جوجه انترن
( جوجه اکسترن سابق )
این اینرسی است . شما در ماشینی نشسته اید و ماشین با سرعت مشخصی در حرکت است . وقتی بخواهد سرعتش را کم یا زیاد کند وضعیت شما کمی تغییر میکند و این تغییر موجبات ناراحتی شما را فراهم خواهد نمود ولو اینکه سرعت ماشین کم یا زیاد شده باشد تا شما به هدفتان نزدیکتر شوید . به این میگویند اینرسی . اینرسی یعنی شما به چیزی عادت کرده اید ، از آن خسته شده اید ولی به موجب عادت به آن و شاید ترس از آنچه در مقابل شماست و از آن خبر ندارید ، دلتان نمی خواهد از آن دل بکنید . و این اینرسی ، یعنی همان عادت ، میشود عامل معلق یودن شما در زمین و هوا ، بین منطق و احساستان ، و بین خیلی چیزهای دیگر . وقتی در این وسط گیر کنید ، دیگر چسپیدن به قانون اینرسی که سهل است ، حتی عروسی عمه تان هم نمی تواند شما را تکان دهد !! .............................................................. پ . ن . در باب آخرین روز دهگردشی مان به سرخه (تنها ده محبوب من در این 19 ماه ) گاهی زندگی مشترک کار سختی میشود . و گاهی این زندگی مشترک غیر قابل تحمل . آن وقت است که روزی سیصد بار آرزو میکنی تا از آن خانه بروی . زندگی مشترک نه فقط به آن معنی زن و شوهری . شاید اگر بگویم زندگی دسته جمعی یا چیزی شبیه آن ... بهتر باشد . بگذارید راحت تر توضیح دهم : منظورم پانیسون محل کارم است . خانه ای نو ساخت با زیر بنایی حدود 120-130 متر دارای دو اتاق و یک انباری و بقیه ی محتویات ! شاید هر کداممان 5-6 شب بیشتر آنجا نمانیم ولی مشکل اینجاست که جز من و یکی دیگر از پزشکان کس دیگری به فکر آنجا نیست . دلم میسوزد برای جایی که همه ی ما بدان احتیاج داریم و انگار برایمان مهم نیست که فردا این محل باشد یا نه . هر کداممان صبح وسایلمان را جمع میکنیم و میرویم انگار نه انگار که هفته ی بعدی هم در راه است . نمیدانم ولی شاید همکارانم نمیدانند که همین آشغالهای کوچک که جمع میشود روی هم ... همین جرمهای نادیدنی کف دستشویی ... همین گرد و غبار کنار پنجره ... همینهاست که کم کم جمع میشود و به یک سال نرسیده از این محل دسته جمعی مخروبه ای میسازد بس تهوع آور ! همکارم ! جیگر گوشه ام ! این تن بمیرد وقتی من دارم کف دستشویی را میسابم یا دارم کف آشپزخانه را تی میکشم ... یا وقتی زمین را جارو میزنم ... یا صبحانه حاضر میکنم و چای میریزم و آشغالها را میبرم بیرون و ظرفها را میشویم ... اینجوری عاقل اندر سفیه مثال افلیجها یک طرف نایست و زل نزن به من انگار که دارم آپولون هوا میکنم یا کولون کسی را با معده اش پیوند میدهم !!! تکانی به آنجای مبارکت بده و بیا این تی را بگیر ! با تشکر ! مسئول مرکز . راشتش را بگویم ... من حسودی ام میشود . حسودی ام میشود به آنهایی که نمی فهمند . و به واسطه ی نفهمیشان دنیا را همین چیزی که دور و برشان است میبینند . مثلا در همین ده به دنیا آمده اند و تا آخر عمرشان هم از آن ده تکان نمیخورند . همه ی زندگی را در همین زمینهای اطراف میبینند و نهایتش یک زیارت مکه و کربلا و مشهد رفته باشند . از این که صبحشان با طلوع خوزشید شروع میشود و شبشان با تاریک شدن هوا پایان میابد . دروغ چرا ... به آنهایی که خیلی سرشان میشود هم حسودی ام میشود . آنهایی که از همان اول سرشان میشد که دنیا دست چه کسی است و فوری بارشان را جمع کردند و هر چه میخواستند از این دنیا به جیب زندند و رفتند . این روزها هر دو نمونه اش را هم به وفور میبینم . نوع سوم را هم این روزها زیاد میبینم . جلوی آیینه . خودش را که میبیند حالش به هم میخورد از ریخت و قیافه ی خودش . نه میتواند پر بگیرد و از این پیله ی بافته شده اش بپرد برای همیشه و نه بماند و بچسپد به همین هایی که دور و برش است . میماند حسرتها و آرزوهای و حسودی هایش ... آفتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد ... ابر را نمیشود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد. آفتاب توی آسمان آفتاب میشود ابر هم بدون آسمان فقط چند قطره آب میشود پس تو ابر باش و آفتاب قول میدهم که آسمان شوم یک کمی ستاره روی صورتم بپاش سعی میکنم شبیه کهکشان شوم . در نزدیکی سرخه ( محبوب ترین ده سیاری من ) معدن مسی هست که رئیس اون یه آقای مهندسی هست موسوی نام . برداشت اولیه ی من از ایشون طی معاینات کارگران این بود که انسان متشخصی هستند . در همین حد . بار دومی که ایشون رو دیدم طی یک کوهنوردی احمقانه توسط من و دندانپزشک و ماما ی تیم و گم کردن مسیر بود که باز هم برداشتم این بود که انسان متشخصی هستند . ولی بار سومی که ایشون رو دیدم نظرم کاملا عوض شد . برای