبولش نداریما !!!! تعجب

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ - لاله

کاش هرگز برنمیگشت .

خیلی زور داشت که یه دختر ١٩ ساله که ۵ ساعت تمام بالا سرش بودم ارست کنه و بیخود و بیجهت بمیره !

چشمم به مونیتور بود و ماساژ میدادم ... رزیدنت نبود و من ناخودآگاه رهبری احیا رو دستم گرفته بودم ... مهم نبود که کی چی کار کرده . مهم این بود که مریض برگشته بود و لبخند من حاکی از این بود که اولین احیای تنهای من موفقیت آمیز بوده ...

............................................................................

و این روزا هر روز میرم آی سی یو و از پشت شیشه نگاه میکنم به یه جسم بیجان زیر هزار جور دستگاه و ونتیلاتور که یه شب تو دلم میگفتم خیلی زور داره اگه برنگرده ...

و با خودم میگم کاش هرگز برنمیگشت ...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ - لاله

تکنولوژِی برتر !

ساعت یازده شبه و انترن ماه ١۵ ( یعنی من !‌) در حال ماساژ قلبی یه مریضه که صدای جیلینگ جیلینگ اس ام اس اش بخش رو بر میداره !

نیم ساعت بعد که کارش تموم میشه نگاهی میاندازه به موبایلش :

 یخچال و لباسشویی کهنه ی شما را به بهترین قیمت خریداریم !!!

........................................................

امان از این تکنولوژِی که وقت و بی وقت و مربوط و نا مربوط نمیشناسد !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ - لاله

 

پروانه ی من در تاری افتاد که عنکبوتش سیر بود....

                نه توانست پرواز کند ....

                                     .... و نه مرد ....

                                                               ( دانته )

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ - لاله

سوتی انترنی

بعضی وقتها بعد مورنینگ تازه می فهمی چه دسته گلی کاشتی !

مثلا شروع میکنی که مریض دیسفاژی به جامدات داره و کلی روی این مسئله تاکید میکنی ! بعد که به معاینات میرسی و میخونی که طرف دندون نداره تازه می فهمی چه کرده ای !

 آدم بی دندون دیسفاژی نداشته باشه باید سر بذاره به بیابون ! مثل انترنش !

..........................................

دیسفاژی = سختی در بلع

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ - لاله

چه میکنه این انفولانزای خوکی !

در حالیکه تب انفولانزای خوکی شدیدا بالا زده و هر کانالی رو که میزنی در این مورد صحبت میشه ... بین اون همه اخبار استرس زای بی بی سی و سی ان ان تنها یک تصویر روانت رو شاد میکنه و قهقه خنده ات رو تا آسمون بالا میبره : پسر بچه ای که سرسختانه از روی ماسک تلاش میکنه تا انگشت اشاره اش رو فرو ببره تو دماغش !

نکته ی اخلاقی اینکه آنفولانزای خوکی هر کاری هم که بتونه بکنه نمیتونه دست بشر رو از تو اون حفره ی مرموز خارج کنه !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - لاله

فرق من با تو اینه ! من انترن ماه 14 ام و تو ماه دوئی !

نگاهی به بیماری که ارست کرده می اندازم و به اکسترن میگم مریضی که ارست میکنه یعنی انتوبه و انتوبه یعنی اکسپایرد . و به کار خودم مشغول میشم ... چند دقیقه بعد انترن های ماه دو رو میبینم که دارن گریه میکنن . میفهمم که احیا کاملا موفقیت آمیز بوده . رو به اکسترن میکنم و انگار که پیروز شده باشم میگم دیدی گفتم دووم نمیاره ؟! دوباره که مشغول کار خودم میشم یاد اولین احیای ناموفق خودم تو ماههای اول انترنی میافتم و اینکه چقدر حالم گرفته شد ! اونوقتا به این جمله اعتقاد نداشتم که : ارست مساوی است با اکسپایرد مگر اینکه خلافش ثابت بشه ! با تاسف سری تکون میدم و تو دلم میگم چقدر عوض شدم .

....................................................

تازه رسیدم بالا سر مریضی که صبح تو مورنینگ بحثش بود . کلی خودم رو سر زنش میکنم که چرا حواسم سر جاش نبود! یه نگاه به مونیتورینگ مریض و ای کی جی اش میاندازم . به یه تحریک دردناک مریضی که میگفتن تو کوماست بیدار میشه ! در همین حال انترن ماه دو یهو وارد میشه و پرونده رو از زیر دستم میکشه و تو برگ دستورات مینویسه : 1. مشاوره ی اورژانس قلب جهت تعبیه ی پیس میکر 2. آمپول آتروپین 1 میلی گرم stat . و مهر هم میزنه پاش و کلی تاکید میکنه که اینو بدید سریعا چک بشه ! من تو فکر اینم که حالا دیگه این مریض منه و  انترن کشیک نباید دخالت کنه که اکسترن میگه آخه اینکه ریت قلبیش خوبه پیش برا چی ؟ جمله ام ( پیس تو ریت کمتر از 40 اندیکاسیون داره )  در دهانم با هجوم انترن ماه دو ماسیده میشه ! : دکتر شما که هیچی نمی دونی حرف نزن ! نگاهی به ریت مریض میاندازم ... 86 ... و به اکسترن اشاره میکنم که جوابش رو نده ! انترن ماه دو که بد جور اعتماد به نفسش بالا زده میره و من بی صدا جلوی دستوراتش فلش میزنم و مینویسم : Error استاد میاد و کلی به دستور قبلی میخندیم !!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ - لاله

 

گاهی ....

فکر میکنم

        دوست داشتن جرم است .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ - لاله

قصه های من و مادربزرگ - قسمت دوم

وارد خانه ی مادربزرگه که میشم یه گل جدید که به زور داخل یه گلدون چپونده شده نظرم رو جلب میکنه . یهو یادم میاد که مشابه این رو تو حیاط دیدم . وقتی مادربزرگه با دو تا شاخ تازه روئیده ی بنده مواجه میشن با جدیت میگن : چیه ؟ پول شارژ ساختمونو  دادم دوست دارم به جای حیاط تو خونم باشه ! و من دیگه جرئت نمی کنم بگم خب لا اقل یه گلدون بزرگتر .... !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ - لاله