معاینه ی دانش آموزا رفته بودیم مدرسه . از همون در ورودی معلوم بود که مدرسه اساسی عوض شده . رنگ شده تمیز شده ... مدیر مدرسه میگفت آموزش پرورش گفته چون تعداد دانش آموز راهنمایی کمه معلم بهتون نمیدم و دانش آموزا باید برن شهر ... هفته ی بعدش دانش آموزای راهنمایی معلم داشتند . وقتی قضیه رو جویا شدم گفتن بازسازی مدرسه کار مهندس موسوی بوده . همینطور معلم راهنمایی ها که حدود 9 میلیون هزینه اش شده . اون روز حس خیلی خوبی داشتم . شاید انرژی مثبت ... هنوز هم انسانهای خوب دور و برمون هستن . انسانهایی مثل مهندس موسوی که اهل اون ده نیستن ولی خوبی هاشون حد و مرز نداره . هر وقت خواستم دودستی بچسپم به پولهام , یادم باشه خجالت بکشم از نام انسان که روی من و آدمایی مثل مهندس موسوی گذاشته شده . یادم باشه این نام مشترک , احترام داره . چقدر لاله ... همه جا , قرمز , سفید , نارنجی , حتی بنفش ... و راه باریکی از میان آنها و شاید اینکه مبادا لگدشان کنی . تا چشم کار میکند , تا آنجا که هر سویی به خط باریکی از ابهام گم میشود و تو میخواهی تا به آنجا بروی تا شاید فراسو را ببینی , شکت را به یقین تبدیل کنی شاید هم برعکس , بر هر آنچه که یقین است خط بطلان بکشی ... ولی نه , این همه لاله , اینها همه هستند, در این جشن رنگارنگ ,سورچرانی زنبور ها که چشمها را به آرامش فرا میخواند , و به آرامش میخواباند تا در رویای خویش در این همه بیصدایی پر از هیایوی حشرات بیقرار و بازی آرام باد با ساقه ها و لرزش گلبرگهای نازک آنها ... باور کنی که این مقاومت , این لجاجت و این شکست ناپذیری لاله است که تا بهاری دیگر تو را به امید , دلداری میدهد , که خواهد گذشت این شبهای تاریک پائیزی . یکی از دلایلی که یه نویسنده ی خوب میشه یه نویسنده ی خوب , اینه که از نوشتن چیزایی که در نظر عامه زشته پروا نداره . به خاطر همینه که من هیچ وقت ممکنه نویسنده ی خوبی نشم . چون شاید من روم نشه که بگم تو یک ماه اخیر چه اتفاقی افتاده که تو کل دهاتی که من توش کار میکنم اسم درمانگاهمون تبدیل شد به ج ... خونه ! کاری ندارم که یه زن شوهر دار با دوتا بچه و کاردانمون و یه آقای مجرد که پروندش تو دهاتمون خفن خرابه تو درمانگاه چه کار میکردن که ملت ریختن اون تو و داد و هوار و بعدشم حراست و ... ولی لازمه که یه سری توضیحاتی داده بشه تا معلوم بشه چرا حراستمون داره شیرین میزنه . اصولا همیشه کار حراست اینه که بعد اینکه اتفاق افتاد و گند کار بالا اومد , تازه دست به کار میشه و دنبال مقصر میگرده . بماند که این هم کار سختیه ... جالب اینجاست که من به عنوان مسئول مرکز و پزشک کشیک هم به عنوان کسی که روز حادثه تو اون درمانگاه حضور داشته هم زیر سوال هستیم . لازمه بدونید که پانسیون پزشکا یه اتاق کاملا مستقل از درمانگاهه که تنها راه ارتباطی اش با داخل درمانگاه یه زنگ یه طرفه است که در صورتیکه مریض بیاد توسط نگهبان یا فردی که کشیکه از داخل درمانگاه زده میشه . و اگه در طول مسیر یا داخل اتاق اتفاقی برای پزشک بیافته شرط میبندم کسی تا صبح نمی فهمه . به خاطر همینه که پزشک کشیک کاملا از اتفاقاتی که داخل درمانگاه افتاده بی خبر بوده . داخل پرانتز بگم که به عنوان مسئول مرکز خیلی دوست داشتم به حراست یاد آوری کنم که وقتی چند ماه پیش با تقاضای من برای تلفن دار کردن پانسیون مخالفت کردن باید فکر چنین روزی رو هم میکردن ولی خب راستش جرات گفتنشو نداشتم . و از طرفی هم انتظار میرفته که مسئول درمانگاه از این واقعه به کمک حواس ششگانه اش خبر دار میشده و به حراست اطلاع میداده که نگهبان تو یه روز تعطیل چه گندی بالا آورده . حالا این وسط ما هنوز هم نمی دونیم آیا نگهبان باید مواظب ما ها باشه یا ما باید از ایشون نگهبانی کنیم !!! اینهم بماند . و حالا بعد از زیر سوال رفتن همه ی ما و تهمت هایی که مردم ده به همه ی کادر درمانگاه میزنن , حراست تازه افتاده دنبال راه کارهای بالا بردن امنیت ما هایی که شبا اونجا کشیک میدیم و نگهبانایی که خودشون نیازمند نگهبانی هستند ! بازهم خیلی دوست داشتم روزی رو یاد آوری کنم که به دلیل مرخصی نگهبان حاضر نشده بودم کشیک بدم و حراست محترم به جای حل مشکل در پی حرف کشیدن از زیر زبون من بودن که آخه مگه اونجا تا حالا اتفاقی افتاده ؟ فکر میکنی ممکنه چی بشه اگه شب اونجا تنها باشی و ... !!!!! و به همون دلیلی که هرگز نویسنده ی خوبی نمی شم , نتونستم جواب بدم . در آخر تکلیف همه چیز معلوم بود . آقای مجرد معلوم الحال که از روی دیوار پریده بود آن ور و در رفته بود و همه هم میدانند چه کاره بود . خانوم بچه دار هم همینطور . با کاردان محترم هم چون کادر رسمی هست بیشتر از این نمیشد برخورد کرد که محل کارش رو از این ده به اون یکی ده تغییر دادن تا گند کثافت کاری هاش لاپوشونی شه . و موند پزشک کشیک و من به عنوان مسئول درمانگاه که روحمون هم از هیچی خبر نداشت ولی انتظار میرفت که گزارش داده باشیم ! بعد از چندین بار بازپرسی توسط حراست و چسپاندن ننگ نامیده شدن درمانگاه به نام ج ... خونه ! بر پیشانی ما ! روانه ی همان درمانگاه نا امن شدیم تا باز هم کشیک بدهیم و ندانیم آن ور نگهبان چه ها که نمی کند ... که بازهم تمام شب چشممان با استرس به دری باشد که اگر پدر من قفلش را عوض نمی کرد خدا میداند الان چه شده بود و دلمان به میله ای خوش باشد که بنده جهت دفاع شخصی هر شب بالای سرم میگذارم و مدتها به خاطر این کارم مورد خنده ی همکاران قرار گرفته ام !!! این جور است که آدم مجبور میشود خیلی از حرفهایش را نزند تا سرش را بر باد ندهد , حتی به قیمت نویسنده ی خوب نشدن ! آری اینجوریاست خواهر !!! این روزها زنان زیادی را در خیابان میبینم که گریه میکنند . شاید از قبل هم زنانی بوده اند که در خیابان اتوبوس تاکسی و ... میگریستند و من نمی دیدمشان . به هر حال مهم این است که توجه من به زنان گریان توی خیابان بیشتر شده است . داستان از روزی شروع میشود که من هم یکی شدم مثل همه ی زنانی که در خیابان میگریستند ... این روزها اعصابم زود قاطی میشود . از 15 ماه رفت و آمد خسته ام ....از چک و چانه زدن با مریضهای هزار تومنی که فکر میکنند آن هزار تومن مجوزی است که هر کار غیر قانونیشان انجام شود ... از لاپوشانی گند کاری های کادر ... از سردرگمی و بی برنامگی روزهای بعد از طرح ... ولی هیچ کدام اینها در ظاهر دلیل گریه های من نبود . شاید وقتی آقای پذیرش این اجازه را به خودش داد که جلوی بیماران سر من داد بزند و بگوید وقتی بچه را بکنند رئیس همین میشود هم کسی نفهمید که چقدر خرد شدم . من اما نه گریه کردم و نه قیافه ی خرد شده داشتم . ولی در طول مسیر تا مرکز گریه کردم . چون دیگر طاقت دیدن انسانهای نفهم را نداشتم . انسانهایی که اینقدر در طول عمرشان عقده دارند که نمیفهمند فرق من با آنها فقط یک مهر نیست . شعور است . فهم است . سواد است ... و خیلی چیزهایی که آنها ندارند و نه تنها ندارند بلکه هرگز هم نخواهند داشت . و تنها چیزی که اینجا معنی ندارد سن است . درست است که من در درمانگاه از همه کوچکترم حتی در بین پزشکان کل مراکز هم از همه کوچکترم اما پزشکم . مدرک دارم . ارزش دارم . بگذریم . اعصاب من خرد بود و در طول راه اشکم سرازیر . آقای راننده ولی یکریز سوال میکرد . علت تشنج در بچه ها را میپرسید ... علت اسپاسم دست خانمش را که تازه زایمان کرده ... علت کمردرد همسایه اش را ... و من گریه میکردم و به سوالات این آقا جواب میدادم . من میفهمیدم دردی با که به واسطه ی تشنج بچه اش داشت او حتی نمیدید من را که گریه میکنم . هنر مردها همین است . اینکه نبینند اشکهای یک زن را . هنر مردها اینست که به گریه بیاندازند زنانی را که از آنان برترند ... کاری ندارم ... به هر حال در هر سیستمی حراست و رئیس مرکزی هست که بیاید و پوزه ی طرف را بمالد به خاک ... ولی آیا کسی هست که بتواند غرور شکسته ات و اشکهای ریخته ات را برگرداند سر جایش ؟ هنر مردها همین است ... اینکه انتظار داشته باشند زنان ببخشند بدون اینکه از آنها معذرت خواهی شود ... اینکه بگویند مرد غرور دارد غرورش را نشکن ... اینکه قدر کارهایت را ندانند ... هنر مردها همین است ... اینکه نفهمند ... برای بنده جای بسی سوال هست که چرا از همان ابتدا که انسان دار فانی را وداع میگوید و به اصطلاح عطایش را به لقایش میبخشد اصرار بر این است که بچپانندش داخل جاهای تنگ و تاریک ؟ و سوال دوم این است که با این کاری که ما میکنیم اگر خدای ناکرده یارو زنده شود و وقتی بلند میشود کله اش میخورد به سقف آن مکان تنگ آیا جا دارد که بزند یاور ما را استاد کند یا نه ؟ ........................................................... اتفاق افتاده که عرض میکنم وگرنه مرده آزار نیستم که ! عرضم به حضورتان که در یک روز بهاری یا شایدم تابستانی ... زمستانی ... هر چه ... بگذریم ... یک دستگاه ماشین مرده بری ! آمد داخل درمانگاه ما و بنده رفتم که گواهی بدهم که آقا مرده اند . اولین باری نبود که ما را میچپاندند داخل آن ماشین ولی قطعا اولین باری بود که نزدیک به ده نفر از نزدیکان مرحوم با علاقه کله شان را چپانده بودند داخل ماشین مرده کشی و تماشا خانه ای دایر کرده بودند بس دوست داشتنی !!!! به صورت از وسط تا شده یه همراه ملزومات وارد محل ارتکاب جرم شدم و سعی داشتم از زیر نگاههای تماشاچیان محترم هر چه سریعتر خلاص شوم اما ... خدا لعنت کند سازنده ی این گیره های سر را که گرچه مو را خوب نگه میدارد اما ... آمدیم قلب مرحوم را هم سمعی کرده باشیم که هنگام برداشتن استتوسکوپ از دور گردنمان گیر کرد به گیره ی سرمان و دقایقی بعد فقط من بودم و مرحوم و مقنعه ای که به همراه استتوسکوپ پهن زمین بود و 10-20 نفر تماشاچی !!! ........................................................ و قطعا این بهترین خاطره ی همراهان مرحوم بود که در طی آن چند روز عزاداری سینه به سینه در مسجد نقل میشدی و گریه ها میشدی و نعره ها میزدندی !!! الفاتحه . ... یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است . پرده ی اول تازه با افسردگی دو روز کشیک پنج شنبه و جمعه کنار آمده ام و دارم مریض ویزیت میکنم . ساعت 7 عصر است . سرم را که از روی نسخه برمیدارم مردی را میبینم که بدون احترام به مریضی که داخل نشسته وارد شده و میخواهد ارجاعش دهم . دلم میخواهد بگویم وقتی مریض دارم نباید وارد شوی ولی حوصله اش را ندارم . آرام میگویم آقا عصرها ارجاع نداریم . زیر لب چیزی میگوید و برخلاف انتظارم زود میرود. دلم برای آقای پذیرش میسوزد که پشت سرهم قسم میخورد که به خدا من گفتم عصر ارجاع نداریم . از درمانگاه که در می آیم همه چیز را فراموش کرده ام ، با خودم میگویم مسائل مهمتری برای فکر کردن دارم . ارزشش را ندارد . ....................................................... پرده ی دوم در را که باز میکنم آقای پذیرش مضطرب می گوید آقای رئیس زنگ زده و می گوید چرا مریض را برگردانده اید . میدانم آقای رئیس از روال کاری اینجا باخبر است و اگر مریض آشنای آقای رئیس بود باید خودش را معرفی میکرد . پس دلیل اینکه آقای رئیس شخصا زنگ میزند نامعلوم است . طی تماس تلفنی معلوم میشود فرد مورد نظر از درمانگاه خارج نشده به آقای رئیس زنگ میزند و میگوید من صبح تا ساعت 9.30 منتظر بودم ولی دکتر نیامد . یاد صبح میافتم که از ساعت 8 که وارد درمانگاه شده ام بدون اینکه فرصت کنم لباس کار بپوشم مریض دیده ام ، از اتهامی که بر من وارد شده خنده ام میگیرد ولی چاره ای نیست . نه حوصله ی دعوا دارم و نه حوصله ی اعصاب خردی . امضا میکنم و میرود . به واسطه ی احترامی که برای آقای رئیس قائل شده ام برنده ی میدان آن آقای بی تربیت است و بازنده من . ......................................................... پرده ی سوم آدم هر قدر هم که بخواهد بیخیال شود در اثنای افسردگی کشیک 5 شنبه و جمعه نمی شود ، به خصوص وقتی میدانی تنها روز تعطیلت در حالی که بقیه در حال استراحتند باید کار کنی . آقای رئیس میگوید مریض گفته ما صبح تا ساعت 9.30 نبوده ایم ، مریض گفته دکتر گفته زیاد حرف بزنی میدهم از گوشت بگیرند و با لگد بیاندازنت بیرون . برایم مهم نیست آقای رئیس حرفهایش را باور میکند یا نه ، به هر حال حق را به مریض داده وگرنه شخصا زنگ نمیزد که ارجاع دهید . ولی برایم مهم است که از من هم گاهی حمایت شود . مهم است گفته شود که پزشک درمانگاه مطابق قانون عمل کرده . مهم است احترام متقابلی از جانب رئیس داشته باشم . مهم است وقتی من به خودم این اجازه را نمی دهم وقت و بی وقت به رئیسم زنگ بزنم او هم این اجازه را به هر کس و ناکسی ندهد . مهم است رئیسم از حق حمایت کند ... .................................................... پرده ی چهارم با آقای رئیس در مورد اینکه چرا باید برخلاف قانون درمانگاه عمل کنم حرف میزنم . من حرف خودم را میزنم و او حرف خودش را . می گوید با آدمهای شر در نیفتید . کارش را راه بیاندارید برود . نهایتا شماره بیمه اش را بردارید تا دفترچه اش باطل شود . دفترچه اش را باطل میکنیم آقای رئیس ، ولی چه کسی آن صحنه ی ضایع شدن یک فرد تحصیل کرده که بر حسب اتفاق حق هم با اوبوده را از ذهن یک انسان نادان که حق با او نبوده باطل میکند ؟ نه باطل کردن دفترچه و نه ضایع کردن پزشک راه حل این مشکل نبود و نیست . خودتان هم خوب میدانستید . ولی اینکه چرا این راه را انتخاب کردید .... ؟ من و مریضم خیلی بحث کردیم ! من اصرار داشتم که سیگار را بگذاره کنار و چندین بار توضیح دادم که اگر سیگار را ترک نکنه دوباره سرفه هایش بدتر میشه . خودش هم تصدیق میکرد که سرفه هایش با دارو خوب میشه و با سیگار بدتر، اما امان از این دلیل قانع کننده ی پیرمردها که وقتی قیافه ی بدبختی به خود میگیرند و میگویند گرفتاری دارم نمیشود !!! و اگر همانجا قیافه ات را طوری نکنی که انگار قانع شده ای تا خود صبح باید بنشینی و گوش به بدبختی هایش بسپاری ... که مسلما یکی از این به اصطلاح بدبختی هایش نداشتن همسر در سنین پیری است ! اگر هم خیلی دلسوزی از خودت در کنی باید برایش زن هم بگیری تا راضی از درمانگاه برود ! خوشبختانه در مورد این بیمار من سریعا قانع شدم و دنبال راه حل بهتری گشتم . ابتدا معلوم شد که هر روز یک بسته سیگار میکشه . در جواب این راه حل من که کم کم سیگار را قطع کن مقاومت کرد و گفت نمی شود آدم تا وقتی یک بسته سیگار دارد تا بسته را خالی نکند راضی نمی شود ! اینهم جواب قانع کننده ای بود ! در این مرحله به دلیل صف طولانی که پشت در به انتظار بودند طاقتمان به طاق آمده بود که با دیدن بسته سیگار در جیب حاج آقا فکری به ذهنم رسید . بسته رو گرفتم و بازش کردم . یه سیگار برداشتم و گفتم این سهم منه . هر روز صبح میای و سهم منو میدی بعد بقیه اش رو میکشی و بدین سان بنده حاج آقا رو دست به سر کردم و رفت ! غافل از اینکه حاج آقا قضیه رو جدی میگیره و .... و الان چندین روز متوالیه که بنده مثل سیگاری های قهار سر ساعت معین منتظرم که حاج آقا بیاد و سهم سیگار منو بده و بره !!! پ.ن : از این هفته باید مجبورش کنم سهم منو روزی دوتا کنه ! یه استادی داشتیم خدا سلامتش کنه میگفت بچه رو هیچ وقت با پول تشویق یا تنبیه نکنید . امروز بچه رو تنبیه کردن ! ( بچه استعاره از دکتر مملکت !) تنبیه یه میلیونی ! همین تنبیه برای همکار بنده حکم تشویق داشت . چون اومد و با خنده گفت ا ؟! یعنی نمره ی من با تو یکی شده !؟!! تشویق همکارم برای ادامه ی کارشکنی و تنبیه من برای کار کردن ! سیستم جالبی است این پایش ٢٠ درصدی !
مریضهای دهات ما از سه حالت خارج نیستن : یا بوی پهن میدن یا بوی عرق یا دهنشون بو میده !!!! خیلی وقت بود تو کف این نکته بودم تا دیشب که ... بیخیال قضیه شدم وقتی تو شام عروسی دوستم خانومی که پیشم نشسته بود دقیقا بوی مریضام رو از خودش ساطع میفرمود !!!! از این وظیفه ی ریاستم بیزارم ، از اینکه گواهی پایان کار کسی را بنویسم . اولین باری که این عمل شنیع !!! را انجام دادم اوایل ریاستم بود. یکی از دوستان طرحی ام را فرستادیم برود دنبال آینده ای که خیلی از ماها آرزویش را داریم : رزیدنتی ... در ظاهر کار خیلی سختی نیست ، پای یک برگه را مهر و امضا میکنی ، مثل صدها برگه ای که هر روز پایش را مهر و امضا میکنی . ولی ... باورم نمیشود همین دیروزها بود گویا . فیروزه زنگ زد که توی درمانگاهم . من به سان یک فروشنده به چشم یک خریدار همه جای درمانگاه رو نشونش دادم ،مثل فروشنده های نامرد که بخوان جنس آشغالشون رو غالب خریدار کنن همچین از خوبی های درمانگاه تعریف کردم که بعضی وقتا احساس میکردم تو دلش داره بهم ناسزا میگه ! نمیدونم واقعا اینجوری بود یا نه ،شاید من میخواستم درمونگاه رو یه جایی کنم مثل دانشگاه ،مثل کلاسمون ...در هر حال فیروزه قرارداد بست و اومد پیش ما ... همیشه سر صبحونه که از مریضا و کارا گله میکردیم با خودم فکر میکردم هر قدرم بد باشه خوبیش اینه که جمع خوبی داریم ... امروز برگ پایان کار فیروزه رو هم امضا کردم ... با خودم فکر کردم پایان کار کیا رو باید امضا کنم ؟شلاله ؟ نگار ؟ ... و وقتی من بخوام برم کی پایان کار منو امضا میکنه ؟ وقتی من بخوام برم همه ی کسایی که باهاشون روزای خوبی داشتم قبل از من رفتن ، چقدر من تنها خواهم بود تو اون فاصله ای که همه رفتن ... آیا زندگی همینه ؟ مجموعه ای از آمدن ها و رفتن ها ؟
پاچه های شلوارم را زده ام بالا و با آن مسواک گنده کف دستشویی را میسابم ! میسابم و با خودم فکر میکنم اگه یک صدم روی این خدمتکارمان را داشتم الان مثل رئیسها پایم را انداخته بودم روی پایم و دستور میدادم که برود و پانسیون را تمیز کند ! یاد صبح میافتم که دکتر ح. بدو بدو آمد و وسط صبحانه گفت دقت کردید که یکی توی دستشویی برعکس نشسته ؟! فیروزه هم تایید کنان خندید اما من تا الان نفهمیده بودم منظورش چی بوده ! آن جلو را هم میسابم تا اثرات برعکس نشستگی بعضی ها هم پاک شود و با خودم فکر میکنم که اگر من رئیس خوبی بودم الان میتوانستم آمارهای خودساختگی بعضی ها را بیاندازم جلوشان و بگویم اینها را درست کن ! میسابم و میسابم ... من اگر رئیس خوبی بودم برای خودم برنامه میریختم که یک تکانی بخورم... درسی بخوانم ... پیشرفتی کنم ... یاد بوی پهن مریضها میافتم ... اگر رئیس خوبی بودم میتوانستم این ١٠ ماه را هم تحمل کنم ... اگر ... میسابم و میسابم ... من رئیس خوبی نبودم ... نه برای درمانگاه نه برای زندگی خودم . پس سابیدن دستشویی با عصبانیت و دپرسیون من همراه خواهد بود ....
نمی دانم میداند یا نمی داند ... مادرم فقط با همین یک جمله مرا به آخریم حد عصبانیتم میرساند : از این به بعد دیگر همیشه باید در ده بمانی ! چون کارت آنجاست ! نمی دانم عصبانی میشوم چون واقعیت این نیست یا عصبانی میشوم چون شنیدن واقعیت تلخ است ... آیا قبول این مسئله برای کسی که آرزوهای بسیار بزرگی فراتر از این شهر و دیار داشته سخت است یا برای همه همینطور است ؟! وقت و بی وفت ،مریوط و نامربوط ، ... ،نگو این جمله را مادر من ! نگو ! آقای فرماندار .... سلام . حال ما اینجا خیلی خوب است . گفته بودید اگراز بیمارستانتان شکایتی دارید نامه بنویسید. ما شکایت نداریم آقای فرماندار . راستش از وقتی بیمارستانمان شبانه روزی شده همه ی مشکلاتمان حل شده است . ولی نمی دانم چرا آن خانوم دکتری که آنجاست با اسم بیمارستانمان مشکل دارد . هر وقت میگوییم بیمارستان اخم و تخم میکند و میگوید شما هنوز فرق بیمارستان و درمانگاه را نمبدانید . چرا ندانیم ، بیمارستان جایی است که در آن زایمان میشود ، مریض میخوابد ، هر وقت بروی دکتر داروهایت را میدهد دستت ... ولی بعضی وقتها این خانوم دکتر میخواهد سر ما را شیره بمالد . فکر می کند ما نمی دانیم او دکتر نیست . آن روز هم که عروسمان را بردیم آنجا زایمان کند از سرش باز کرد و سرمان داد زد که مگردیروز به شما نگفتم این را ببرید بیمارستان ؟! بعد هم آمبولانس را خبر کرد و مارا فرستاد شهر. شانس آورد نوه مان وسط جاده به دنیا نیامد وگرنه کاری میکردم اورا بیندازند بیرون . مگر ما این دفترچه های بیمه های روستاییمان را مفت گیر آورده ایم که پولش را میدهیم اینها بخورند ؟ اینها که دکتر نیستند اینها آمده اند اینجا شوهر پیدا کنند ! آقای فرماندار ، حال ما اینجا خیلی خوب است . از وقتی بیمارستانمان شبانه روزی شده همه ی مشکلامان حل شده است . فقط گاهی دکترهای اینجا عصبانی میشوند .همسایه مان میگفت آنشب ساعت 12 رفته اند بیمارستان، بنده خدا دو ماه بوده میخچه داشته ولی دکتر کاری نکرده ، نسخه اش را نوشته و گفته فردا بگیر. حتی دارو هم نداده ، مگرمیشود بیمارستان شبانه روزی دارو نداشته باشد ؟ دیشب ساعت 4 خودم رفتم برای 4 روز مرخصی بگیرم ، دکتر را که صدا کردند خواب بود ! مگر دکتر میخوابد ؟ بعدش هم آمد و عصبانی شد و مرخصی مرا هم ننوشت و رفت ! چند شب پیش هم خواهرزاده ی 37 ساله ام تب کرده بود ترسیدیم تشنج کند بردیمش بیمارستان دکتر بازهم خواب آلود آمد و نسخه داد دستمان . ما هر چه گفتیم باید بستری اش کنی و تا صبح بالا سرش باشی قبول نکرد و گفت باید استامینوفن بخورد ، حتی آمپول تب بر هم نزد ! بازهم شانس آورد که خواهرزاده ام تب تشنج نکرد ! ما میگویم حالا که همه جا دکتر ریخته اینها را برداریم چند تا دکتر خوب متخصص بیاوریم اینجا ، از این مهرهای تائید اینها هم به هر کس بدهیم که دیگر لازم نباشد برویم دفترچه مان را تائید کنند .هر وقت دفترچه میبریم امضا نمیکنند و میگویند خود مریض را بیاور، مهر اینها چه ارزشی دارد که ما باید هزار تومن بدهیم ؟ تازگی ها آمپول را هم گران کرده اند به جای 60 تومان 700 تومان میگیرند و خیال میکنند ما نمیفهمیم بقیه اش را خودشان برمیدارند ! ولی خب آقای فرماندار همین که بیمارستان مارا شبانه روزی کردید دستتان درد نکند . ما هم اگر مشکلی با دکترها پیدا کردیم فحش میدهیم و اگر هم دلمان خنک نشد تهدیدشان میکنیم یا میزنیمشان . اینجا که نگهبان ندارد کسی هم نیست جلوی مارا بگیرد ، خیال شما راحت ! ما خودمان حساب اینها را کف دستشان میگذاریم . تجربه ثابت کرده هر چی جوراباتو بیشتر بشوری زودتر پاره میشه !!! کدوم استاد فرق آ اس آ ٨٠ با آ اس آ ١٠٠ رو بهمون گفت ؟ به خاطر همینه که امروز که یاد گرفتم خجالت نکشیدم که تا امروز نمی دونستم ! نمیدونم این فکر آلبندازول خوردن از کجا رفته بود تو مخش ولی پاشو کرده بود تو یه کفش و میگفت الا و للا آبای اینجا آلوده است و باید دارو بخوریم . حتما یکی رفته بود رو مخش وگرنه دندونپزشکو چه به اطلاعات پزشکی ! اینجوری شد که وقتی من و نگار سوار هواپیما شدیم و برامون نوشیدنی آوردن نگار دستشو کرد تو اون کیف جادوییش و آلبندازولها رو در آورد و گیر سه پیچ که آب درمانگاه آلوده است و تو هم جهت پروفیلاکسی باید بخوری ! بنده هم که از طرفی نه تو کارم نیست واز طرف دیگه هم به جز مبندازول چیز دیگه ای تو نسخه هام نبوده ! و به ذهنم هم نمی رسید وقتی مبندازول و آلبندارول تو یه دسته اند پس احتمال داره طریقه ی مصرفشون هم مشابه باشه ! خدا بیامرزه نویسنده ی این اطلاعات دارویی رو که لااقل اگه به موقع استفاده اش نمی کنی بعد از مصرف دارومیتونی یه نگاهی بهش بندازی ! اون وقته که می فهمی چه رسوایی بزرگی میشد اگه ... اگه یه دندونپزشک و یه پزشک رو بالای آسمونا پیدا میکردن که در اثر به زور قورت دادن قرص جویدنی آلبندازول به چه گندگی !!! به رحمت ایزدی شتافتن !!! با سرعت چند صد مایل در ساعت !!! ......................................................................... این تن بمیره از این یادداشت فقط جنبه ی طنزش رو برداشت کنید !! درست 7 ماه از شروع کار من به عنوان پزشک خانواده میگذرد ؛ گاهی دوستان قدیمی ام را میبینم ، گاها هم دور هم جمع میشویم . اکثر این گردهمایی ها به تعریف از مراکز و مریضهایمان میگذرد، نه اینکه به مریضهایمان بخندیم ولی به آنهایی که هایی که بهمان بدوبیراه گفته اند یا به هیچ روشی حرفمان را نفهمیده اند یا ... خیلی خندیده ایم . هیچ کس هم نمی تواند ملامتمان کند که چرا میخندید . گاهی تنها تفریحمان اینست . میرویم همدیگر را میبینیم ، میگوییم میخندیم و برمیگردیم و چیزی که میماند عکسهای یادگاری است و بس . یک چیزی هم میماند ؛ گله و نارضایتی هایی که هرگز به گوش کسی نمیرسد . شاید میرسد و فریادرسی ندارد . من یک پزشک خانواده هستم . به اختیار خودم وارد این سیستم نشده ام وگرنه هزاران استرس یک شب کشیک اورژانس میارزد به یک بار پایش و هزاران جور کاغذ بازی طرح پزشک خانواده . سیستم پزشک خانواده ، فلسفه اش هر چه هم که باشد ، یکسری کاغذ بازی بیهوده و بی هدف نیست . من ناقد نیستم ، میدانم که این طرح هم مسلما از ابتدا اهداف خاص خود را داشته ، در این سیستم هم بعد از اتمام طرحم چندان دوام نخواهم آورد ، ولی بعد از 7 ماه کار در این سیستم میدانم اینکه من در روز چند مریض ببینم و چگونه آنها را مداوا کنم ، به اندازه ی آن یک برگ مانا که شاید کسی هم پیگیرش نشود برای آن آقایی که میآید مرا پایش کند و 20 درصد حقوقم را به خاطر یک کاغذ بی ارزش کسر کند و بعد برود بادی به غبغب بیاندازد که من پول پزشکان را کسر میکنم ارزش ندارد . 20 درصد حقوق من نه منرا از پای درمیآورد و نه درد مریضی را دوا میکند . ولی اینکه ارزش ویزیت روزانه 60-70 بیمار به بهای یک برگ مانا یا یک آمار شاخص بهداشت محیط که نصب نشده روی دیوار برود زیر سوال مسلما به زیان من که نه ، به زیان همه ی آنهایی که سنگ بیماران محروم را به سینه میزنند خواهد بود . نهایتش اینست که بعد از یکسال طرح من تمام میشود و میروم ولی یادم میماند نیمه شبهایی را که با یک بیمار کروپی تا صبح استرس کشیدم ، بیمار کومایی را که زنده شد و رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد ، و هزاران مریضی را که حتی اگر کاری برایشان نکردم حداقل به پای درددلهایشان نشستم . کسی از من نمیپرسد این دوهزار و خورده ای بیمار آمار ماهیانه تان را چگونه ویزیت میکنید ، شاید برای کسی مهم نیست کیفیت و کمیت کار من چگونه است ولی به آن آقایی که می آید مرا پایش کند و امثال او باید بگویم من یک صدم وقتم را که برای مریضی که از آن سر ده میآید به امید آن دکتری که میگویند خوش اخلاق است وخوب ویزیت میکند را حرام آن هزار و یک فرم بیحاصل شما نمیکنم . 20 درصد حقوق من فدای غرور و دلخوشی شما حین پایش من ! یادداشتی از نلسون ماندلا : من باور دارم ... - ساعت ١١ شب : مریض با شکایت میخچه از دو ماه قبل ! - ساعت ۴ صبح : مریض با شکایت برای ۴ روز برام مرخصی بنویس ! - ساعت ٣ ظهر : مریض با شکایت نمی تونم دراز نشست برم برا معلمم گواهی بده ! - ساعت ۶ صبح : مریض ١٨ ساله با شکایت تب و ترس از اینکه ممکنه تب تشنج کنه ! - ساعت ۴.۵ صبح : مریض با شکایت سرماخوردگی از دو هفته پیش ! ............................................................. اینا رو گفتم که بدونید مرکز ما شبانه روزیه ! تنها دارویی که نسخه میشه : مبندازول جویدنی استت !!! میخچه .... ....اورژانسی ترین مریضی که تا کنون دیده ام !
نمیدانم ار خوش شانسی من بود یا مریض . درمانگاه که خلوت شود یعنی بلایی به سرت خواهد امد ! آقای پذیرش هم که از جانش مایه گذارد و از یه ور برانکارد بگیرد قطعا مریض یک چیزی اش میشود ! و اینگونه میشود که یک خانوم کاملا غیرهوشیار را میاندازند جلویت و میگویند آدمش کن ! کمی داد میزنی و چپ و راست سیلی نثار حاج خانوم میکنی که ببینی میفهمد یا نه و بعد از اینکه خبری نمی شود و همراهانش شیون راه میاندازند یادت میافتد شرح حالی بگیری که همه آنچه از لابه لای گریه ها می فهمی اینست که 50 سال دارد ! رگی میگیری و الله بختکی به پرستار که سرم سالین نرمال آورده میگویی سرم دکستروز بزند . کمی بعد که در به در دنبال گلوکومتر میگردی و نمیابی ، گلوکز هیپرتون میخواهی و نمیابی ، کف پایی میگیری و چیزی دستت نمی آید ، خانوم همکار هم که هی سیخ میکند توی تنت و میگوید این آپنه دارد آین پلژیک است این دوبل آبوله است این حتما سی وی ای است این ...115 را خبر میکنی و کم کم ترست برمیدارد که حال با این همه اصطلاح علمی که ریخته ایم دور و برمان و نمی دانیم چه کنیم واقعا اگر آپنه باشد که برای اعزام باید انتوبه کنیم ! دستو پایمان میلرزد و شیون ها به اوج میرسد و سرم که به نیمه میرسد حاج خانوم سرحال روی تخت نشسته است ! و هیچ کس به سان من فریاد شوق برنمی آورد ! بعد از آرام شدن اوضاع همراه مریض می فرماید دیابت دارد و انسولینش را که زده است .... ! تشخیص الله بختکی ما با اینکه غلط از آب درنیامد ولی چند نکته ی اخلاقی دارد : 1. به عنوان رئیس مرکز انتظار میرود بروید سیریش شوید گلوکومتر بگیرید ! 2. به همکارتان زیاد اعتماد نکنید حتی اگر لغات تخصصی زیاد به کار برد ! 3. همراه مریضی را که شرح حال نمیدهد به باد فهش و ناسزا و در صورت امکان کتک بگیرید ! 4. پس از نجات جان مریض انتظار تشکر نداشته باشید ! اخیرا زندگی مسالمت آمیزی را با شروع کرده ام ، با خودم که نه ، با حشرات موذی پانسیونمان ! آنها که با من کنار نیامدند ولی من به راحتی با انها وارد معامله شدم . می آیند مینشینند روی پوستم ، این ور آن ور را نگاه میکنند و تا میبینند تکان نمی خورم نیششان را فرو میکنند و از آن مواد مزخرف نیششان تزریق میکنند و بعد شروع میکنند به خونخواری ! منهم می ایستم و نگاه میکنم ، اینقدر خون میخورند تا مست میشوند و بعد تلو تلو خوران می روند و گشتی میزنند و ساعتی بعد دوباره بازمیگردند و در این بین من میمانم و بازوفیلهایی که به منطقه هجوم آورده اند تا اوقات فراغت مرا با خارش پر کنند ! میدانم که در این چند ماه فقط با حشرات کنار نیامده ام . با بیماران بیمار ، با کارمندان دودر ، با رئیس پر توقع شبکه و ... دیگر به ندرت تون صدایم بالا میرود و کمتر عصبی میشوم . تنها ترسم این است که به همین سادگی با این زندگی هم کنار بیایم ! امروز به مطلب مهمی پی بردم ! وقتی به مرحله ای از زندگیت برسی که خوابیدن رو به خوردن ترجیح بدی ، اونوقته که شروع میکنی به لاغر شدن ! بعضی از کارهای رئیس شبکه مان را خیلی دوست دارم ! من جمله اصرارش یرای ورود من قبل از او به اتاق ریاستم ! شاید چندان در نظر اول چندان کار اساسی ای به نظر نیاید ولی در خفه کردن آنهایی که در چند روز غیاب من شایعه کرده بودند که فلانی رئیس نیست و ابلاغ ندارد ، کاملا موثر بود !!!! من نمیدونم این چه صیغه ایه ! تا وفتی من چپیده بودم توی اون اتاق ، همه چی آروم بود ! ولی تا دو روز اومدم خونه انگار همه وحشی شدن !!! چپ و راست تلفنه که از درمانگاه میشه و دعوا و بزن بزن و دو روز دیگه هم که بگذره باید برم اجساد کارمندام رو جمع کنم !!!
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آنها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آنها همدیگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصلهها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ...
که ما مىتوانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مىدهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآیند و ما را نجات مىدهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمىدهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشتهایم و آنچه از آنها آموختهایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفتهایم.
من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم ...
که زمینهها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسیم تغییر یابد.
من باور دارم ...
که گواهىنامهها و تقدیرنامههایى که بر روى دیوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مىکند.»
و من باور دارم ...
| Design By : Night Melody |

